تبلیغات
شعر های فارسی

توجه : این یک پست ثابت است،مطالب وبلاگ در پایین قرار دارند.

با سلام

از این پس می توانید با دوبار کلیک کردن بر روی کلمات معنی کلمات را دریافت کنید.

شما می توانید برای دریافت معنی کلمات دشوار از این واژه یاب استفاده نمایید

از شما عزیزان خواهش می کنم اگر هرگونه مشکلی در اجرای این برنامه(واژه یاب) یا هر قسمتی از وبلاگ وجود داشت آن را حتما با مدیران وبلاگ در میان بگذارید تا ما در رفع آن بر آییم.

توجه : این یک پست ثابت است،مطالب وبلاگ در پایین قرار دارند.


  • آخرین ویرایش:جمعه 19 آبان 1391

جمعه 18 اردیبهشت 1394  00:00

قول دادم...                              علی صفری                      غزل

قول دادم به کسی غیر تو عادت نکنم
از غم انگیزی این عشق شکایت نکنم

من به دنبال تو با عقربه ها می چرخم
عشق یعنی گله از حرکت ساعت نکنم

عشق یعنی که تو از آن کسی باشی و من
عاشقت باشم و احساس حماقت نکنم !

چه غمی بیشتر از این که تو جایی باشی
بشود دور و برت باشم و جرات نکنم...

عشق تو از ته دل عمر مرا نفرین کرد...
بی تو یک روز نیامد که دعایت نکنم !

بی تو باران بزند خیس ترین رهگذرم
تا به صد خاطره با چتر خیانت نکنم

بی تو با خاطره ات هم سر دعوا دارم...
قول دادم به کسی غیر تو عادت نکنم !



یکشنبه 6 اردیبهشت 1394  00:00

 

کنسرت گروه هنری ماهور(سا) در تبریز
آواز : شهرام آبرومند آذر
سرپرست گروه : وحید جبارزاد

تاریخ : 10 و 11 اردیبهشت ماه 1394*ساعت 21
مکان : تبریز اول سربالایی ولیعصر،مجتمع سینمایی ناجی

همنوازان:
بهرنگ تیلا :سه تار و بم تار
اکبر شاهدنواز : سنتور
بابک کیهان : تنبک
وحید گلبوستانی : دف،بندیر و طبلا
صابر نائبی : تار
آیدن حافظی : تار
رامیز اسمعیلی : عود
حسین توحیدوند : کمانچه
فرامرز لطفی : کمانچه
محمدسیفی : کمانچه
مهدی شرقیان : کمانچه آلتو
رسا خداویردیلو: قیچک باس
رضا حسن زاده : عود
وحید جبارزاد : کمانچه

مراکز فروش بلیط :
1.آموزشگاه موسیقی چنگ : خ صائب مابین قطران و ابوریحان روبروی بیمه البرز پلاک 512/تلفن : 34772943-041

2.آموزشگاه موسیقی صنم : میدان فهمیده پست پمپ بنزین / تلفن : 36686019-041

3.سی دی مارکت فروزش : فلکه دانشگاه نبش پاساژ نسیم / تلفن : 33360300-041

4.هنرسرای ابوعطا : ولیعصر،فلکه بزرگ ، پاساژ میلانی،طبقه زیرزمین / تلفن : 33310310-041



شنبه 5 اردیبهشت 1394  00:00

امشب دوباره داغ دلم تازه می شود                   جاوید سیفی                 غزل مثنوی(؟)


امشب دوباره داغ دلم تازه می شود
پیراهن غمت به تن اندازه می شود

ساک سفر نبسته ام اما مسافرم
دارد به گریه می گذرد آب از سرم

از خود عبور می کنم و جاده مبهم است
حتی بهشت بی تو برایم جهنم است

پک می زنم به زندگی ام دود می شود
هر آنچه داشته ام همه نابود می شود

سرما به مغز اسکلتم نیش می زند
ابلیس طعنه بر من درویش می زند

هشیاراگرچه آمده ام مست می روم
دست مرا بگیر که از دست می روم

خود را به عمق عالم ناسوت می کشم
مثل قطار از هیجان سوت می کشم

در یک جهان بی سر و ته خانه می کنم
بی تو به جای پنجره تابوت می کشم

پیراهن تو وصله ی تاریخ می شود
دارد دوباره مو به تنم سیخ می شود

در ذهن من جنون تو بیداد می کند
حتی سرم به خاطر تو باد می کند

با جیغ و داد گوش فلک کر نمی شود
حالم چنان بد است که بدتر نمی شود

وقتی بهشت بی تو برایم جهنم است
می خواستم که رگ بزنم جرأتم کم است

تنها تر از همیشه به خود تکیه داده ام
همراز عشق و هم نفس جام باده ام

در من زنی شبیه تو رقصید و دور شد
یک بار با صدای تو خندید و دور شد

باد آمد و دهان مرا بو کشد و رفت
باد آمد و به دور تو پیچید و دور شد

باد آمد و تمام مرا باد برده است
دیگر مرا خداری تو از یاد برده است

از تو عبور می کنم و جاده مبهم
آی بهشت بی تو برایم جهنم است؟

هم خشک و هم ترم که به آتش کشی مرا
هیزم می آورم که به آتش کشی مرا

من مانده ام هنوز و غزل عاشق من است
پیراهنت هنوز هم اندازه تن است

از دیو و دد ملول به انسان رسیده ایم
با هم به انتهای خیابان رسیده ایم

ما هر چه هست و هرچه که بوده است پیش از این
له کرده ایم و حال به وجدان رسیده ایم

آب از سر من و تو و دریا گذشته است
دیگر قبول کن که به پایان رسیده ایم

دیگر غرور چشم تو را کور کرده است
از من هزارسال تو را دور کرده است

حالا که از نبود تو حیرت نمی کنم
مثل گذشته ختم به خیرت نمی کنم

با چشم بسته دست به دیوار می روم
بانو خدای عشق نگه دار می روم



عادت                                      محسن مهرپرور                    غزل

من به زودی به نبودن هایت عادت میكنم
از غمت میمیرم و یك خواب راحت میكنم

پر فریادم اگر بغض سكوتم بشكند
حرمت عشق گذشته را رعایت میكنم

به كسی كه پیش اویی،آه حتی گاه من
به خودم كه با تو بودم هم حسادت میكنم

از تماشای تو در یك قاب كوچك خسته ام
خسته ام آری ،ولی دارم نگاهت میکنم

رفته رفته عشق من نسبت به تو كم میشود
تا كه روزی كاملا احساس نفرت میكنم

من به زودی به خودم به خاطراتم به دلم
مثل تو حتی به احساسم خیانت میكنم



چهارشنبه 12 فروردین 1394  00:00

شعری زیبا که شاعرش را نمی دانم!............غزل


دلم گرفته برایت... مگر نمی دانی !
چرا برای‌ دلم یک غزل نمی‌خوانی؟

غزل بخوان که بمیرد میان سینه من
غم سکوت خیابان ، غمی‌ که می‌دانی‌

و بغض پنجره بشکن، ببین چه کرده غمت
به این دو وادی‌ وحشت، دو چشم بارانی‌

بیا غزل به فدایت! درانتظار توام
بیا صفای‌ تبستان! تب زمستانی‌!

ببر مرا به نگاهی، ببر مرا گم کن
نشان نمانده برایم... خودت که می‌دانی‌

بیا که پر زند از دل به موج چشمانت
کلاغ شب زده یعنی‌ غم پریشانی‌

و باورت بکند بار دیگر این دل من
دل شکسته‌ی‌ ساده....مگر نمی دانی ؟!



شنبه 1 فروردین 1394  01:00
نوع مطلب: (شعر های فارسی ،غزل ،سعدی ،) توسط: مهدی شرقیان

سلام

دوستان عزیز سال نو مبارک!ممنون از اینکه در این چند سال همیشه به این جانب و وبلاگ "شعرهای فارسی" لطف داشتید.

سال خوب و خوشی برایتان آرزومندم.

یا حق


بهار آمد که هر ساعت رود خاطر به بستانی
به غلغل در سماع آیند هر مرغی به دستانی

دم عیسیست پنداری نسیم باد نوروزی
که خاک مرده بازآید در او روحی و ریحانی

به جولان و خرامیدن درآمد سرو بستانی
تو نیز ای سرو روحانی بکن یک بار جولانی

به هر کویی پری رویی به چوگان می‌زند گویی
تو خود گوی زنخ داری بساز از زلف چوگانی

به چندین حیلت و حکمت که گوی از همگنان بردم
به چوگانم نمی‌افتد چنین گوی زنخدانی

بیار ای باغبان سروی به بالای دلارامم
که باری من ندیدستم چنین گل در گلستانی

تو آهوچشم نگذاری مرا از دست تا آن گه
که همچون آهو از دستت نهم سر در بیابانی

کمال حسن رویت را صفت کردن نمی‌دانم
که حیران باز می‌مانم چه داند گفت حیرانی

وصال توست اگر دل را مرادی هست و مطلوبی
کنار توست اگر غم را کناری هست و پایانی

طبیب از من به جان آمد که سعدی قصه کوته کن
که دردت را نمی‌دانم برون از صبر درمانی

"سعدی"



نیست...                                        استاد سایه                        غزل


برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست
گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

این قافله از قافله سالار خراب است
اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست

تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش
دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست

من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما
آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است
حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست

امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست
فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است
وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست



چه مبارک است این غم                           استاد هوشنگ ابتهاج                             غزل


چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی
به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی

ز تو دارم این غم خوش ، به جهان از این چه خوشتر
تو چه دادی ام که گویم که از آن به ام ندادی ؟

چه خیال میتوان بست و کدام خواب نوشین
به از این در تماشا که به روی من گشادی

تویی آنکه خیزد از وی همه خرمی و سبزی
نظر کدام سروی ؟ نفس کدام بادی ؟

همه بوی آرزویی مگر از گل بهشتی
همه رنگی و نگاری ، مگر از بهار زادی ؟

ز کدام ره رسیدی ز کدام در گذشتی
که ندیده دیده ناگه به درون دل فتادی ؟

به سر بلندت ای سرو که در شب ِ زمین کَن
نفس ِ سپیده داند که چه راست ایستادی

به کرانه های معنی نرسد سخن چه گویم
که نهفته با دلِ سایه چه در میان نهادی ؟



خبر تازه                                     محمدعلی بهمنی                                      غزل
وزن عروضی : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن


خبر این است که من نیز کمی بد شده ام
اعتراف اینکه : در این شیوه سرآمد شده ام

پدرم خواست که فرزند مطیعی بشوم
شعر پیدا شد و من آنچه نباید شده ام

عشق برخواست که شاعرتر از آنم بکند
که همان لحظه ی دیدار تو شاید شده ام

شعر و عشق این سو آن سوی صراط اند که من
چشم را بسته و از واهمه اش رد شده ام

مدعی نیستم اما هنری بهتر از این؟
که همانی که کسی حدس نمی زد شده ام

مادرم شاعری و عاشقی ام را که گریست
باورم گشت که گمگشته ی مقصد شده ام

پیرزن گر چه بهشتی ست، دعایم همه اوست
یادم انداخت که چندیست مردد شده ام

یادم انداخت زمان قید مکان را زد و رفت
منِ جامانده در این قرن زمانزد شده ام

مثل آئینه که از دیدن خود می شکند
مثل عکسم که نمی خواست بخندد شده ام

لحظه ها نیش به بلعیدن روحم زده اند
شکل آن سیب که از شاخه می افتد شده ام

همسرم حاصل جمع همه ی آینه هاست
حیف من آنچه که او یاد ندارد شده ام



مایه ی درد                        هوشنگ ابتهاج                      مثنوی(بخشی از مثنوی بلند)


مایه ی درد است بیداری مرد
آه ازین بیداری پر داغ و درد

خفتگان را گر سبکباری خوش است
شبروان را رنج بیداری خوش است

گرچه بیداری همه حیف است و کاش
ای دل دیدار جو بیدار باش

هم به بیداری توانی پی سپرد
خفته هرگز ره به مقصودی نبرد

پر ز درد است اینه ، پیداست این
چشم گریان می نهد بر آستین

هر طرف تا چشم می بیند شب است
آسمان کور شب بی کوکب است

اینه می گرید از بخت سیاه
گریه ی ایینه بی اشک است و آه

در چنین شب های بی فریاد رس
روز خوش در خواب باید دید و بس



  • تعداد کل صفحات :51  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
  • کد نمایش افراد آنلاین