نام شعر : ... هنوز              شاعر : ابوالحسن ورزی               نوع شعر : غزل


رفتی از چشمم و دل محو تماشاست هنوز
عکس روی تو در این آینه پیداست هنوز

هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد
دل نفرین شده ی ماست که تنهاست هنوز

در دلم عشق تو چون شمع به خلوتگه راز
در سرم شور تو چون باده به میناست هنوز

گر چه امروز من آیینه ی فردای منست
دل دیوانه در اندیشه ی فرداست هنوز

عشق آمد به دل و شور قیامت برخاست
زندگی طی شد و این معرکه برپاست هنوز

لب فرو بسته ام از شرم و زبان نگهم
پیش چشمان سخنگوی تو گویاست هنوز



نام شعر : به اخمت...                    شاعر : بهمن صباغ زاده                  نوع شعر : غزل


به اخمت خستگی در می رود ، لبخند لازم نیست
کنار سینی چای تو اصلاً قند لازم نیست

همیشه دوستت دارم - به جان مادرم - اما
- تو از بس ساده ای ، خوش باوری ، سوگند لازم نیست

به لطف طعم لب های تو شیرین می شود شعرم
غزل را با عسل می آورم ، هرچند لازم نیست

مرا دیوانه کردی و هنوز از من طلبکاری
بپوشان بافه های گیسویت را ، بند لازم نیست

"به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را"
عزیزم ، بس کن ، از این بیشتر ترفند لازم نیست

فدای آن کمان های به هم پیوسته ات ، هر یک -
جدا دخل مرا می آورد ، پیوند لازم نیست


توضیحی درباره ی این شعر از زبان خود شاعر :

با درود. مردادماه سال ۸۶ دو بیت اول این غزل رو گفتم. تا اینکه بعد از گذشت چند سال همون دو بیت رو چند بار به صورت پیامک دریافت کردم که نشون می داد مورد استقبال قرار گرفته و به ذهنم رسید که اگه بتونم چند بیت دیگه هم بهش اضافه کنم ممکنه غزل خوبی بشه. تا اینکه نوروز امسال این اتفاق افتاد و چهار بیت دیگه بهش اضافه کردم.



سه شنبه 26 شهریور 1392  00:00

نام شعر : ای شب از...               شاعر : فروغ فرخزاد                   نوع شعر : مثنوی


ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده

ای بروی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زالودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من

ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پربارتر

ای در بگشوده بر خورشید ها
در هجوم ظلمت تردیدها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر جز درد خوشبختیم نیست

این دل تنگ من و این بار نور؟
هایهوی زندگی در قعر گور؟

 ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش ازینت گرکه در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکیست درد  خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلبودن به چرک کینه ها

در نوازش نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرارها
گم شدن در پهنه بازارها

 آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان

از تو تنهائیم خاموشی گرفت
پیکرم بو هم آغوشی گرفت

جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگهام را سیلاب تو

در جهانیاینچنین سرد وسیاه
با قدمهایت قدمهایم براه

 ای بزیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هایم از هرم خواهش سوخته

آه ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم

آه ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب

آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر

عشق دیگر نیست این ، این خیرگیست
چلچراغی در سکوت وتیرگیست

عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد

این دگر من نیستم من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم

این دل تنگ من واین دود عود؟
در شبستان زخمه های چنگ و رود؟

این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش واین آوازها؟

ای نگاهت لای لای سحربار
گاهوار کودکان بی قرار

ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من

ای مرا با شور وشعر آمیخته
اینهمه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی



جمعه 22 شهریور 1392  00:00
نوع مطلب: (شعر های فارسی ،غزل ،مولوی ،) توسط: مهدی شرقیان

نام شعر : بیا ساقی...                   شاعر : مولوی                    نوع شعر : غزل


بیا ساقی می ما را بگردان

بدان می این قضاها را بگردان

قضا خواهی که از بالا بگردد

شراب پاک بالا را بگردان

زمینی خود که باشد با غبارش

زمین و چرخ و دریا را بگردان

نیندیشم دگر زین خورده سودا

بیا دریای سودا را بگردان

اگر من محرم ساغر نباشم

مرا لا گیر و الا را بگردان

اگر کژ رفت این دل‌ها ز مستی

دل بی‌دست و بی‌پا را بگردان

شرابی ده که اندر جا نگنجم

چو فرمودی مرا جا را بگردان



نام شعر : نی و نای                    شاعر : دکتر جواد نوربخش                          نوع شعر : غزل


آنکه عمری به تکاپوی تو بوده است منم
آنکه سودازده ی  روی تو بوده است منم

آنکه با هر که نظر داشت به هر کوی تویی
آنکه چشمش همه جا سوی تو بوده است منم

آنکه با هر که وفا داشت جفا کرد تویی
آنکه دلداه این خوی تو بوده است منم

آنکه با زلف پریشان دل ما برده تویی
آنکه دل بسته ی گیسوی تو بوده است منم

آنکه چو گان سرزلف عیان کرده است تویی
آنکه در پای تو چون گوی تو بوده است منم

آنکه در ششدر حیرت همه را برده  تویی
آنکه مات رخ دلجوی تو بوده است منم

نوربخش است نی و نایی او نیز تویی
آنکه پیوسته سخنگوی تو بوده است منم



شنبه 16 شهریور 1392  00:00
نوع مطلب: (شعر های فارسی ،غزل ،سعدی ،) توسط: مهدی شرقیان

نام شعر : نه من تنها گرفتارم                    شاعر : سعدی             نوع شعر : غزل


نه من تنها گرفتارم به دام زلف زیبایی
که هر کس با دلارامی سری دارند و سودایی

قرین یار زیبا را چه پروای چمن باشد
هزاران سرو بستانی فدای سروبالایی

مرا نسبت به شیدایی کند ماه پری پیکر
تو دل با خویشتن داری چه دانی حال شیدایی

همی‌دانم که فریادم به گوشش می‌رسد لیکن
ملولی را چه غم دارد ز حال ناشکیبایی

عجب دارند یارانم که دستش را همی‌بوسم
ندیدستند مسکینان سری افتاده در پایی

اگر فرهاد را حاصل نشد پیوند با شیرین
نه آخر جان شیرینش برآمد در تمنایی

خرد با عشق می‌کوشد که وی را در کمند آرد
ولیکن بر نمی‌آید ضعیفی با توانایی

مرا وقتی ز نزدیکان ملامت سخت می‌آمد
نترسم دیگر از باران که افتادم به دریایی

تو خواهی خشم بر ما گیر و خواهی چشم بر ما کن
که ما را با کسی دیگر نماندست از تو پروایی

نپندارم که سعدی را بیازاری و بگذاری
که بعد از سایه لطفت ندارد در جهان جایی

من آن خاک وفادارم که از من بوی مهر آید
و گر بادم برد چون شعر هر جزوی به اقصایی



نام شعر : گل و خار                      شاعر : پروین اعتصامی                 نوع شعر : قطعه


در باغ، وقت صبح چنین گفت گل به خار
کز خویش، هیچ نایدت ای زشت روی عار

گلزار، خانهٔ گل و ریحان و سوسن است
آن به که خار، جای گزیند به شوره‌زار

پژمرده خاطر است و سرافکنده و نژند
در باغ، هر که را نبود رنگ و بو و بار

با من ترا چه دعوی مهر است و همسری
ناچیزی توام، همه جا کرد شرمسار

در صحبت تو، پاک مرا تار و پود سوخت
شاد آن گلی، که خار و خسش نیست در جوار

گه دست میخراشی و گه جامه میدری
با چون توئی، چگونه توان بود سازگار

پاکی و تاب چهرهٔ من، در تو نیست هیچ
با آنکه باغبان منت بوده آبیار

شبنم، هماره بر ورقم بوسه می‌زند
ابرم بسر، همیشه گهر میکند نثار

در زیر پا نهند ترا رهروان ولیک
ما را بسر زنند، عروسان گلعذار

دل گر نمیگدازی و نیش ار نمیزنی
بی‌موجبی، چرا ز تو هر کس کند فرار

خندید خار و گفت، تو سختی ندیده‌ای
آری، هر آنکه روز سیه دید، شد نزار

ما را فکنده‌اند، نه خویش اوفتاده‌ایم
گر عاقلی، مخند بافتاده، زینهار

گردون، بسوی گوشه‌نشینان نظر نکرد
بیهوده بود زحمت امید و انتظار

یکروز آرزو و هوس بیشمار بود
دردا، مرا زمانه نیاورد در شمار

با آنکه هیچ کار نمی‌آیدم ز دست
بس روزها، که با منت افتاده است کار

از خود نبودت آگهی، از ضعف کودکی
آنساعتی که چهره گشودی، عروس وار

تا درزی بهار، باری تو جامه دوخت
بس جامه را گسیختم، ای دوست، پود و تار

هنگام خفتن تو، نخفتم برای آنک
گلچین بسی نهفته درین سبزه مرغزار

از پاسبان خویشتنت، عار بهر چیست
نشنیده‌ای حکایت گنج و حدیث مار

آنکو ترا فروغ و صاف و جمال داد
در حیرتم که از چه مرا کرد خاکسار

بی رونقیم و بیخود و ناچیز، زان سبب
از ما دریغ داشت خوشی، دور روزگار

ما را غمی ز فتنهٔ باد سموم نیست
در پیش خار و خس چه زمستان، چه نوبهار

با جور و طعن خارکن و تیشه ساختن
بهتر ز رنج طعنه شنیدن، هزار بار

این سست مهر دایه، درین گاهوار تنگ
از بهر راحت تو، مرا داده بس فشار

آئین کینه‌توزی گیتی، کهن نشد
پرورد گر یکی، دگری را بکشت‌زار

ما را بسر فکند و ترا برفراشت سر
ما را فشرد گوش و ترا داد گوشوار

آن پرتوی که چهره تو را جلوه‌گر نمود
تا نزد ما رسید، بناگاه شد شرار

مشاطهٔ سپهر نیاراست روی من
با من مگوی، کازچه مرا نیست خواستار

خواری سزای خار و خوشی در خور گل است
از تاب خویش و خیرگی من، عجب مدار

شادابی تو، دولت یک هفته بیش نیست
بر عهد چرخ و وعدهٔ گیتی، چه اعتبار

آنان کازین کبود قدح، باده میدهند
خودخواه را بسی نگذارند هوشیار

گر خار یا گلیم، سرانجام نیستی است
در باغ دهر، هیچ گلی نیست پایدار

گلبن، بسی فتاده ز سیل قضا بخاک
گلبرگ، بس شدست ز باد خزان غبار

بس گل شکفت صبحدم و شامگه فسرد
ترسم، تو نیز دیر نمانی به شاخسار

خلق زمانه، با تو بروز خوشی خوشند
تا رنگ باختی، فکنندت برهگذار

روزی که هیچ نام و نشانی نداشتی
جز من، ترا که بود هواخواه و دوستدار

پروین، ستم نمیکند ار باغبان دهر
گل را چراست عزت و خار از چه روست خوار



نام شعر : لبخند تو                       شاعر : آذر زمانی                نوع شعر : غزل


لبخنــــد تو را چند صبــــاحی است ندیدیم
هــر چنـد که از عشق به جـــایی نرسیدیم

این راه به پـــایان غم انگیـــــزرسیده است
هــــر چند ز بـــاغ لب تـو سیب نچیــــــدیم

در آینه تنهـــــا دل من یـــــــــاد تو می کرد
تــــــاول زده پــــای دلم از بس که دویدیــــم

یک بـار دگــر قصــــد دل خستــــه ی ما کن
هـــــر چنــــد از این بــــام چو بیگانه پریدیم



نام شعر : از واقعه ای ...                     شاعر : ابوسعید ابوخیر                   نوع شعر : رباعی


از واقعه‌ای تو را خبر خواهم کرد
وآن را به دو حرف مختصر خواهم کرد

با عشق تو در خاک نهان خواهم شد
با مهر تو سر ز خاک بر خواهم کرد



سه شنبه 12 شهریور 1392  00:00

نام شعر : نیستی                        شاعر : محمدرضا طریقی                نوع شعر : غزل


حالم بد است مثل زمانی که نیستی
دردا که تو همیشه همانی که نیستی

وقتی که مانده ای نگرانی که مانده ای
وقتی که نیستی نگرانی که نیستی

عاشق که می شوی نگران خودت نباش
عشق آنچه هستی است نه آنی که نیستی

با عشق هر کجا بروی حیّ و حاضری
در بند این خیال نمانی که نیستی

تا چند من غزل بنویسم که هستی و
تو با دلی گرفته بخوانی که نیستی

من بی تو در غریب ترین شهر عالمم
بی من تو در کجای جهانی که نیستی؟



آخرین پست ها
  • کد نمایش افراد آنلاین
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic