تبلیغات
شعر های فارسی - مطالب مهدی شرقیان

باز آی ...                      مهرداد اوستا                غزل
وزن عروضی : مستفعلُ مستفعلُ مستفعلُ فع لن

باز آی که چون برگ خزانم رخ زردی است
با یاد تو دمساز دل من دم سردی است

گر رو به تو آورده ام از روی نیازی است
ور دردسری می دهمت از سر دردی است

از راهروان سفر عشق در این دشت
گلگونه سرشکی است اگر راهنوردی است

در عرصه اندیشه من با که توان گفت
سرگشته چه فریادی و خونین چه نبردی است

غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد
جز درد که دانست که این مرد چه مردی است

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بی درد ندانی که چه دردی است


چون جام شفق موج زند خون به دل من
با این همه دور از تو مرا چهره زردی است

زین لاله بشکفته در دامن صحرا
هر لاله نشان قدم راه نوردی است

یا خون شهیدی است که جوشد از دل خاک
هر جا که در آغوش صبا غنچه وردی است



مریم                                      محمدشکری فرد               غزل
وزن عروضی : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن

نه یک سراغ،نه حتی نشانه ای مریم!
نه عشوه آمدن دخترانه ای مریم!

میان ما دو نفر فاصله زیاد شده
چنان که هیچ از اول میانه ای...مریم!

کسی به رسم زمان قدیم عاشق نیست
کدام عشق؟کجای زمانه ای مریم!

دلم گرفته؛به آهی سکوت را بشکن
و زیر گریه بزن با بهانه ای مریم!



دل و دین و عقل و هوشم...                    فیض کاشانی               غزل


دل و دین و عقل و هوشم همه را بر آب دادی
ز کدام باده ساقی به من خراب دادی

چو دل و چو دین و ایمان همه گشت رخنه رخنه
مژه‌های شوخ خود را چو به غمزه آب دادی

دل عالمی ز جا شد چو نقاب بر گشودی
دو جهان به هم بر آمد چو به زلف تاب دادی

در خرمی گشودی چو جمال خود نمودی
ره درد و غم ببستی چو شراب ناب دادی

ز دو چشم نیم مستت می ناب عاشقان را
ز لب و جوی جبینت شکر و گلاب دادی

همه کس نصیب خود را برد از زکات حسنت
به من فقیر و مسکین غم بی‌حساب دادی

همه سرخوش از وصالت من و حسرت و خیالت
همه را شراب دادی و مرا سراب دادی

ز لب شکر فروشت دل “فیض” خواست کامی
نه اجابتی نمودی نه مرا جواب دادی



ای راحت روانم، دور از تو ناتوانم                        فخرالدین عراقی                    غزل

ای راحت روانم، دور از تو ناتوانم

باری، بیا که جان را در پای تو فشانم

این هم روا ندارم کایی برای جانی

بگذار تا برآید در آرزوت جانم

بگذار تا بمیرم در آرزوی رویت

بی روی خوبت آخر تا چند زنده مانم؟

دارم بسی شکایت چون نشنوی چه گویم؟

بیهوده قصه‌ی خود در پیش تو چه خوانم؟

گیرم که من نگویم لطف تو خود نگوید:

کین خسته چند نالد هر شب بر آستانم؟

ای بخت خفته، برخیز، تا حال من ببینی

وی عمر رفته، بازآ، تا بشنوی فغانم

ای دوست گاهگاهی میکن به من نگاهی

آخر چو چشم مستت من نیز ناتوانم

بر من همای وصلت سایه از آن نیفکند

کز محنت فراقت پوسیده استخوانم

ای طرفه‌تر که دایم تو با منی و من باز

چون سایه در پی تو گرد جهان دوانم

کس دید تشنه‌ای را غرقه در آب حیوان

جانش به لب رسیده از تشنگی؟ من آنم

زان دم که دور ماندم از درگهت نگفتی:

کاخر شکسته‌ای بد، روزی بر آستانم

هرگز نگفتی، ای جان، کان خسته را بپرسم

وز محنت فراقش یک لحظه وارهانم

اکنون سزد ، نگارا، گر حال من بپرسی

یادم کنی، که این دم دور از تو ناتوانم

بر دست باد کویت بوی خودت فرستی

تا بوی جان فزایت زنده کند روانم

باری، عراقی این دم بس ناخوش است و در هم

حال دلش دگر دم، تا چون شود، چه دانم؟



ز دست دیده و دل هر دو فریاد...                        باباطاهر همدانی                          دوبیتی


ز دست دیده و دل هر دو فریـــاد
که هرچه دیده بیند،دل کند یــــــاد 

بسازم خنجری نیشش ز پولــاد
زنم بر دیــــده تــا دل گردد آزاد 



فانوس ها                                   جاوید سیفی              غزل
وزن عروضی  : مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن

وقتی که می لرزد دلم در سینه ی فانوس ها
شبهای خوبی هست... می رقصیم با کابوس ها
از شب دگر راه گریزی نیست من با دست خود
خورشید را خوابانده ام در مهد اقیانوس ها
یک گوشه ای باید نشست و در پی اعجاز بود
وقتی که دردم را نمی فهمند جالینوس ها
تو نا امید از من مشو یک بار دیگر فوت کن
شاید به پا خیزند از خاکسترم ققنوس ها
مشروطه خواه و مقتدر مانند تبریزی ولی
من مثل رشتم در کف قزاق ها و روس ها
دیگر ندارم چاره ای جز اینکه بر ساحل زنم
مگذار خوابم را بیاشوبند اختاپوس ها
امشب اگر مردم فقط یک چیز می خواهم و آن
این است که در بسترم دفنم بکن با بوس ها
گفتی بخواب و شعله را خاموش کردی تا دلم
هرشب بلرزد تا سحر در سینه ی فانوس ها



ز دستم بر نمی آید                                سعدی                          غزل
وزن : مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن

ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم
بجز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ کس بینم

من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم
که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم

تو را من دوست می‌دارم خلاف هر که در عالم
اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دینم

و گر شمشیر برگیری سپر پیشت بیندازم
که بی شمشیر خود کشتی به ساعدهای سیمینم

برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد
که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم

ز اول هستی آوردم قفای نیستی خوردم
کنون امید بخشایش همی‌دارم که مسکینم

دلی چون شمع می‌باید که بر جانم ببخشاید
که جز وی کس نمی‌بینم که می‌سوزد به بالینم

تو همچون گل ز خندیدن لبت با هم نمی‌آید
روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم

رقیب انگشت می‌خاید که سعدی چشم بر هم نه
مترس ای باغبان از گل که می‌بینم نمی‌چینم



سلام

امروز یکی از بدترین روزهای عمرم بود اما دوستی حالم را بهتر کرد.
از تمامی عزیزانی که کارهایم اذیتشان کرده "معذرت" می خواهم. و برای آن هایی برایم متاسفند شعر زیر را تقدیم می کنم.
یا حق :
نصرت! چه می کنی سر این پرتگاه ژرف
با پای خویش،تن به دل خاک می کشی

گم گشته ای به پهنه تاریک زندگی
نصرت! شنیده ام که تو تریاک می کشی

*

نصرت! تو شمع روشن یک خانواده ای
این دست کیست در رهِ بادت نشانده است؟

پرهیز کن ز قافله سالار راه مرگ
چون،چشم بسته بر سر چاهت کشانده است!

*

بیش از سه ماه رفته که شعری نگفته ای
ای مرغ خوش نوا ز چه خاموش گشته ای؟

روزی به خویش آیی و بینی که ای... دریغ
با این همه هنر،تو فراموش گشته ای!

*

هر شب که مست دست به دیوار می کِشی
از خواب می جهد پدرت،آه... می کِشد!

نجوا کنان به ناله سراید:"که این جوان
گردونه امید به بیراه می کشد"

*

دیشب ملیحه دختر همسایه طعنه زد:
"آمد دوباره شاعر بد نام شهر ما!"


مادر!... بس است...
 وای...
 فراموش کن مرا.
باید که گفت : شاعر ناکام شهر ما!

*

مادر! به تنگ آمده ام از دست ناکسان
دست از سرم بدار،ندانی چه می کشم

دردیست بر دلم که نگنجد به عالمی
این درد،کِی به گفته در آید که می کشم؟


*

نصرت!از آن مردم خویشی،نه مال خود
زنهار!تیرگی نزند راه نام تو

هر گوش ،منتظر به سرود تو مانده است!
" نصرت!"شرنگ مرگ نریزد به جام تو!



من آن مرغم...                               وحشی بافقی                      غزل
وزن عروضی : مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن


من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را
به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را

نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل
به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را

چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم
که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را

گر این وضع است می‌ترسم که با چندین وفاداری
شود لازم که پیشت وانمایم بیوفا خود را

چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه می‌داری
نمی‌بایست کرد اول به این حرف آشنا خود را

ببین وحشی که در خوناب حسرت ماند پا در گل
کسی کو بگذراندی تشنه از آب بقا خود را



مردم از درد و نمی آیی ...                   رهی معیّری              غزل
وزن عروضی : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن


مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز
مرگ خود می‌بینم و رویت نمی بینم هنوز

بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم
شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز
 
آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت
غم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز

روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم
گُل به دامن میفشاند اشک خونینم هنوز

گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست
در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز

سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند
صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز

خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی
طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز



  • تعداد کل صفحات :53  
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • ...  
آخرین پست ها
  • کد نمایش افراد آنلاین