تبلیغات
شعر های فارسی

توجه : این یک پست ثابت است،مطالب وبلاگ در پایین قرار دارند.

با سلام

از این پس می توانید با دوبار کلیک کردن بر روی کلمات معنی کلمات را دریافت کنید.

شما می توانید برای دریافت معنی کلمات دشوار از این واژه یاب استفاده نمایید

از شما عزیزان خواهش می کنم اگر هرگونه مشکلی در اجرای این برنامه(واژه یاب) یا هر قسمتی از وبلاگ وجود داشت آن را حتما با مدیران وبلاگ در میان بگذارید تا ما در رفع آن بر آییم.

توجه : این یک پست ثابت است،مطالب وبلاگ در پایین قرار دارند.


  • آخرین ویرایش:جمعه 19 آبان 1391

یکشنبه 25 آبان 1393  00:00
نوع مطلب: (شعر های فارسی ،غزل ،) توسط: مهدی شرقیان

عمر گذشت                     بیدل دهلوی                  غزل
وزن عروضی : مفتعلن مفاعلن/مفتعلن مفاعلن


عمرگذشت و همچنان داغ وفاست زندگی
زحمت دل کجا بریم آبله پاست زندگی

دل به زبان نمی‌رسد لب به فغان نمی‌رسد
کس به نشان نمی‌رسد تیر خطاست زندگی

پرتوی ازگداز دل بسته ره خرام شمع
زین‌کف خون نیم رنگ پا به حناست زندگی

تا نفس آیت بقاست ناله‌کمین مدعاست
دود دلی بلندکن دست دعاست زندگی

از همه شغل خوشترست صنعت عیب پوشیت
پنبه به روی هم بدوز دلق‌گداست زندگی

یک دو نفس خیال باز، رشته ی شوق‌ کن دراز
تا ابد از ازل بتاز ملک خداست زندگی

خواه نوای راحتیم خواه طنین‌کلفتیم
هر چه بود غنیمتیم صوت و صداست زندگی

شورجنون ما و من جوش وفسون وهم وظن
وقف بهار زندگیست لیک کجاست زندگی

جز به خموشی از حباب صر‌فه ی عافیت‌که دید
ای قفس اینقدر مبال تنگ قباست زندگی

«بیدل»ازین سراب وهم جام فریب خورده‌ای
تا به عدم نمی‌رسی دور نماست زندگی



ای یار دور دست...                    حسین منزوی                      غزل
وزن عروضی : مستفعلن مفاعل مستفعلن فَعَل


ای یار دور دست که دل می بری هـنوز
چون آتش نهفته به خـاکـستـری هـنـوز

هر چند خط کشیده بـر آیـیـنه ات زمـان
در چشمم از تمام خوبان، سـری هـنـوز

سـودای دلـنـشـیـن نـخـستین و آخرین!
عـمـرم گذشت و تـوام در سـری هـنـوز

ای چلچراغ کهنه که زآن سوی سال ها
از هـر چـراغ تـازه، فـروزان تــری هـنــوز

بـالـیـن و بـسـتـرم، هـمـه از گل بیاکنی
شب بر حریم خوابم اگر بـگـذری هـنـوز

ای نـازنـیـن درخـت نـخـسـتین گناه من!
از مـیـوه هـای وسـوسـه بــارآوری هنوز

آن سیب های راه به پـرهـیـز بـسـتـه را
در سایه سار زلف، تو مـی پـروری هنوز

وان سـفــره شـبــانــه نـان و شـراب را
بر میزهای خواب، تو می گستری هنوز

با جرعه ای ز بوی تو از خویش می روم
آه ای شراب کهنه کـه در ساغری هنوز



تماشا خانه                       محمد شکری فرد                     غزل
وزن عروضی :فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن(؟) 


باغ در زردی پاییز تماشا دارد
قدر یک فرصت ناچیز تماشا دارد

بعد یک عمر غم دربه دری، بی خبری
شمس در گوشه ی تبریز تماشا دارد

زاغ از ترس مترسک بدنش می لرزد
اتفاق سر جالیز تماشا دارد

خانه خانه ده ما روی به ویران شدن است
حمله ی لشکر چنگیز تماشا دارد

شب دلواپسی ما سپری خواهد شد
دیدن صبح دل انگیز تماشا دارد



معشوق من                      حسین منزوی                 غزل
وزن عروضی  : مستفعلن مستفعلن مستفلن فعلن


معشوق من! بعد از تو جایت همچنان خالی است
خالی است جایت در دلم، تا جاودان خالی است

جز تو برای عشـق، کس کاری نخواهد کرد
وقتی نباشی بی تو شهر از عاشقان خالی است

جز تو زنی آغوش من را پر نخواهد کرد
تو میروی و تا ابد این آشیان خالی است

می دانی آیا بی تو در من این خلأ چون است؟
انگار از خورشید روشن آسمان خالی است

از کام و جامم زهر میجوشد مرا وقتی
از شهد ناب بوسه های تو دهان خالی است

دیگر کسی مستم نخواهد کرد بعد از تو
ای باده ای که بی توام رطل گران خالی است

شاید کسی فصلی شود در قصه ام اما
دیگر ز آب و رنگ عشق این داستان خالی است



چهارشنبه 14 آبان 1393  00:00

کافر                 جاوید سیفی                 غزل
وزن عروضی : فاعلات فاعلاتن فاعلاتن فاعلن


آنچه از عشق تو آمد بر سرم ناگاه بود
اتفاقات قشنگ دیگری در راه بود

من شکستم ؛ خوش به حالت باشد اما قلب من ...
او گناهی کرده آیا ؟ او که خاطرخواه بود!

من نمی دانستم از چشمت گدایی کرده ام
من ندانستم نگاهت فی سبیل الله بود

می رسید آسان به زنگ خانه ات انگشت من
دستم اما یک وجب از باورت کوتاه بود

من به نامت شعر می گفتم ، خدا دلگیر شد
شاعرت کافر که نه ، تنها کمی گمراه بود

شعر من جز بوسه پاداشی نمی خواهد ولی
سکه دادی انتظار دیگری از شاه بود



سه شنبه 13 آبان 1393  00:00

لذت مرگ                    کاظم بهمنی         غزل
وزن عروضی : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن


لذت مرگ نگاهی ست به پایین کردن
بین روح و بدن ات فاصله تعیین کردن

نقشه می ریخت مرا از تو جدا سازد "شک"
نتوانست، بنا کرد به توهین کردن

زیر بار غم تو داشت کسی له می شد
عشق بین همه برخاست به تحسین کردن

آن قدر اشک به مظلومیتم ریخته ام
که نمانده است توانایی نفرین کردن

"با وفا" خواندم ات از عمد که تغییر کنی
گاه در عشق نیاز است به تلقین کردن

"زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست"
خط مزن نقش مرا موقع تمرین کردن!

وزش باد شدید است و نخ ام محکم نیست!
اشتباه است مرا دورتر از این کردن



لبنان تشنه                          فاضل نظری                غزل
وزن عروضی : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

با لبان تشنه آن ساعت که افتادی به خاک
لَم‌تَقُل شیئًا سِوی قُم یا أخا أدرِك أخاك

مشک دور از دست گریان است و قدری دورتر
مانده در صحرا لبی خندان و جسمی چاک‌چاک

عِندَما کُلٌّ یَرَونَ الموتَ أحلی مِن عَسَل
خاک گلگون را نمی‌شویند جز با خون پاک

کُلُّ مَن فی المَوکِبِ قالَ خُذینی یا سُیُوف
تشنگان عشق را از جان فدا کردن چه باک

یَلمَعُ النّورُ الّذی سَمّاه مصباحَ الهُدی
تا قیامت می‌درخشد این چراغ تابناک

داوری عادل‌تر از تاریخ در تاریخ نیست
نور هرگز در شب ظلمت نمی‌گردد هلاک



چو شمع                             حافظ                          غزل  

                       وزن عروضی : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن


در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

روز و شب خوابم نمی‌آید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع

گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو
کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع

در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست
این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع

در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع

بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع

کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع

همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع

سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین
تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع

آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع



باشد پرنده                                               شاعر : مهدی فرجی                             غزل


باشد پرنده! كوچ بكن سمت خانه ات
هر چند سخت می گذرد با بهانه ات

آن جا امیدوارم از آواز پر شوی
موسیقی و غزل بشود آب و دانه ات

خوش بگذرد طراوت ییلاق و بشكفد
در برفگیر چشم اهالی جوانه ات

پاییز، سهم حنجره ی من، تو سعی كن
سرشار از بهار بماند ترانه ات

من یك مترسكم كه به دوشم ... خدا كند،
خوشبختی هما بنشیند به شانه ات

نگذار در خشونت مردانه حل شود
رفتار مینیاتوری دخترانه ات

من می روم صدا شوم و زندگی كنم
در بیت بیت هر غزل عاشقانه ات



دامن ناز                            دکتر ابراهیم اقبالی                            غزل


مــی نــوازد دل مــا را بــه نگــاهی گــاهی
می نشـانم بـه هـدف ناوک آهی گاهی
 
شبنم افــلاک نشین گشت ز خوشید پگـــاه
جذبه عشق بود نیــم نگـــاهـی گاهی
 
در زنخدان تــو دل چنــگ به گیسوی تو زد
بگذرد قافـــله ای بر سر چاهی گــاهی
 
دیــدن دیــده بیمار تـو خــود عـافیت است
دست چون میدهدم حال تباهی گاهی
 
زاهــدا غرّه بــه طــاعـات کلانت چه شــوی
باعث عفو شــود خــرده گنـاهی گاهی
 
ای بسا مرگ که خود پایه شور است و حیـات
لانه عشق شـود خــرمن کاهی گــاهی
 
باورت نیست پس از مردن ما بین که ز خـاک
سر زنــد زنــده و بـالنده گیاهی گاهی
 
وان نــه لالـه است که از بهر شهیدان غمـش
خیـــزد از قتلگه داغ گـــواهی گــاهی
 
بنگر بر صــف مـــژگـان و ببیـن نــاله مــا
که چسان می شکند پشت سپاهی گاهی
 
گــرچـه روشن بــه چــراغی نشود کلبـه ما
پــرتــوی افکنـد از روزنــه ماهی گاهی
 
تــا کــه تقلیـد از آن زلــف سمـن سـابکند
مـاه هم می نهد از ابـر کلاهـــی گــاهی
 
راز معـــراج نــدانستــه ای ای دل ورنـــــه
خـوار بینی دو جهان پیش سیاهی گاهی
 
دستگـــیر ضعفــا خـــاک ره مــردان باش
روزگــارت چو دهد دولت و جاهی گاهی
 
ذکـر حق پیشه خود کن شب و روز «اقبالی»
تا نجــویی به جز او پشت و پناهی گاهی
 
تا ســرانجـام زنــی دست در آن دامـن نـاز
چون غبــاری بنشین بـر سر راهی گاهی
 



  • تعداد کل صفحات :48  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
آخرین پست ها
  • کد نمایش افراد آنلاین