نام شعر:طفیل هستی عشقند آدمی و پری شاعر:حافظ نوع شعر: غزل
ارادتی بنما! تا سعادتی ببری که بنده را نخرد کس به عیب بیهنری به عذر نیم شبی کوش و گریه سحری که در برابر چشمی و غایب از نظری که هر صَباح و مَسا شمع مجلس دگری که: «یاد گیر دو مصرع ز من به نظم دری؛ گر امتحان بکنی مِی خوری و غم نخوری» که زیبِ بخت و سزاوارِ مُلک و تاجِ سری صبا به غالیهسایی و گل به جلوهگری که جام جم نکند سود وقت بیبصری چرا به گوشهی چشمی به ما نمینگری؟ وزین معامله غافل مشو؛ که حیف خوری نعوذبالله اگر ره به مقصدی نبری اری اسامر لیلای لیله القمر
طُفیلِ هستیِ عشقند آدمی و پری
بکوش خواجه و از عشق بینصیب مباش
مِی صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند؟!
تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرینکار
هزار جان مقدس بسوخت زین غیرت
ز من به حضرت آصف که میبرد پیغام
بیا که وضع جهان را چنان که من دیدم
کلاه سَروَریت کج مباد بر سر حُسن
به بوی زلف و رُخت میروند و میآیند
چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی!
دعای گوشه نشینان بلا بگرداند؛
بیا و سلطنت از ما بخر به مایهی حُسن
طریق عشق طریقی عجب خطرناک است
به یُمن همت حافظ امید هست که باز

آخرین پست ها