چهارشنبه 17 مهر 1392  01:00
نوع مطلب: (شعر های فارسی ،غزل ،سعدی ،) توسط: مهدی شرقیان

نام شعر : دست به جان...                        شاعر : سعدی                 نوع شعر : غزل


دست به جان نمی‌رسد تا به تو برفشانمش

بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش؟

قوتِ شرحِ عشقِ تو نیست زبان خامه را

گِرد درِ امیدِ تو چند به سر دوانمش؟

ایمنی از خروش من، گر به جهان دراوفتد

فارغی از فغان من، گر به فلک رسانمش

آهِ دریغ و آبِ چشم ار چه موافق منند

آتشِ عشق آن‌چنان نیست که وانشانمش

هر که بپرسد ای فلان! حال دلت چگونه شد؟

خون شد و دم‌به‌دم همی از مژه می‌چکانمش

عمرِ منست زلفِ تو، بو که دراز بینمش

جانِ منست لعلِ تو، بو که به لب رسانمش

لذت وقت‌های خوش قدر نداشت پیش من

گر پس از این دمی چنان یابم قدر دانمش

نیست زمام کام دل در کف اختیار من

گر نه اجل فرارسد زین همه وارهانمش

عشق تو گفته بود هان! سعدی و آرزوی من

بس نکند ز عاشقی تا ز جهان جَهانمش

پنجهٔ قصد دشمنان می‌نرسد به خون من

وین که به لطف می‌کشد منع نمی‌توانمش



آخرین پست ها
  • کد نمایش افراد آنلاین
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic