تبلیغات
شعر های فارسی - مطالب مهدی شرقیان

من آن مرغم...                     وحشی بافقی                        غزل
وزن عروضی : مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن


من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را
به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را

نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل
به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را

چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم
که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را

گر این وضع است می‌ترسم که با چندین وفاداری
شود لازم که پیشت وانمایم بیوفا خود را

چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه می‌داری
نمی‌بایست کرد اول به این حرف آشنا خود را

ببین وحشی که در خوناب حسرت ماند پا در گل
کسی کو بگذراندی تشنه از آب بقا خود را



چهارشنبه 12 آذر 1393  01:00

همواره عشق تو...                     حسین منزوی                           غزل


همواره عشق بی خبر از راه می رسد
چونان مسافری که به ناگاه می رسد

وا می نهم به اشک و به مژگان، تدارکش
چون وقت آب و جاروی این راه می رسد

اینت زهی شکوه که نزدت کلام من
با موکب نسیم سحرگاه می رسد

با دیگران نمی نهدت دل به دامنت
چندان که دست خواهش کوتاه می رسد

میلی کمین گرفته پلنگانه در دلم
تا آهوی تو کی به کمینگاه می رسد!

هنگام وصل ماست به باغ بزرگ شب
وقتی که سیب نقره ای ماه می رسد

شاعر دلت به راه بیاویز و از غزل
طاقی بزن خجسته که دلخواه می رسد



ما گاو نداریم ولی زاییده                جلیل صفربیگی                       رباعی


بد جور به هـــــم ریخته و ترسیده
مادر که دوباره خواب شومی دیده

از بهت و سکوت پدرم می ترسم
ما گاو نداریـــــــم ولـــــــی زاییده

------------------------

من با تو چقدر ساده رفتم بر باد
تو نام مرا چـــــه زود بردی از یاد

من حبه ی قند کوچکی بودم که
از دست تو در پیاله ی چای افتاد

-----------------------

در جام سرم شراب انداخته اند
یک گوشه مرا خراب انداخته اند

من در بلمــی در وسط اقیانوس
پاروی مــــــرا در آب انداخته اند

------------------------

برخوان خدا که سهم شیخ و شاه است
نانی است که اندازه ی قرص ماه است

سنگک نه که روی سفره مان سنگ گذاشت
دستـی کـــــه همیشه خـــــدا کـوتـــاه است
--------------------------------------

طفلک پســــــرم باز مجابش کردم
بی شام به زور قصه خوابش کردم

ناگاه کبوتری به خوابش آمد
ناچار گرفتم و کبابش کردم
..........................................

بی دغدغه همچنان تو را می بوسم
بی بوسه عزیز! در خودم می پوسم

آنقدر به بوسه ی تو معتادم که
یک قافیه در میان تو را می بوسم!



یکشنبه 25 آبان 1393  01:00
نوع مطلب: (شعر های فارسی ،غزل ،) توسط: مهدی شرقیان

عمر گذشت                     بیدل دهلوی                  غزل
وزن عروضی : مفتعلن مفاعلن/مفتعلن مفاعلن


عمرگذشت و همچنان داغ وفاست زندگی
زحمت دل کجا بریم آبله پاست زندگی

دل به زبان نمی‌رسد لب به فغان نمی‌رسد
کس به نشان نمی‌رسد تیر خطاست زندگی

پرتوی ازگداز دل بسته ره خرام شمع
زین‌کف خون نیم رنگ پا به حناست زندگی

تا نفس آیت بقاست ناله‌کمین مدعاست
دود دلی بلندکن دست دعاست زندگی

از همه شغل خوشترست صنعت عیب پوشیت
پنبه به روی هم بدوز دلق‌گداست زندگی

یک دو نفس خیال باز، رشته ی شوق‌ کن دراز
تا ابد از ازل بتاز ملک خداست زندگی

خواه نوای راحتیم خواه طنین‌کلفتیم
هر چه بود غنیمتیم صوت و صداست زندگی

شورجنون ما و من جوش وفسون وهم وظن
وقف بهار زندگیست لیک کجاست زندگی

جز به خموشی از حباب صر‌فه ی عافیت‌که دید
ای قفس اینقدر مبال تنگ قباست زندگی

«بیدل»ازین سراب وهم جام فریب خورده‌ای
تا به عدم نمی‌رسی دور نماست زندگی



ای یار دور دست...                    حسین منزوی                      غزل
وزن عروضی : مستفعلن مفاعل مستفعلن فَعَل


ای یار دور دست که دل می بری هـنوز
چون آتش نهفته به خـاکـستـری هـنـوز

هر چند خط کشیده بـر آیـیـنه ات زمـان
در چشمم از تمام خوبان، سـری هـنـوز

سـودای دلـنـشـیـن نـخـستین و آخرین!
عـمـرم گذشت و تـوام در سـری هـنـوز

ای چلچراغ کهنه که زآن سوی سال ها
از هـر چـراغ تـازه، فـروزان تــری هـنــوز

بـالـیـن و بـسـتـرم، هـمـه از گل بیاکنی
شب بر حریم خوابم اگر بـگـذری هـنـوز

ای نـازنـیـن درخـت نـخـسـتین گناه من!
از مـیـوه هـای وسـوسـه بــارآوری هنوز

آن سیب های راه به پـرهـیـز بـسـتـه را
در سایه سار زلف، تو مـی پـروری هنوز

وان سـفــره شـبــانــه نـان و شـراب را
بر میزهای خواب، تو می گستری هنوز

با جرعه ای ز بوی تو از خویش می روم
آه ای شراب کهنه کـه در ساغری هنوز



تماشا خانه                       محمد شکری فرد                     غزل
وزن عروضی :فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن(؟) 


باغ در زردی پاییز تماشا دارد
قدر یک فرصت ناچیز تماشا دارد

بعد یک عمر غم دربه دری، بی خبری
شمس در گوشه ی تبریز تماشا دارد

زاغ از ترس مترسک بدنش می لرزد
اتفاق سر جالیز تماشا دارد

خانه خانه ده ما روی به ویران شدن است
حمله ی لشکر چنگیز تماشا دارد

شب دلواپسی ما سپری خواهد شد
دیدن صبح دل انگیز تماشا دارد



معشوق من                      حسین منزوی                 غزل
وزن عروضی  : مستفعلن مستفعلن مستفلن فعلن


معشوق من! بعد از تو جایت همچنان خالی است
خالی است جایت در دلم، تا جاودان خالی است

جز تو برای عشـق، کس کاری نخواهد کرد
وقتی نباشی بی تو شهر از عاشقان خالی است

جز تو زنی آغوش من را پر نخواهد کرد
تو میروی و تا ابد این آشیان خالی است

می دانی آیا بی تو در من این خلأ چون است؟
انگار از خورشید روشن آسمان خالی است

از کام و جامم زهر میجوشد مرا وقتی
از شهد ناب بوسه های تو دهان خالی است

دیگر کسی مستم نخواهد کرد بعد از تو
ای باده ای که بی توام رطل گران خالی است

شاید کسی فصلی شود در قصه ام اما
دیگر ز آب و رنگ عشق این داستان خالی است



چهارشنبه 14 آبان 1393  01:00

کافر                 جاوید سیفی                 غزل
وزن عروضی : فاعلات فاعلاتن فاعلاتن فاعلن


آنچه از عشق تو آمد بر سرم ناگاه بود
اتفاقات قشنگ دیگری در راه بود

من شکستم ؛ خوش به حالت باشد اما قلب من ...
او گناهی کرده آیا ؟ او که خاطرخواه بود!

من نمی دانستم از چشمت گدایی کرده ام
من ندانستم نگاهت فی سبیل الله بود

می رسید آسان به زنگ خانه ات انگشت من
دستم اما یک وجب از باورت کوتاه بود

من به نامت شعر می گفتم ، خدا دلگیر شد
شاعرت کافر که نه ، تنها کمی گمراه بود

شعر من جز بوسه پاداشی نمی خواهد ولی
سکه دادی انتظار دیگری از شاه بود



سه شنبه 13 آبان 1393  01:00

لذت مرگ                    کاظم بهمنی         غزل
وزن عروضی : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن


لذت مرگ نگاهی ست به پایین کردن
بین روح و بدن ات فاصله تعیین کردن

نقشه می ریخت مرا از تو جدا سازد "شک"
نتوانست، بنا کرد به توهین کردن

زیر بار غم تو داشت کسی له می شد
عشق بین همه برخاست به تحسین کردن

آن قدر اشک به مظلومیتم ریخته ام
که نمانده است توانایی نفرین کردن

"با وفا" خواندم ات از عمد که تغییر کنی
گاه در عشق نیاز است به تلقین کردن

"زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست"
خط مزن نقش مرا موقع تمرین کردن!

وزش باد شدید است و نخ ام محکم نیست!
اشتباه است مرا دورتر از این کردن



لبنان تشنه                          فاضل نظری                غزل
وزن عروضی : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

با لبان تشنه آن ساعت که افتادی به خاک
لَم‌تَقُل شیئًا سِوی قُم یا أخا أدرِك أخاك

مشک دور از دست گریان است و قدری دورتر
مانده در صحرا لبی خندان و جسمی چاک‌چاک

عِندَما کُلٌّ یَرَونَ الموتَ أحلی مِن عَسَل
خاک گلگون را نمی‌شویند جز با خون پاک

کُلُّ مَن فی المَوکِبِ قالَ خُذینی یا سُیُوف
تشنگان عشق را از جان فدا کردن چه باک

یَلمَعُ النّورُ الّذی سَمّاه مصباحَ الهُدی
تا قیامت می‌درخشد این چراغ تابناک

داوری عادل‌تر از تاریخ در تاریخ نیست
نور هرگز در شب ظلمت نمی‌گردد هلاک



  • تعداد کل صفحات :53  
  • ...  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • ...  
آخرین پست ها
  • کد نمایش افراد آنلاین