توجه : این یک پست ثابت است،مطالب وبلاگ در پایین قرار دارند.

با سلام

از این پس می توانید با دوبار کلیک کردن بر روی کلمات معنی کلمات را دریافت کنید.

شما می توانید برای دریافت معنی کلمات دشوار از این واژه یاب استفاده نمایید

از شما عزیزان خواهش می کنم اگر هرگونه مشکلی در اجرای این برنامه(واژه یاب) یا هر قسمتی از وبلاگ وجود داشت آن را حتما با مدیران وبلاگ در میان بگذارید تا ما در رفع آن بر آییم.

توجه : این یک پست ثابت است،مطالب وبلاگ در پایین قرار دارند.


  • آخرین ویرایش:جمعه 19 آبان 1391

تا ذره ای ...                    فاضل نظری                         غزل
وزن عروضی:مستفعلن مفاعلُ مستفعلن فَعَل

تا ذره ای ز درد خودم را نشان دهم
بگذار در جدا شدن از یار جان دهم

همچون نسیم می گذرد تا به رفتنش
چون بوته زار دست برایش تکان دهم

دل بُرده از من آنکه ز من دل بریده است
دیگر در این قمار نباید زیان دهم

یعقوب صبر داشت و دوری کشیده بود
چون نیستم صبور چرا امتحان دهم؟

یوسف فروختن به زر ناب هم خطاست
نفرین اگر تو را به تمام جهان دهم



جمعه 3 بهمن 1393  00:00

رفتار من عادی است...                       قیصر امین پور                           شعرنو
رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می بیند
از دور می گوید :
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال ، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
از جمله دیشب هم
دیگر تر از شبهای بی رحمانه دیگر بود :
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جورابهایم را اتو کردم
تنها - خدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه ها را
دنبال آن افسانه ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه هایم
بوی غریب و مبهمی می داد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده ی نامه
بوی تمام یاسهای آسمانی
احساس می شد
دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیبهایم را
از پاره های ابر پر کردم
جای شما خالی !
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم
دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سالها پیش
رنگ بنفش و اروغوانی را
از رنگ آبی دوست تر دارم
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند
اما
غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است...



گلوله                         جاوید سیفی                      غزل


گلی بودم، فرو بردی به قلبم خارهایت را
تو ای تبریز!بر دوشم نهادی بارهایت را

گذشت آب از سرم، ای شهر!بعد از این مواظب باش
جنون من به آتش می کشد بازارهایت را

پلی دیگر به تاریخت بزن، اما بترس از من
که شاید منفجر کردم پل سردارهایت را

صدای ناله ها و ضجه ها دیوانه ام کرده ست
محبت کن شبانه رگ بزن بیمارهایت را!

بگو تا بادها هر صبح مثل برگ پاییزی
بروبند از خیابان لاشه ی مردارهایت را

شعار زنده باد و مرگ بر ... هرگز! به یاد ارک
"گلوله" می نویسم سینه ی دیوارهایت را

دلم می سوزد و از داغ و دردم دم نخواهم زد
به روی سینه ام خاموش کن سیگارهایت را



پنجشنبه 2 بهمن 1393  00:00

کاشکی                            دقیقی                                 قالب: قصیده یا غزل*


کاشکی اندر جهان شب نیستی
تـا مــرا هجـران آن لــب نیستی

زخـم عقـرب نیستی بر جان من
گــر ورا زلــــف معـقــرب نیستی

ور نبـــودی کـوکبـش در زیـر لـب
مـونســم تـا روز کوکـب نیستی

ور مــرکّــب نیستـی از نیکویــی
جانم از عشقش مرکّب نیستی

ور مـــرا بی یـــار بایـــد زیستـن
زنــدگانــی کاش یـا رب نیستی

*شاید قسمتی از یک قصیده باشد یا یک غزل.



بیت الغزل                            استاد هوشنگ ابتهاج (سایه)                    غزل


این عشق، چه عشق است ندانیم که چون است
عقل است و جنون است و نه عقل و نه جنون است

فرزانه چه دریابد و دیوانه چه داند
از مستی این باده که هروز فزون است

ماهی ست نهان بر سر این بحر پریشان
کاین موج سر آسیمه بلند است و نگون است

حالی و خیالی ست که بر عقل نهد بند
این طرفه چه آهوست کزو شیر زبون است

آن تیغ کجا بود که ناگه رگ جان زد
پنهان نتوان داشت که اینجا همه خون است

با مطلع ابروی تو هوش از سر من رفت
پیداست که بیت الغزل چشم تو چون است

با زلف تو کارم به کجا می کشد آخر
حالی که ز دستم سر این رشته برون است

سایه! سخن از نازکی و خوش بدنی نیست
او خود همه جان است که در جامه درون است

برخیز به شیدایی و در زلف وی آویز
آن بخت که می خواستی از وقت، کنون است

با خلعت خاکی طلبی طلعت خورشید
رخساره بر افروز که او آینه گون است



درون آینه                                       حسین منزوی                غزل

درون آینه ی روبرو چه می بینی؟
تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی؟

تویی برابر تو -چشم در برابر چشم-
در آن دو چشم پر از گفت و گو چه می بینی؟

تو هم شراب خودی هم شراب خواره ی خود
سوای خون دلت در سبو چه می بینی؟

به چشم واسطه در خویشتن که گم شده ای
میان همهمه و های و هو چه می بینی؟

به دار سوخته ، این نیم سوز عشق و امید
که سوخت در شرر آرزو ، چه می بینی؟

در آن گلوله ی آتش گرفته ای که دل است
و باد می بَرَدَش سو به سو چه می بینی؟!



سخت است ...                                 جاوید سیفی                    غزل


به روی برگ های ارغوان شبنم شدن سخت است
تو دریایی، تو دریایی، برایت کم شدن سخت است

درختی در مسیر تندبادم آن درختی که
برای او شکستن ساده اما خم شدن سخت است

من اینجا در شب موهات گم گشتم خودت اما
نمی دانی اسیر ِ یک شب مبهم شدن سخت است

بیابان صاف و یکرنگ است، مجنون کاش می دانست
که سرگردان شهری درهم و برهم شدن سخت است

تو آسان پاک بودی مردم این شهر قبل از تو
همیشه فکر می کردند که مریم شدن سخت است

دل آدم برایت می تپد تا سیب می بیند
تو خود را باش ای حوای من آدم شدن سخت است



آه ...                         جلیل صفر بیگی                     رباعی


آه از دل بی عاطفه ی سنگی تو
سازی نزدم جز به هماهنگی تو

سلول به سلول وجودم غم توست
تنگ دل من نشسته دلتنگی تو



خنده ی تو...(ابلیس)                     مجید ترکابادی                      غزل
وزن عروضی : مستفعلن مفاعلُ مستفعلن فَعل  


ای خنده ات تجلی غم بی امان بخند
آری بخند یکسره با این و آن بخند

تا بغض،خوب گیر کند در گلوی من
با من سکوت کرده و با دیگران بخند

چون قرص ماه در شب تاریک و بی قرار
گیسو به هم بریز و سپید آن میان بخند

چون بادبادکی که نخش دست کودکی است
بازی بده مرا و خود از آسمان بخند

وقتی تمام اهل زمین عاشقت شدند
ابلیس وار رو به خدای جهان بخند...



دوباره زندگی                         میرزا حبیب خراسانی                   غزل
وزن عروضی : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن


کفر زلف تو دگر باره مسلمانم کرد
کافری،راهنمایی سوی ایمانم کرد

گبرکی بودم بهروز لقب،نور رسول
تافت از روزن دل حضرت سلمانم کرد

مکن انکار که از همّت مردان چه عجب
مور بودم نفس پیر سلیمانم کرد

خصر وقت آمد و از لطف به یکباره خلاص
نا گه از پیروی غول بیابانم کرد

مرده ای بودم پوسیده تن اندر،به کفن
نفحه ی عیسوی آمد همه تن جانم کرد

آدمی نیستم ار شاکر نعمت نبوم
دیو بودم،کرم و لطف تو انسانم کرد

دُرد بودم کرم و جود تو بخشید صفا
دَرد بودم نظر لطف تو درمانم کرد



  • تعداد کل صفحات :50  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
  • کد نمایش افراد آنلاین