جمعه 26 مهر 1392  00:00

نام شعر : بر من گذشتی                       شاعر : سیمین بهبهانی              نوع شعر : غزل


بر  من  گذشتی سر بر نکردی
 از  عـشق  گـفتم  باور  نکردی

دل را  فکندم  ارزان  به  پایت
سودای مهرش  در سر نکردی

گفتم  گلم را  می بویی از لطف
حتی  به  قهرش  پرپر  نکردی

دیدی  سبویی  پر  نوش  دارم
با  تشنگی هـا  لـب  تر  نکردی

هنگام  مستی  شور آفـرین بود
لطفی که  با  ما  دیگر  نکردی

آتش  گرفتم  چون  شاخ نارنج
گفتم  نظر کن  سر  بر  نکردی



نام شعر : مگر؟                     شاعر : مهدی مظاهری                                   نوع شعر : غزل


این  که  دلتنگ  تو ام  اقرار  می خواهد مگر
این که از من دلخوری انکار می خواهد مگر

وقت   دل کندن  به  فکر  باز   پیوستن  مباش
دل  بریـدن   وعـده ی   دیدار  می خواهد مگر

عـقل اگر غیرت کند  یک بار عاشق می شویم

اشـتباه    ناگهـان    تـکـرار   می خواهد مگر

من  چرا رسوا شوم؟ یک شهر مشتاق تو اند
لشکر   عـشاق    پرچـم دار   می خواهد مگر

بـا    زبـان   بی زبـانی    بارها   گـفـتی   بـرو
من که  دارم می روم  اصرار می خواهد مگر

روح سرگردان  من  هـر جا  بخـواهـد  می رود
خانـه ی    دیـوانگان    دیـوار  می خواهد مگر



نام شعر : یک احساس                       شاعر : اباصلت احمدی              نوع شعر : دوبیتی


دلم با سرد پاییزی عجب خویی گرفته است
به زرد خش خش خاطر نگر ! بویی گرفته است

مرا از مهرکنده بر در آبان فکندند
در آذر مه نگاهم راه کم سویی گرفته است ...



چهارشنبه 17 مهر 1392  00:00
نوع مطلب: (شعر های فارسی ،غزل ،سعدی ،) توسط: مهدی شرقیان

نام شعر : دست به جان...                        شاعر : سعدی                 نوع شعر : غزل


دست به جان نمی‌رسد تا به تو برفشانمش

بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش؟

قوتِ شرحِ عشقِ تو نیست زبان خامه را

گِرد درِ امیدِ تو چند به سر دوانمش؟

ایمنی از خروش من، گر به جهان دراوفتد

فارغی از فغان من، گر به فلک رسانمش

آهِ دریغ و آبِ چشم ار چه موافق منند

آتشِ عشق آن‌چنان نیست که وانشانمش

هر که بپرسد ای فلان! حال دلت چگونه شد؟

خون شد و دم‌به‌دم همی از مژه می‌چکانمش

عمرِ منست زلفِ تو، بو که دراز بینمش

جانِ منست لعلِ تو، بو که به لب رسانمش

لذت وقت‌های خوش قدر نداشت پیش من

گر پس از این دمی چنان یابم قدر دانمش

نیست زمام کام دل در کف اختیار من

گر نه اجل فرارسد زین همه وارهانمش

عشق تو گفته بود هان! سعدی و آرزوی من

بس نکند ز عاشقی تا ز جهان جَهانمش

پنجهٔ قصد دشمنان می‌نرسد به خون من

وین که به لطف می‌کشد منع نمی‌توانمش



نام شعر : گَرَم بازآمدی...                     شاعر : سعدی                نوع شعر : غزل

گَرَم بازآمدی محبوب سیم اندام سنگین دل

گُل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گِل

اَیا باد سحرگاهی! گر این شب روز می‌خواهی

از آن خورشید خرگاهی برافکن دامن محمل

گر او سرپنجه بگشاید که عاشق می‌کُشَم شاید

هزارش صید پیش آید به خون خویش مستعجل

گروهی همنشین من خلاف عقل و دین من

بگیرند آستین من که دست از دامنش بگسل

ملامتگوی عاشق را چه گوید مردم دانا؟

که حال غرقه در دریا نداند خُفته بر ساحل

به خونم گر بیالاید دو دست نازنین شاید

نه قتلم خوش همی‌آید که دست و پنجه‌ی قاتل

اگر عاقل بود داند که مجنون صبر نتواند

شتر جایی بخواباند که لیلی را بود منزل

ز عقل اندیشه‌ها زاید که مردم را بفرساید

گرت آسودگی باید برو عاشق شو ای عاقل

مرا تا پای می‌پوید طریق وصل می‌جوید

بِهِل تا عقل می‌گوید زهی سودای بی‌حاصل

عجایب نقش‌ها بینی خلاف رومی و چینی

اگر با دوست بنشینی ز دنیا و آخرت غافل

در این معنی سخن باید که جز سعدی نیاراید

که هرچ از جان برون آید نشیند لاجَرَم بر دل



یکشنبه 14 مهر 1392  00:00

نام شعر : آسمان                      شاعر : فاضل نظری                      نوع شعر : غزل


من آسمان پر از ابرهای دلگیرم
اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم

من آن طبیب زمین گیر زار و بیمارم
که هر چه زهر به خود می دهم نمی میرم

من و تو آتش و اشکیم در دل یک شمع
به سرنوشت تو وابسته است تقدیرم

به دام زلف بلندت دچار و سردرگم
مرا جدا مکن از حلقه های زنجیرم

درخت سوخته ای در کنار رودم من
اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم...



نام شعر : ای عاشقان...                شاعر : مولوی               نوع شعر : غزل


ای عاشقان ای عاشقان هنگام کوچ است از جهان

در گوش جانم می رسد طبل رحیل از آسمان

نک ساربان برخاسته قطارها آراسته

از ما حلالی خواسته چه خفته‌اید ای کاروان؟

این بانگ‌ها از پیش و پس، بانگ رحیل است و جَرَس

هر لحظه‌ای نَفْس و نَفَس سر می کشد در لامکان

زین شمع‌های سرنگون، زین پرده‌های نیلگون

خلقی عجب آید برون، تا غیب‌ها گردد عیان

زین چرخ دولابی تو را، آمد گران‌خوابی تو را

فریاد از این عمر سبک، زنهار از این خواب گران

ای دل سوی دلدار شو، ای یار سوی یار شو

ای پاسبان بیدار شو! خفته نشاید پاسبان

هر سوی شمع و مشعله، هر سوی بانگ و مشغله

کامشب جهان حامله، زاید جهان جاودان

تو گِل بدی و دِل شدی، جاهل بدی عاقل شدی

آن کو کشیدت این چنین، آن سو کشاند کش کشان

اندر کشاکش‌های او، نوش است ناخوش‌های او

آب است آتش‌های او، بر وی مکن رو را گران

در جان نشستن کار او، توبه شکستن کار او

از حیله بسیار او، این ذره‌ها لرزان دلان

ای ریش خند رخنه جه یعنی منم سالار ده

تا کی جهی گردن بنه ور نی کشندت چون کمان

تخم دغل می کاشتی افسوس‌ها می داشتی

حق را عدم پنداشتی اکنون ببین ای قلتبان

ای خر به کاه اولیتری دیگی سیاه اولیتری

در قعر چاه اولیتری ای ننگ خانه و خاندان

در من کسی دیگر بود کاین خشم‌ها از وی جهد

گر آب سوزانی کند ز آتش بود این را بدان

در کف ندارم سنگ من، با کس ندارم جنگ من

با کس نگیرم تنگ من، زیرا خوشم چون گُلسِتان

پس خشم من زان سر بود، وز عالم دیگر بود

این سو جهان، آن سو جهان، بنشسته من بر آستان

بر آستان آن کس بود کو ناطق اَخرَس بود

این رمز گفتی بس بود، دیگر مگو درکش زبان



جمعه 12 مهر 1392  00:00
نوع مطلب: (شعر های فارسی ،رباعی ،خیام ،) توسط: مهدی شرقیان

نام شعر : عدل                               شاعر : خیام                   نوع شعر : رباعی


گر کار فلک به عدل سنجیده بدی

 

احوال فلک جمله پسندیده بدی

ور عدل بدی بکارها در گردون

 

کی خاطر اهل فضل رنجیده بدی



نام شعر : مشنو ای دوست...                        شاعر : سعدی            نوع شعر : غزل


مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست

یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست

به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس

که به هر حلقه موییت گرفتاری هست

گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست

در و دیوار گواهی بدهد کاری هست

هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید

تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست

صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم

همه دانند که در صحبت گل خاری هست

نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس

که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست

باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد

آب هر طیب که در کلبه عطاری هست

من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود

سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست

من از این دلق مرقع به درآیم روزی

تا همه خلق بدانند که زناری هست

همه را هست همین داغ محبت که مراست

نه که مستم من و در دور تو هشیاری هست

عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ماند

داستانیست که بر هر سر بازاری هست



نام شعر : ای منور                         شاعر : مولوی        نوع شعر : غزل


ای منور از جمالت دیده ی جانم چو شمع
از در بختم درآ تا جان بر افشانم چو شمع

از هوای خنده ی صبح وصالت روز و شب
زرد و لرزان و گدازان زار و گریانم چو شمع

زلف چون مقراض بر كش رشته جانم ببر
بیش از این در آتش هجران مسوزانم چو شمع

آستین و دامنم پر در شد از دریای عشق
تا علم زد آتش دل از گریبانم ، چو شمع

آتش خورشید را ، در مشعل سبز فلك
هر سحر از آبگیر دیده ، بنشانم چو شمع

ای رخت نوروز عالم زآتش ، جانسوز شمع
چند سوزی در شب یلدای هجرانم چو شمع

آفتاب از خاطرم ، شعله فروزد هر شبی
آتش دل گر بسوزد ، رشته ی جانم چو شمع

چند سوزی خویشتن را شمس تبریزی ز عشق
ماورای سوختن ، كاری نمیدانم چو شمع



آخرین پست ها
  • کد نمایش افراد آنلاین
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات