تبلیغات
شعر های فارسی - مطالب شعر های فارسی

درون آینه                                       حسین منزوی                غزل

درون آینه ی روبرو چه می بینی؟
تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی؟

تویی برابر تو -چشم در برابر چشم-
در آن دو چشم پر از گفت و گو چه می بینی؟

تو هم شراب خودی هم شراب خواره ی خود
سوای خون دلت در سبو چه می بینی؟

به چشم واسطه در خویشتن که گم شده ای
میان همهمه و های و هو چه می بینی؟

به دار سوخته ، این نیم سوز عشق و امید
که سوخت در شرر آرزو ، چه می بینی؟

در آن گلوله ی آتش گرفته ای که دل است
و باد می بَرَدَش سو به سو چه می بینی؟!



سخت است ...                                 جاوید سیفی                    غزل


به روی برگ های ارغوان شبنم شدن سخت است
تو دریایی، تو دریایی، برایت کم شدن سخت است

درختی در مسیر تندبادم آن درختی که
برای او شکستن ساده اما خم شدن سخت است

من اینجا در شب موهات گم گشتم خودت اما
نمی دانی اسیر ِ یک شب مبهم شدن سخت است

بیابان صاف و یکرنگ است، مجنون کاش می دانست
که سرگردان شهری درهم و برهم شدن سخت است

تو آسان پاک بودی مردم این شهر قبل از تو
همیشه فکر می کردند که مریم شدن سخت است

دل آدم برایت می تپد تا سیب می بیند
تو خود را باش ای حوای من آدم شدن سخت است



آه ...                         جلیل صفر بیگی                     رباعی


آه از دل بی عاطفه ی سنگی تو
سازی نزدم جز به هماهنگی تو

سلول به سلول وجودم غم توست
تنگ دل من نشسته دلتنگی تو



خنده ی تو...(ابلیس)                     مجید ترکابادی                      غزل
وزن عروضی : مستفعلن مفاعلُ مستفعلن فَعل  


ای خنده ات تجلی غم بی امان بخند
آری بخند یکسره با این و آن بخند

تا بغض،خوب گیر کند در گلوی من
با من سکوت کرده و با دیگران بخند

چون قرص ماه در شب تاریک و بی قرار
گیسو به هم بریز و سپید آن میان بخند

چون بادبادکی که نخش دست کودکی است
بازی بده مرا و خود از آسمان بخند

وقتی تمام اهل زمین عاشقت شدند
ابلیس وار رو به خدای جهان بخند...



دوباره زندگی                         میرزا حبیب خراسانی                   غزل
وزن عروضی : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن


کفر زلف تو دگر باره مسلمانم کرد
کافری،راهنمایی سوی ایمانم کرد

گبرکی بودم بهروز لقب،نور رسول
تافت از روزن دل حضرت سلمانم کرد

مکن انکار که از همّت مردان چه عجب
مور بودم نفس پیر سلیمانم کرد

خصر وقت آمد و از لطف به یکباره خلاص
نا گه از پیروی غول بیابانم کرد

مرده ای بودم پوسیده تن اندر،به کفن
نفحه ی عیسوی آمد همه تن جانم کرد

آدمی نیستم ار شاکر نعمت نبوم
دیو بودم،کرم و لطف تو انسانم کرد

دُرد بودم کرم و جود تو بخشید صفا
دَرد بودم نظر لطف تو درمانم کرد



تو چه مظهری ...                              عبدالرحمن جامی                                  غزل(ملمع)

نــفحات وصلک اوقدت جمرات شوقک فی‌الحشا1
ز غمت به سینه کم‌ آتشی ‌که ‌نزد ‌زبانه ‌کما تشا2

به تو داشت ‌خو دل ‌گشته‌ خون ز تو بود جان مرا سکون
فهجرتنی فجعلتنی متحیراً متوحشا3

دل من به عشق تو می‌نهد قدم وفا به ره طلب
فلئن سعی فبه سعی و لئن مشی فبه مشی4

ز شکنج زلف تو هر شکن گرهی فتاده به کار من
به‌ گره‌‌گشائی زلف خود تو ز ‌کار من گرهی ‌گشا

تو چه ‌مظهری ‌که ز جلوه‌ تو صدای صیحه قدسیان
گذرد ز ذروه‌ لامکان که ‌خوشا‌ جمال‌ ازل ‌خوشا

همه ‌اهل ‌مسجد‌ و صومعه پی ورد صبح و دعای شب
من و ذکر طره و طلعت تو، من الغداء ‌الی ‌العشا

چه جفا که «جامی» خسته دل ز جدایی تو نمی‌کشد
قدم ‌از طریق وفا مکش، سوی عاشقان جفا کشا

پی نوشت :
1.نسیم وصل تو، آتش اشتیاق را در دل شعله ­ور ساخت (چنانکه باد بر آتش بدمد)

2. کما تشا: چنانکه میخواهی 
3.مرا آواره و متحیر و پریشان [خود] کردی
4.هر گونه سعی و اقبال من و هر گونه راهپیمایی من به سوی تو بواسطه حرارت عشق توست که قدم میزنم .



جمعه 12 دی 1393  01:00

دیرست گالیا[=گالیا اسم خاص]                           هوشنگ ابتهاج                        شعرنو


دیرست گالیا!

درگوش من فسانه دلدادگی مخوان

دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه

دیرست گالیا! به ره افتاد کاروان...

 

عشق من و تو؟ ... آه

این هم حکایتی ست

اما، در این زمانه که در مانده هر کسی

از بهر نان شب،

دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست.

 

شاد و شکفته در شب جشن تولدت

تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک،

امشب هزاردختر همسال تو، ولی

خوابیده اند گرسنه و لخت، روی خاک.

 

زیباست رقص و ناز سرانگشتهای تو

بر پرده های ساز،

اما، هزار دختر بافنده این زمان

با چرک و خون زخم سرانگشتهایشان

جان می کنند در قفس تنگ کارگاه

از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن

پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا

وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست

از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ

در تارو پود هر خط و خالش: هزار رنج

درآب و رنگ هر گل و برگش: هزار ننگ

اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک

اینجا به باد رفته هزار آتش جوان

دست هزار کودک شیرین بی گناه

چشم هزار دختر بیمار ناتوان...

 

دیرست گالیا!

هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست

هرچیز رنگ آتش و خون دارد این زمان

هنگامه رهایی لبها و دست هاست

عصیان زندگی ست.

 

در روی من مخند!

شیرینی نگاه تو بر من حرام باد!

بر من حرام باد از این پس شراب و عشق!

بر من حرام باد تپش های قلب شاد!

یاران من به بند:

در دخمه های تیره و نمناک باغشاه،در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک،

در هر کنار و گوشه این دوزخ سیاه.

 

زودست، گالیا!

در گوش من فسانه دلدادگی مخوان

اکنون ز من ترانه شوریدگی مخواه

زودست، گالیا! نرسیدست کاروان...

 

روزی که بازوان بلورین صبحدم

برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت،

روزی که آفتاب

از هر دریچه تافت،

روزی که گونه و لب یاران همنبرد

رنگ نشاط و خنده گمگشته بازیافت،

من نیز باز خواهم گردید آن زمان

سوی ترانه ها و غزل ها و بوسه ها،

سوی بهارهای دل انگیز گل فشان

سوی تو،

عشق من!



تا تو...                               محمدعلی بهمنی                غزل
وزن عروضی : مستفعلُ مفعولُ مفاعیلُ فعولن


پر میکشم از پنجره ی خواب تو تا تو
هر شب من و دیدار، در این پنجره با تو

از خستگی روز همین خوابِ پُر از راز
کافی ست مرا،ای همه‌ی خواسته ها تو

دیشب من و تو بسته ی این خاک نبودیم
من یکسره آتش،همه ذرات هوا تو

بیدارم اگر دغدغه‌ی روز نمی کرد
با آتشمان سوخته بودی همه را تو

پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم
ای هرچه صدا ، هرچه صدا ، هرچه صدا - تو

آزادگی و شیفتگی ، مرز ندارد
حتی شده ای از خودت آزاد و رها تو

یا مرگ و یا شعبده بازانِ سیاست؟
دیگر نه وُ هرگز نه، که یا مرگ که یا تو

وقتی همه جا از غزل من سخنی هست
یعنی همه جا - تو، همه جا - تو، همه جا - تو

پاسخ بده ازاین همه مخلوق چرا من؟
تا شرح دهم، از همه ی خلق چرا تو



باز آی ...                      مهرداد اوستا                غزل
وزن عروضی : مستفعلُ مستفعلُ مستفعلُ فع لن

باز آی که چون برگ خزانم رخ زردی است
با یاد تو دمساز دل من دم سردی است

گر رو به تو آورده ام از روی نیازی است
ور دردسری می دهمت از سر دردی است

از راهروان سفر عشق در این دشت
گلگونه سرشکی است اگر راهنوردی است

در عرصه اندیشه من با که توان گفت
سرگشته چه فریادی و خونین چه نبردی است

غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد
جز درد که دانست که این مرد چه مردی است

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بی درد ندانی که چه دردی است


چون جام شفق موج زند خون به دل من
با این همه دور از تو مرا چهره زردی است

زین لاله بشکفته در دامن صحرا
هر لاله نشان قدم راه نوردی است

یا خون شهیدی است که جوشد از دل خاک
هر جا که در آغوش صبا غنچه وردی است



مریم                                      محمدشکری فرد               غزل
وزن عروضی : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن

نه یک سراغ،نه حتی نشانه ای مریم!
نه عشوه آمدن دخترانه ای مریم!

میان ما دو نفر فاصله زیاد شده
چنان که هیچ از اول میانه ای...مریم!

کسی به رسم زمان قدیم عاشق نیست
کدام عشق؟کجای زمانه ای مریم!

دلم گرفته؛به آهی سکوت را بشکن
و زیر گریه بزن با بهانه ای مریم!



  • تعداد کل صفحات :50  
  • ...  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • ...  
آخرین پست ها
  • کد نمایش افراد آنلاین