نام شعر : ای دل...                 شاعر : استاد سایه            نوع شعر : غزل


ای دل به کوی او ز که پرسم که یار کو؟
 در باغ پر شکوفه که پرسد بهار کو؟

نقش و نگار کعبه نه مقصود شوق ماست
نقشی بلندتر زده ایم آن نگار کو؟

جانا نوای عشق ، خموشانه خوشتر است
آن آشنای ره که بود پرده دار کو؟

ماندیم در این نشیب و شب آمد ، خدای را
آن راهبر کجا شد و آن راهوار کو؟

ای بس ستم که بر سر ما رفت و کس نگفت
آن پیک ره شناس حکایت گزار کو؟

چنگی به دل نمیزند امشب سرود ما
آن خوش ترانه چنگی شب زنده دار کو؟

ذوق و نشاط را می و ساقی بهانه بود
افسوس ، آن جوانی شادی گسار گو؟

یک شب چراغ روی تو روشن شود ولی
چشمی کنار پنجره انتظار کو؟

خون هزار سرو دلاور به خاک ریخت
ای سایه های و های لب جویبار کو؟


  • آخرین ویرایش:-

نام شعر : آمد...                   شاعر : مولوی               نوع شعر : غزل


آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیم

گرد عروسان چمن خیزید تا جولان کنیم

امروز چون زنبورها پران شویم از گل به گل

تا در عسل خانه جهان شش گوشه آبادان کنیم

آمد رسولی از چمن کاین طبل را پنهان مزن

ما طبل خانه عشق را از نعره‌ها ویران کنیم

بشنو سماع آسمان خیزید ای دیوانگان

جانم فدای عاشقان امروز جان افشان کنیم

زنجیرها را بردریم ما هر یکی آهنگریم

آهن گزان چون کلبتین آهنگ آتشدان کنیم

چون کوره آهنگران در آتش دل می دمیم

کهن دلان را زین نفس مستعمل فرمان کنیم

آتش در این عالم زنیم وین چرخ را برهم زنیم

وین عقل پابرجای را چون خویش سرگردان کنیم

کوبیم ما بی‌پا و سر گه پای میدان گاه سر

ما کی به فرمان خودیم تا این کنیم و آن کنیم

نی نی چو چوگانیم ما در دست شه گردان شده

تا صد هزاران گوی را در پای شه غلطان کنیم

خامش کنیم و خامشی هم مایه دیوانگیست

این عقل باشد کاتشی در پنبه پنهان کنیم


  • آخرین ویرایش:-

شنبه 5 مرداد 1392  00:00

نام شعر : از کفم رها                      شاعر : عارف قزوینی               نوع شعر : تصنیف


از کفم رها شد قرار دل
نیست دست من اختیار دل

هیز و هرزه گرد ضد اهل درد
گشته زین در آن در مدار دل

خجلتم کشد پیش چشم از آنگ
بود بهر من در فشار دل

بس که هر کجا رفت و برنگشت
دیده شد سفید ز انتظار دل

بعد از این ضرر ابلهم مگر
خم کنم کمر زیر بار دل

داغدار چون لاله اش کنم
تا بکی توان بود خار دل

همچو رستم از تیر غم کنم
کور چشم اسفندیار دل

افتخار مرد در درستی است
وز شکستگی است اعتبار دل

عارف اینقدر لاف تا بکی
شیر عاجز است از شکار دل

مقتدرترین خسروان شدند
محو در کف اقتدار دل


  • آخرین ویرایش:-

نام شعر : آمد امّا...                          شاعر : ابوالحسن ورزی           نوع شعر : غزل


آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود

نقش عشق و آرزو از چهره ی دل شسته بود
عکس شیدایی در آن آیینه ی سیما نبود

لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود

در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت
گرچه روزی همنشین جز با من رسوا نبود

در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود

دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف
گوهر اشکی که من می خواستم پیدا نبود

بر لب لرزان من فریاد دل خاموش شد
آخر آن تنها امید جان من تنها نبود

جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ
آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود

ای نداده خوشه ای زان خرمن زیبایی ام
تا نبودی در کنارم زندگی زیبا نبود


  • آخرین ویرایش:-

نام شعر : ناگهان...                       شاعر : فاضل نظری                نوع شعر : غزل

ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی
ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی

ردّ پایی تازه از پشت صنوبرها گذشت...
چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی


ای نسیم بی قرار روزهای عاشقی
هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی

سایه ی زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت
آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی

باد پیراهن کشید از دست گل ها ناگهان
عطر نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی

چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت
غنچه ای سر در گریبان شد، گمان کردم تویی

کشته ای در پای خود دیدی یقین کردی منم
سایه ای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی


  • آخرین ویرایش:-

چهارشنبه 2 مرداد 1392  00:00

چند رباعی زیبا                          شاعر : خانم آذر زمانی                     نوع شعر : رباعی


هـــر چند که من زود فراموش شدم
با مرگ ِ دلم شبی هم آغــوش شدم

در غـــربت چشمان تو هم یک لحظـه
با درد برای زخم تــو دوش شــــــدم

*****

رنگ رخ تو چگونـــــه بی رنگ شــــده
وقتی کــــه دلم بـرای تو تنگ شــــــده

پلهـا همه ویران شده اند پشت سرت
حــــالا که میــــان من وتو جنگ شـده

*****

کاش یادت در دلم جا می گـرفت
شعــر هایم رنگ فردا می گرفت

کاش روزی در دل تنـــــهای من
خانـه ای با نـام تو پـا می گرفت


  • آخرین ویرایش:شنبه 5 مرداد 1392

نام شعر : تیر برق چوبی                         شاعر : کاظم بهمنی            نوع شعر : غزل

تیر برقی «چوبیم» در انتهای روستا
بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا

ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت
کوچ کردم از وطن، تنها برای روستا

آمدم خوش خط شود تکلیف شبها،آمدم
نور یک فانوس باشم پیش پای روستا

یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند
پیکرم را بوسه می زد کدخدای روستا

حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم
قدر یک ارزن نمی ارزم برای روستا

کاش یک تابوت بودم کاش آن نجار پیر
راهیم می کرد قبرستان به جای روستا

قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است
بد نگاهم می کند دیزی سرای روستا

من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا
تیر سیمانی نخواهد شد عصای روستا


  • آخرین ویرایش:-

نام شعر : دل زود باورم را...     شاعر : محمدحسن رهی معیّری         نوع شعر : غزل


دل زود باورم را به کرشمه ای ربودی
چو نیاز ما فزون شد تو به ناز خود فزودی

به هم ...الفتی گرفتیم ولی رمیدی از ما
من و دل همان که بودیم و تو آن نه ای که بودی

من از آن کشم ندامت که ترا نیازمودم
تو چرا ز من گریزی که وفایم آزمودی

ز درون بود خروشم ولی از لب خموشم
نه حکایتی شنیدی نه شکایتی شنودی

چمن از تو خرم ای اشک روان که جویباری
خجل از تو چشمه ای چشم رهی که زنده رودی


  • آخرین ویرایش:جمعه 28 تیر 1392

نام شعر : ای رفته ...                      شاعر : سیمین بهبهانی                 نوع شعر : چهارپاره


ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
 
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب
با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم او مرده و من سایه ی اویم
 
من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است
او در دل سودازده از عشق شرر داشت
 
او در همه جا با همه کس در همه احوال
سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت
 
من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است
در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود
 
وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود
 
من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ
دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت
 
بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم
آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد
 
او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه
چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد
 
من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش
افسردگی و سردی ی کافور نهادم
 
او مرده و در سینه ی من ،‌ این دل بی مهر
سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم ...


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 1 مرداد 1392

نام شعر : چیستان             شاعر : قیصر امین پور              نوع شعر : غزل


ما گنهكاریم، آری، جُرم ما هم عاشقی است
آری اما آنكه آدم هست و عاشق نیست، كیست؟

زندگی بی عشق، اگر باشد، همان جان كندن است
دم به دم جان كندن ای دل كار دشواری است، نیست؟

زندگی بی عشق، اگر باشد، لبی بی خنده است
بر لب بی خنده باید جای خندیدن گریست

زندگی بی عشق اگر باشد، هبوطی دائم است
آنكه عاشق نیست، هم اینجا هم آنجا دوزخی است

عشق عینِ آبِ ماهی یا هوای آدم است
می توان ای دوست بی آب و هوا یك عمر زیست؟

تا ابد در پاسخ این چیستان بی جواب
بر در و دیوار می پیچد طنینِ چیست؟ چیست؟...


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 26 تیر 1392

آخرین پست ها
  • کد نمایش افراد آنلاین
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic