تبلیغات
شعر های فارسی - مطالب شعر های فارسی

گریه کرد                                    محمد سلمانی                 غزل
وزن عروضی : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن


بی تو بودن را تمام شهر با من گریه کرد
دوست با من هم صدا نالید دشمن گریه کرد

جای جای بی تو بودن را در آن تنگ غروب
آسمانی ابر با بغض سترون گریه کرد

با هزاران آرزو یک مرد مردی پر غرور
مثل یک آلاله در فصل شکفتن گریه کرد

این خبر وقتی که در دنیای گل ها پخش شد
نسترن در گوشه ای افسرد لادن گریه کرد

وسعت تنهایی ام را در شبستان غزل
شاعری با فاعلاتن فاعلاتن گریه کرد

گریه یعنی انفجار بغض یعنی درد عشق
بارها این درد را در چاه بیژن گریه کرد

یک زمان حتی تو هم در مرگ من خواهی گریست
مثل سهرابی که در سوگش تهمتن گریه کرد



لیلا دوباره...                   حسین منزوی              غزل
وزن عروضی : مفعولُ فاعلاتُ مفاعیلُ فاعلن


لیلا دوباره قسمت ابن السّلام شد
عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد

می شد بدانم این که خط سرنوشت من
از دفتر کدام شب بسته، وام شد؟

اوّل دلم، فراق تو را سرسری گرفت
و آن زخم کوچک دلم آخر جُذام شد

گلچین رسید و نوبت با من وزیدنت
دیگر تمام شد گل نازم! تمام شد

شعر من از قبیله ی خونست خون من
فوّاره از دلم زد و آمد کلام شد

ما خون تازه در تن عشقیم و عشق را
شعر من و شکوه تو، رمزالدّوام شد

بعد از تو عاشقی و باز ...آه نه!
این داستان به نام تو، این جا تمام شد...



که را پرستم ؟                                 بهادر یگانه                    چهارپاره

که را شناسم اگر زین سـپس تو را نشناسم

که را پرستم اگر بعد از این تو را نپرستم

هـنوز نـقـش وجـود مـرا بــه پرده ی هـستی

نبسته بود زمانه که دل به مهر تو بستم

 

گهی شـدم همه تاب و به سنبل تو چمیدم

گهی شدم همه خواب و به نرگس تو نشستم

ز مـن مجـوی نـشان وفا و گر که بجویی

وفا همین که به یادت هنوز هستم و هستم

 

ای عقل اگر دیوانه ای، زنجیر گیسویش نگر

ای عشق اگر شوریده ای، در چشم جادویش نگر

شور شراب ناب را، در نرگس مستش بخوان

افـسانه مهـتاب را، در پرتو رویـش نگر



جمعه 29 خرداد 1394  00:00
نوع مطلب: (شعر های فارسی ،شعر نو ،) توسط: مهدی شرقیان

قایق                                             نیما یوشیج                             شعر نو

من چهره ام گرفته

من قایقم نشسته به خشکی

 

باقایقم نشسته به خشکی

فریاد می زنم:

«وا مانده در عذابم انداخته است

در راه پر مخافت این ساحل خراب

و فاصله است آب

امدادی ای رفیقان با من.»

گل کرده است پوز خندشان اما

بر من

بر قایقم که نه موزون

بر حرفهایم در چه ره و رسم

بر التهابم از حد بیرون

 

در التهابم از حد بیرون

فریاد بر می اید از من:

« در وقت مرگ که با مرگ

جز بیم نیستی و خطر نیست،

هزالی و جلافت و غوغای هست و نیست

سهو است و جز به پاس ضرر نیست»

 

با سهو شان

من سهو می خرم

از حرفهای کام شکنشان

من درد می برم

خون از درون دردم سرریز می کند!

من آب را چگونه کنم خشک؟

 

فریاد می زنم

من چهره ام گرفته

من قایقم نشسته به خشکی

مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست :

یک دست بی صداست

من؛دست من کمک ز دست شما می کند طلب

 

فریاد من شکسته اگر در گلو؛و گر

فریاد من رسا

من از برای راه خلاص خود و شما

فریاد می زنم

فریاد می زنم!



دوشنبه 25 خرداد 1394  00:00

.. .امشب                                  رهی معیّری                   غزل


چشم مستت چه کند با من بیمار امشب 
این دل تنگ من و این تن بیمار امشب

آخر ای اشک دل سوخته ام را مددی 
که به جز ناله مرا نیست پرستار امشب

بیش از این مرغ سحر خون به دل ریش مکن 
که به کنج قفسم چون تو گرفتار امشب

سیل اشکم همه دفترچه ی ایام بشست  
نرود نقش تو از پرده ی پندار امشب

بودم امید چو آیی به سرم سایه مهر
آفتابی شود از سایه, پدیدار امشب

بسته شد هر در امید به هر جا که زدیم
چاره جویی کنم از خانه خمار امشب

محتسب خوش دل از آن است که یکباره زدند 
کوس رسوایی ما بر سر بازار امشب



می نویسم                          هلالی جغتایی                  غزل
وزن عروضی :فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن 


می‌نویسم سخن از آتش دل بر کاغذ
جای آنست اگر شعله زند در کاغذ

چون قلم سوختی از آتش دل نامه ی من
اگر از آب دو چشمم نشدی تر کاغذ

سخن لعل تو خواهیم که در زر گیریم
کاش سازند دگر از ورق زر کاغذ

خط مشکین ورق روی تو را زیبد و بس
قابل آیت رحمت نبود هر کاغذ

شرح بی‌مهری آن ماه به پایان نرسد
فی‌المثل گر شود افلاک سراسر کاغذ

مردم از غم که چرا نامه نوشتی به رقیب؟
نشدی کاش! درین شهر میسر کاغذ

تا هلالی صفت ماه جمال تو نوشت
گشت چون صفحه ی خورشید، منور کاغذ



دیدن روی تو...                               صائب              غزل
وزن عروضی : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن


دیدن روی تو ظلم است و ندیدن مشکل است
چیدن این گل گناه است و نچیدن مشکل است

هر چه جز معشوق باشد پرده ی بیگانگی است
بوی یوسف را ز پیراهن شنیدن مشکل است

غنچه را باد صبا از پوست می‌آرد برون
بی‌نسیم شوق، پیراهن دریدن مشکل است

ماتم فرهاد،کوه بیستون را سرمه داد
بی هم‌آوازی نفس از دل کشیدن مشکل است

هر سر موی تو را با زندگی پیوندهاست
با چنین دلبستگی، از خود بریدن مشکل است

در جوانی توبه کن تا از ندامت برخوری
نیست چون دندان، لب خود را گزیدن مشکل است

تا نگردد جذبه ی توفیق «صائب» دستگیر
از گل تعمیر، پای خود کشیدن مشکل است

پ.ن : با عذر از تاخیر
زندگی است دیگر...



شنبه 5 اردیبهشت 1394  00:00

امشب دوباره داغ دلم تازه می شود                   جاوید سیفی                 غزل مثنوی(؟)


امشب دوباره داغ دلم تازه می شود
پیراهن غمت به تن اندازه می شود

ساک سفر نبسته ام اما مسافرم
دارد به گریه می گذرد آب از سرم

از خود عبور می کنم و جاده مبهم است
حتی بهشت بی تو برایم جهنم است

پک می زنم به زندگی ام دود می شود
هر آنچه داشته ام همه نابود می شود

سرما به مغز اسکلتم نیش می زند
ابلیس طعنه بر من درویش می زند

هشیاراگرچه آمده ام مست می روم
دست مرا بگیر که از دست می روم

خود را به عمق عالم ناسوت می کشم
مثل قطار از هیجان سوت می کشم

در یک جهان بی سر و ته خانه می کنم
بی تو به جای پنجره تابوت می کشم

پیراهن تو وصله ی تاریخ می شود
دارد دوباره مو به تنم سیخ می شود

در ذهن من جنون تو بیداد می کند
حتی سرم به خاطر تو باد می کند

با جیغ و داد گوش فلک کر نمی شود
حالم چنان بد است که بدتر نمی شود

وقتی بهشت بی تو برایم جهنم است
می خواستم که رگ بزنم جرأتم کم است

تنها تر از همیشه به خود تکیه داده ام
همراز عشق و هم نفس جام باده ام

در من زنی شبیه تو رقصید و دور شد
یک بار با صدای تو خندید و دور شد

باد آمد و دهان مرا بو کشد و رفت
باد آمد و به دور تو پیچید و دور شد

باد آمد و تمام مرا باد برده است
دیگر مرا خداری تو از یاد برده است

از تو عبور می کنم و جاده مبهم
آی بهشت بی تو برایم جهنم است؟

هم خشک و هم ترم که به آتش کشی مرا
هیزم می آورم که به آتش کشی مرا

من مانده ام هنوز و غزل عاشق من است
پیراهنت هنوز هم اندازه تن است

از دیو و دد ملول به انسان رسیده ایم
با هم به انتهای خیابان رسیده ایم

ما هر چه هست و هرچه که بوده است پیش از این
له کرده ایم و حال به وجدان رسیده ایم

آب از سر من و تو و دریا گذشته است
دیگر قبول کن که به پایان رسیده ایم

دیگر غرور چشم تو را کور کرده است
از من هزارسال تو را دور کرده است

حالا که از نبود تو حیرت نمی کنم
مثل گذشته ختم به خیرت نمی کنم

با چشم بسته دست به دیوار می روم
بانو خدای عشق نگه دار می روم



عادت                                      محسن مهرپرور                    غزل

من به زودی به نبودن هایت عادت میكنم
از غمت میمیرم و یك خواب راحت میكنم

پر فریادم اگر بغض سكوتم بشكند
حرمت عشق گذشته را رعایت میكنم

به كسی كه پیش اویی،آه حتی گاه من
به خودم كه با تو بودم هم حسادت میكنم

از تماشای تو در یك قاب كوچك خسته ام
خسته ام آری ،ولی دارم نگاهت میکنم

رفته رفته عشق من نسبت به تو كم میشود
تا كه روزی كاملا احساس نفرت میكنم

من به زودی به خودم به خاطراتم به دلم
مثل تو حتی به احساسم خیانت میكنم



چهارشنبه 12 فروردین 1394  00:00

شعری زیبا که شاعرش را نمی دانم!............غزل


دلم گرفته برایت... مگر نمی دانی !
چرا برای‌ دلم یک غزل نمی‌خوانی؟

غزل بخوان که بمیرد میان سینه من
غم سکوت خیابان ، غمی‌ که می‌دانی‌

و بغض پنجره بشکن، ببین چه کرده غمت
به این دو وادی‌ وحشت، دو چشم بارانی‌

بیا غزل به فدایت! درانتظار توام
بیا صفای‌ تبستان! تب زمستانی‌!

ببر مرا به نگاهی، ببر مرا گم کن
نشان نمانده برایم... خودت که می‌دانی‌

بیا که پر زند از دل به موج چشمانت
کلاغ شب زده یعنی‌ غم پریشانی‌

و باورت بکند بار دیگر این دل من
دل شکسته‌ی‌ ساده....مگر نمی دانی ؟!



  • تعداد کل صفحات :50  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
آخرین پست ها
  • کد نمایش افراد آنلاین