تبلیغات
شعر های فارسی

توجه : این یک پست ثابت است،مطالب وبلاگ در پایین قرار دارند.

با سلام

از این پس می توانید با دوبار کلیک کردن بر روی کلمات معنی کلمات را دریافت کنید.

شما می توانید برای دریافت معنی کلمات دشوار از این واژه یاب استفاده نمایید

از شما عزیزان خواهش می کنم اگر هرگونه مشکلی در اجرای این برنامه(واژه یاب) یا هر قسمتی از وبلاگ وجود داشت آن را حتما با مدیران وبلاگ در میان بگذارید تا ما در رفع آن بر آییم.

توجه : این یک پست ثابت است،مطالب وبلاگ در پایین قرار دارند.


  • آخرین ویرایش:جمعه 19 آبان 1391

چهارشنبه 17 تیر 1394  00:00

علی(ع)                                  استاد شهریار                        مثنوی


علی آن شیر خدا شاه عرب
الفتی داشته با این دل شب

شب ز اسرار علی آگاه است
دل شب محرم سرالله است

شب شنفته است مناجات علی
جوشش چشمه عشق ازلی

دردمندی که چو لب بگشاید
در و دیوار به زنهار آید

کلماتی چو دُر، آویزه گوش
مسجد کوفه هنوزش مدهوش

فجر تا سینه آفاق شکافت
چشم بیدار علی خفته نیافت

ناشناسی که به تاریکی شب
می برد شام یتیمان عرب

پادشاهی که به شب برقع پوش
می کشد بار گدایان بر دوش

شاه بازی که به بال و پر راز
می کند در ابدیت پرواز

آن دم صبح قیامت تأثیر
حلقه در شد از او دامنگیر

دست در دامن مولا زد در
که علی! بگذار و از ما مگذر

پیشوایی که ز شوق دیدار
می کند قاتل خود را بیدار

می زند پس لب او کاسه شیر
می کند چشم اشارت به اسیر

چه اسیری که همان قاتل اوست
تو خدایی مگر ای دشمن دوست

در جهانی همه شور و همه شر
ها علیٌ بشرٌ کیف بَشر

شبروان مست ولای توعلی
جان عالم به فدای توعلی



... تو نه                       سیمین بهبهانی                    غزل
وزن عروضی : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فَعِلُن


این حریفان همه هرجایی و پستند و تونه
کم ز پتیاره و پتیاره پرستند و تونه

این گدایان به تمنای جوی سیم تنم
چون چنار از سر خواهش همه دستند و تونه

چون سپیدار رز آویخته این بی ثمران
خویشتن را ثمر عاریه  بستند و تونه

از تنم فرش هوس بافته خواهند و به عهد
رشته صد مرحله بستند و گسستند و تونه

جرعه نوشان قلندر‌ ‌وش سرگردانند
یک شب از صد خم و صد خمکده مستند و تونه

دامن هرکه گذشت از برشان بگرفتند
گل‌خارند و به هردشت نشستند و تونه

ماه افتاده در آبند و سراپا به دروغ
رونق خویش به یک موج شکستند و تونه

لیک با این همه صد حیف که در بیماری
گرد بالین من اینان همه هستند و تونه



گریه کرد                                    محمد سلمانی                 غزل
وزن عروضی : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن


بی تو بودن را تمام شهر با من گریه کرد
دوست با من هم صدا نالید دشمن گریه کرد

جای جای بی تو بودن را در آن تنگ غروب
آسمانی ابر با بغض سترون گریه کرد

با هزاران آرزو یک مرد مردی پر غرور
مثل یک آلاله در فصل شکفتن گریه کرد

این خبر وقتی که در دنیای گل ها پخش شد
نسترن در گوشه ای افسرد لادن گریه کرد

وسعت تنهایی ام را در شبستان غزل
شاعری با فاعلاتن فاعلاتن گریه کرد

گریه یعنی انفجار بغض یعنی درد عشق
بارها این درد را در چاه بیژن گریه کرد

یک زمان حتی تو هم در مرگ من خواهی گریست
مثل سهرابی که در سوگش تهمتن گریه کرد



لیلا دوباره...                   حسین منزوی              غزل
وزن عروضی : مفعولُ فاعلاتُ مفاعیلُ فاعلن


لیلا دوباره قسمت ابن السّلام شد
عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد

می شد بدانم این که خط سرنوشت من
از دفتر کدام شب بسته، وام شد؟

اوّل دلم، فراق تو را سرسری گرفت
و آن زخم کوچک دلم آخر جُذام شد

گلچین رسید و نوبت با من وزیدنت
دیگر تمام شد گل نازم! تمام شد

شعر من از قبیله ی خونست خون من
فوّاره از دلم زد و آمد کلام شد

ما خون تازه در تن عشقیم و عشق را
شعر من و شکوه تو، رمزالدّوام شد

بعد از تو عاشقی و باز ...آه نه!
این داستان به نام تو، این جا تمام شد...



که را پرستم ؟                                 بهادر یگانه                    چهارپاره

که را شناسم اگر زین سـپس تو را نشناسم

که را پرستم اگر بعد از این تو را نپرستم

هـنوز نـقـش وجـود مـرا بــه پرده ی هـستی

نبسته بود زمانه که دل به مهر تو بستم

 

گهی شـدم همه تاب و به سنبل تو چمیدم

گهی شدم همه خواب و به نرگس تو نشستم

ز مـن مجـوی نـشان وفا و گر که بجویی

وفا همین که به یادت هنوز هستم و هستم

 

ای عقل اگر دیوانه ای، زنجیر گیسویش نگر

ای عشق اگر شوریده ای، در چشم جادویش نگر

شور شراب ناب را، در نرگس مستش بخوان

افـسانه مهـتاب را، در پرتو رویـش نگر



جمعه 29 خرداد 1394  00:00
نوع مطلب: (شعر های فارسی ،شعر نو ،) توسط: مهدی شرقیان

قایق                                             نیما یوشیج                             شعر نو

من چهره ام گرفته

من قایقم نشسته به خشکی

 

باقایقم نشسته به خشکی

فریاد می زنم:

«وا مانده در عذابم انداخته است

در راه پر مخافت این ساحل خراب

و فاصله است آب

امدادی ای رفیقان با من.»

گل کرده است پوز خندشان اما

بر من

بر قایقم که نه موزون

بر حرفهایم در چه ره و رسم

بر التهابم از حد بیرون

 

در التهابم از حد بیرون

فریاد بر می اید از من:

« در وقت مرگ که با مرگ

جز بیم نیستی و خطر نیست،

هزالی و جلافت و غوغای هست و نیست

سهو است و جز به پاس ضرر نیست»

 

با سهو شان

من سهو می خرم

از حرفهای کام شکنشان

من درد می برم

خون از درون دردم سرریز می کند!

من آب را چگونه کنم خشک؟

 

فریاد می زنم

من چهره ام گرفته

من قایقم نشسته به خشکی

مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست :

یک دست بی صداست

من؛دست من کمک ز دست شما می کند طلب

 

فریاد من شکسته اگر در گلو؛و گر

فریاد من رسا

من از برای راه خلاص خود و شما

فریاد می زنم

فریاد می زنم!



دوشنبه 25 خرداد 1394  00:00

.. .امشب                                  رهی معیّری                   غزل


چشم مستت چه کند با من بیمار امشب 
این دل تنگ من و این تن بیمار امشب

آخر ای اشک دل سوخته ام را مددی 
که به جز ناله مرا نیست پرستار امشب

بیش از این مرغ سحر خون به دل ریش مکن 
که به کنج قفسم چون تو گرفتار امشب

سیل اشکم همه دفترچه ی ایام بشست  
نرود نقش تو از پرده ی پندار امشب

بودم امید چو آیی به سرم سایه مهر
آفتابی شود از سایه, پدیدار امشب

بسته شد هر در امید به هر جا که زدیم
چاره جویی کنم از خانه خمار امشب

محتسب خوش دل از آن است که یکباره زدند 
کوس رسوایی ما بر سر بازار امشب



می نویسم                          هلالی جغتایی                  غزل
وزن عروضی :فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن 


می‌نویسم سخن از آتش دل بر کاغذ
جای آنست اگر شعله زند در کاغذ

چون قلم سوختی از آتش دل نامه ی من
اگر از آب دو چشمم نشدی تر کاغذ

سخن لعل تو خواهیم که در زر گیریم
کاش سازند دگر از ورق زر کاغذ

خط مشکین ورق روی تو را زیبد و بس
قابل آیت رحمت نبود هر کاغذ

شرح بی‌مهری آن ماه به پایان نرسد
فی‌المثل گر شود افلاک سراسر کاغذ

مردم از غم که چرا نامه نوشتی به رقیب؟
نشدی کاش! درین شهر میسر کاغذ

تا هلالی صفت ماه جمال تو نوشت
گشت چون صفحه ی خورشید، منور کاغذ



دیدن روی تو...                               صائب              غزل
وزن عروضی : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن


دیدن روی تو ظلم است و ندیدن مشکل است
چیدن این گل گناه است و نچیدن مشکل است

هر چه جز معشوق باشد پرده ی بیگانگی است
بوی یوسف را ز پیراهن شنیدن مشکل است

غنچه را باد صبا از پوست می‌آرد برون
بی‌نسیم شوق، پیراهن دریدن مشکل است

ماتم فرهاد،کوه بیستون را سرمه داد
بی هم‌آوازی نفس از دل کشیدن مشکل است

هر سر موی تو را با زندگی پیوندهاست
با چنین دلبستگی، از خود بریدن مشکل است

در جوانی توبه کن تا از ندامت برخوری
نیست چون دندان، لب خود را گزیدن مشکل است

تا نگردد جذبه ی توفیق «صائب» دستگیر
از گل تعمیر، پای خود کشیدن مشکل است

پ.ن : با عذر از تاخیر
زندگی است دیگر...



جمعه 18 اردیبهشت 1394  00:00

قول دادم...                              علی صفری                      غزل

قول دادم به کسی غیر تو عادت نکنم
از غم انگیزی این عشق شکایت نکنم

من به دنبال تو با عقربه ها می چرخم
عشق یعنی گله از حرکت ساعت نکنم

عشق یعنی که تو از آن کسی باشی و من
عاشقت باشم و احساس حماقت نکنم !

چه غمی بیشتر از این که تو جایی باشی
بشود دور و برت باشم و جرات نکنم...

عشق تو از ته دل عمر مرا نفرین کرد...
بی تو یک روز نیامد که دعایت نکنم !

بی تو باران بزند خیس ترین رهگذرم
تا به صد خاطره با چتر خیانت نکنم

بی تو با خاطره ات هم سر دعوا دارم...
قول دادم به کسی غیر تو عادت نکنم !



  • تعداد کل صفحات :52  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
  • کد نمایش افراد آنلاین