توجه : این یک پست ثابت است،مطالب وبلاگ در پایین قرار دارند.

با سلام

از این پس می توانید با دوبار کلیک کردن بر روی کلمات معنی کلمات را دریافت کنید.

شما می توانید برای دریافت معنی کلمات دشوار از این واژه یاب استفاده نمایید

از شما عزیزان خواهش می کنم اگر هرگونه مشکلی در اجرای این برنامه(واژه یاب) یا هر قسمتی از وبلاگ وجود داشت آن را حتما با مدیران وبلاگ در میان بگذارید تا ما در رفع آن بر آییم.

توجه : این یک پست ثابت است،مطالب وبلاگ در پایین قرار دارند.


  • آخرین ویرایش:جمعه 19 آبان 1391

فانوس ها                                   جاوید سیفی              غزل
وزن عروضی  : مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن

وقتی که می لرزد دلم در سینه ی فانوس ها
شبهای خوبی هست... می رقصیم با کابوس ها

از شب دگر راه گریزی نیست من با دست خود
خورشید را خوابانده ام در مهد اقیانوس ها

یک گوشه ای باید نشست و در پی اعجاز بود
وقتی که دردم را نمی فهمند جالینوس ها

از زندگی فرمول ها را پاک کن من هیچ وقت
چیزی نفهمیدم از این تانژانت ها،سینوس ها

نا امید از من نشو یک بار دیگر فوت کن
شاید به پا خیزد از خاکسترم ققنوس ها

مشروطه خواه و مقتدر مانند تبریزی ولی
من مثل رشتم در کف قزاق ها،روس ها

دیگر ندارم چاره ای جز اینکه بر ساحل زنم
مگذار خوابم را بیاشوبند اختاپوس ها

امشب اگر مردم فقط یک چیز می خواهم و آن
این است که در بسترم دفنم کنی با بوس ها

گفتی بخواب و شعله را خاموش کردی تا دلم
هرشب بلرزد تا سحر در سینه ی فانوس ها



ز دستم بر نمی آید                                سعدی                          غزل
وزن : مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن

ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم
بجز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ کس بینم

من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم
که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم

تو را من دوست می‌دارم خلاف هر که در عالم
اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دینم

و گر شمشیر برگیری سپر پیشت بیندازم
که بی شمشیر خود کشتی به ساعدهای سیمینم

برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد
که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم

ز اول هستی آوردم قفای نیستی خوردم
کنون امید بخشایش همی‌دارم که مسکینم

دلی چون شمع می‌باید که بر جانم ببخشاید
که جز وی کس نمی‌بینم که می‌سوزد به بالینم

تو همچون گل ز خندیدن لبت با هم نمی‌آید
روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم

رقیب انگشت می‌خاید که سعدی چشم بر هم نه
مترس ای باغبان از گل که می‌بینم نمی‌چینم



سلام

امروز یکی از بدترین روزهای عمرم بود اما دوستی حالم را بهتر کرد.
از تمامی عزیزانی که کارهایم اذیتشان کرده "معذرت" می خواهم. و برای آن هایی برایم متاسفند شعر زیر را تقدیم می کنم.
یا حق :
نصرت! چه می کنی سر این پرتگاه ژرف
با پای خویش،تن به دل خاک می کشی

گم گشته ای به پهنه تاریک زندگی
نصرت! شنیده ام که تو تریاک می کشی

*

نصرت! تو شمع روشن یک خانواده ای
این دست کیست در رهِ بادت نشانده است؟

پرهیز کن ز قافله سالار راه مرگ
چون،چشم بسته بر سر چاهت کشانده است!

*

بیش از سه ماه رفته که شعری نگفته ای
ای مرغ خوش نوا ز چه خاموش گشته ای؟

روزی به خویش آیی و بینی که ای... دریغ
با این همه هنر،تو فراموش گشته ای!

*

هر شب که مست دست به دیوار می کِشی
از خواب می جهد پدرت،آه... می کِشد!

نجوا کنان به ناله سراید:"که این جوان
گردونه امید به بیراه می کشد"

*

دیشب ملیحه دختر همسایه طعنه زد:
"آمد دوباره شاعر بد نام شهر ما!"


مادر!... بس است...
 وای...
 فراموش کن مرا.
باید که گفت : شاعر ناکام شهر ما!

*

مادر! به تنگ آمده ام از دست ناکسان
دست از سرم بدار،ندانی چه می کشم

دردیست بر دلم که نگنجد به عالمی
این درد،کِی به گفته در آید که می کشم؟


*

نصرت!از آن مردم خویشی،نه مال خود
زنهار!تیرگی نزند راه نام تو

هر گوش ،منتظر به سرود تو مانده است!
" نصرت!"شرنگ مرگ نریزد به جام تو!



من آن مرغم...                               وحشی بافقی                      غزل
وزن عروضی : مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن


من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را
به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را

نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل
به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را

چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم
که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را

گر این وضع است می‌ترسم که با چندین وفاداری
شود لازم که پیشت وانمایم بیوفا خود را

چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه می‌داری
نمی‌بایست کرد اول به این حرف آشنا خود را

ببین وحشی که در خوناب حسرت ماند پا در گل
کسی کو بگذراندی تشنه از آب بقا خود را



مردم از درد و نمی آیی ...                   رهی معیّری              غزل
وزن عروضی : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن


مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز
مرگ خود می‌بینم و رویت نمی بینم هنوز

بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم
شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز
 
آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت
غم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز

روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم
گُل به دامن میفشاند اشک خونینم هنوز

گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست
در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز

سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند
صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز

خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی
طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز



من آن مرغم...                     وحشی بافقی                        غزل
وزن عروضی : مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن


من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را
به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را

نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل
به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را

چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم
که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را

گر این وضع است می‌ترسم که با چندین وفاداری
شود لازم که پیشت وانمایم بیوفا خود را

چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه می‌داری
نمی‌بایست کرد اول به این حرف آشنا خود را

ببین وحشی که در خوناب حسرت ماند پا در گل
کسی کو بگذراندی تشنه از آب بقا خود را



چهارشنبه 12 آذر 1393  00:00

همواره عشق تو...                     حسین منزوی                           غزل


همواره عشق بی خبر از راه می رسد
چونان مسافری که به ناگاه می رسد

وا می نهم به اشک و به مژگان، تدارکش
چون وقت آب و جاروی این راه می رسد

اینت زهی شکوه که نزدت کلام من
با موکب نسیم سحرگاه می رسد

با دیگران نمی نهدت دل به دامنت
چندان که دست خواهش کوتاه می رسد

میلی کمین گرفته پلنگانه در دلم
تا آهوی تو کی به کمینگاه می رسد!

هنگام وصل ماست به باغ بزرگ شب
وقتی که سیب نقره ای ماه می رسد

شاعر دلت به راه بیاویز و از غزل
طاقی بزن خجسته که دلخواه می رسد



ما گاو نداریم ولی زاییده                جلیل صفربیگی                       رباعی


بد جور به هـــــم ریخته و ترسیده
مادر که دوباره خواب شومی دیده

از بهت و سکوت پدرم می ترسم
ما گاو نداریـــــــم ولـــــــی زاییده

------------------------

من با تو چقدر ساده رفتم بر باد
تو نام مرا چـــــه زود بردی از یاد

من حبه ی قند کوچکی بودم که
از دست تو در پیاله ی چای افتاد

-----------------------

در جام سرم شراب انداخته اند
یک گوشه مرا خراب انداخته اند

من در بلمــی در وسط اقیانوس
پاروی مــــــرا در آب انداخته اند

------------------------

برخوان خدا که سهم شیخ و شاه است
نانی است که اندازه ی قرص ماه است

سنگک نه که روی سفره مان سنگ گذاشت
دستـی کـــــه همیشه خـــــدا کـوتـــاه است
--------------------------------------

طفلک پســــــرم باز مجابش کردم
بی شام به زور قصه خوابش کردم

ناگاه کبوتری به خوابش آمد
ناچار گرفتم و کبابش کردم
..........................................

بی دغدغه همچنان تو را می بوسم
بی بوسه عزیز! در خودم می پوسم

آنقدر به بوسه ی تو معتادم که
یک قافیه در میان تو را می بوسم!



یکشنبه 25 آبان 1393  00:00
نوع مطلب: (شعر های فارسی ،غزل ،) توسط: مهدی شرقیان

عمر گذشت                     بیدل دهلوی                  غزل
وزن عروضی : مفتعلن مفاعلن/مفتعلن مفاعلن


عمرگذشت و همچنان داغ وفاست زندگی
زحمت دل کجا بریم آبله پاست زندگی

دل به زبان نمی‌رسد لب به فغان نمی‌رسد
کس به نشان نمی‌رسد تیر خطاست زندگی

پرتوی ازگداز دل بسته ره خرام شمع
زین‌کف خون نیم رنگ پا به حناست زندگی

تا نفس آیت بقاست ناله‌کمین مدعاست
دود دلی بلندکن دست دعاست زندگی

از همه شغل خوشترست صنعت عیب پوشیت
پنبه به روی هم بدوز دلق‌گداست زندگی

یک دو نفس خیال باز، رشته ی شوق‌ کن دراز
تا ابد از ازل بتاز ملک خداست زندگی

خواه نوای راحتیم خواه طنین‌کلفتیم
هر چه بود غنیمتیم صوت و صداست زندگی

شورجنون ما و من جوش وفسون وهم وظن
وقف بهار زندگیست لیک کجاست زندگی

جز به خموشی از حباب صر‌فه ی عافیت‌که دید
ای قفس اینقدر مبال تنگ قباست زندگی

«بیدل»ازین سراب وهم جام فریب خورده‌ای
تا به عدم نمی‌رسی دور نماست زندگی



ای یار دور دست...                    حسین منزوی                      غزل
وزن عروضی : مستفعلن مفاعل مستفعلن فَعَل


ای یار دور دست که دل می بری هـنوز
چون آتش نهفته به خـاکـستـری هـنـوز

هر چند خط کشیده بـر آیـیـنه ات زمـان
در چشمم از تمام خوبان، سـری هـنـوز

سـودای دلـنـشـیـن نـخـستین و آخرین!
عـمـرم گذشت و تـوام در سـری هـنـوز

ای چلچراغ کهنه که زآن سوی سال ها
از هـر چـراغ تـازه، فـروزان تــری هـنــوز

بـالـیـن و بـسـتـرم، هـمـه از گل بیاکنی
شب بر حریم خوابم اگر بـگـذری هـنـوز

ای نـازنـیـن درخـت نـخـسـتین گناه من!
از مـیـوه هـای وسـوسـه بــارآوری هنوز

آن سیب های راه به پـرهـیـز بـسـتـه را
در سایه سار زلف، تو مـی پـروری هنوز

وان سـفــره شـبــانــه نـان و شـراب را
بر میزهای خواب، تو می گستری هنوز

با جرعه ای ز بوی تو از خویش می روم
آه ای شراب کهنه کـه در ساغری هنوز



  • تعداد کل صفحات :48  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
آخرین پست ها
  • کد نمایش افراد آنلاین