تبلیغات
شعر های فارسی - مطالب هوشنگ ابتهاج(سایه)

نام شعر : نقش پرنیان                        شاعر : هوشنگ ابتهاج              نوع شعر : غزل


هزار سال درین آرزو توانم بود
 
تو هر چه دیر بیایی هنوز باشد زود
 
تو سخت ساخته می ایی و نمی دانم
 
که روز آمدنت روزی که خواهد بود
 
زهی امید شکیب آفرین که در غم تو
 
ز عمر خسته ی من هر چه کاست عشق افزود
بدان دو دیده که برخیز و دست خون بگشای
 
کزین بد آمده راه برون شدی نگشود
 
برون کشیدم از آن ورطه رخت و سود نداشت
 
که بر کرانه ی طوفان نمی توان آسود
دلی به دست تو دادیم و این ندانستیم
 
که دشنه هاست در آن آستین خون آلود
 
چه نقش می زند این پیر پرنیان اندیش
 
که بس گره ز دل و جان سایه بست و گشود


  • آخرین ویرایش:-

نام شعر : با سینه سردان            شاعر : هوشنگ ابتهاج                    نوع شعر : غزل


منشین چنین زار و حزین چون روی زردان
شعری بخوان ،سازی بزن ، جامی بگردان

ره دور و فرصت دیر اما شوق دیدار
منزل به منزل می‏رود با رهنوردان

من بر همان عهدم که با زلف تو بستم
پیمان شکستن نیست در آیین مردان

گر رهرو عشقی تو پاس ره نگهدار
بالله که بیزار است ره زین هرزه گردان

صد دوزخ اینجا بفسرد آری عجب نیست
گر درنگیرد آتشت با سینه سردان

آنکو به دل دردی ندارد آدمی نیست
بیزارم از بازار این بی‏هیچ دردان

آری هنر بی عیب حرمان نیست لیکن
محروم تر برگشتم از پیش هنردان!

با تلخکامی صبر کن ای جان شیرین
دانی که دنیا زهر دارد در شکردان

گردن رها کن سایه از بند تعلق
تا وارهی از چنبر این چرخ گردان!


  • آخرین ویرایش:-

نام شعر : بیا...                شاعر : هوشنگ ابتهاج                              نوع شعر : غزل


بیا که بار دگر گل به بار می آید
بیار باده که بوی بهار می آید

هزار غم ز تو دارم به دل، بیا ای گل
که گل شکفته و بانگ هزار می آید

طرب میانه ی خوش نیست با منش چه کنم
خوشا غم تو که با ما کنار می آید

نه من ز داغ تو ای گل به خون نشستم و بس
که لاله هم به چمن داغدار می آید

دل چو غنچه ی من نشکفد به بوی بهار
بهار من بود آن گه که یار می آید

نسیم زلف تو تا نگذرد به گلشن دل
کجا نهال امیدم به بار می آید

بدین امید شد اشکم روان ز چشمه ی چشم
که سرو من به لب جویبار می آید

مگر ز پیک پرستو پیام او پرسم
وگرنه کیست که از آن دیار می آید

دلم به باده و گل وا نمی شود، چه کنم
که بی تو باده و گل ناگوار می آید

بهار سایه تویی ای بنفشه مو باز آی
که گل به دیده ی من بی تو خار می آید 


  • آخرین ویرایش:-


سایه (هوشنگ ابتهاج) در شعر مرغ پریده :

ترانه ی غزل دلکشم مگر نشنفتی
که رام من نشدی آخر ای غزال رمیده
 خموش سایه که شعر تو را دگر نپسندم
 که دوش گوش دلم شعر شهریار شنیده


نیما یوشیج:

رازی ست که آن نگار می داند چیست

رنجی است که روزگار می داند چیست

آنی که چو غنچه در گلو خونم از اوست

من دانم و شهریار می داند چیست


مهدی اخوان ثالث :

شهریارا تو همان دلبر و دلدار عزیزی

نازنینا، تو همان پاک ترین پرتو جامی

ای برای تو بمیرم، که تو تب کرده ی عشقی

ای بلای تو بجانم، که تو جانی و جهانی


فریدون مشیری :

در نیمه های قرن بشر سوزان

اشک مجسمی بود، در چشم روزگار

جان مایه ی محبت و رقت

 ایوای شهریار


  • آخرین ویرایش:-

نام شعر : بگذر شبی...         شاعر :هوشنگ ابتهاج             نوع شعر : غزل

بگذر شبی به خلوت این همنشین درد
 تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد
 خون می رود نهفته ازین زخم اندرون
 ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد
این طرفه بین که با همه سیل بلا که ریخت
 داغ محبت تو به دل ها نگشت سرد
من بر نخیزم از سر راه وفای تو
 از هستی ام اگر چه بر انگیختند گرد
 روزی که جان فدا کنمت باورت شود
 دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد
 ساقی بیار جام صبوحی که شب نماند
و آن لعل فام خنده زد از جام لاجورد
 باز اید آن بهار و گل سرخ بشکفد
 چندین مثال از نفس سرد و روی زرد
در کوی او که جز دل بیدار ره نیافت
 کی می رسند خانه پرستان خوابگرد
 خونی که ریخت از دل ما ، «سایه»!حیف نیست
 گر زین میانه آب خورد تیغ هم نبرد


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 16 مرداد 1391

یکشنبه 18 تیر 1391  15:01

نام شعر : قصه ی درد                    شاعر : هوشنگ ابتهاج(سایه)      نوع شعر : غزل


رفتم و زحمت بیگانگی از کوی تو بردم

آشنای تو دلم بود و به دست تو سپردم

اشک دامان مرا گیرد و در پای من افتد

که دل خون شده را هم ز چه همراه نبردم

شومم از آینه ی روی تو می آید اگر نه

آتش آه به دل هست نگویی که فسردم

تو چو پروانه ام آتش بزن ای شمع و بسوزان

من بی دل نتوانم که به گرد تو نگردم

می برندت دگران دست به دست ای گل رعنا

حیف من بلبل خوش خوان که همه خار تو خوردم

تو غزالم نشدی رام که شعر خوشت آرم

غزلم قصه ی در دست که پرورده ی دردم

خون من ریخت به افسونگری و قاتل جان شد

«سایه «آن را که طبیب دل بیمار شمردم


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 18 مرداد 1391

نام شعر : مژده بده ...            شاعر : هوشنگ ابتهاج(سایه)           نوع شعر : غزل

مژده بده! مژده بده! یار پسندید مرا
سایه‌ی او گشتم و او، بُرد به خورشید مرا

جان دل و دیده منم، گریه‌ی خندیده منم
یارِ پسندیده منم، یار پسندید مرا

کعبه منم، قبله منم، سوی من آرید نماز
کان صنمِ قبله‌نما، خم شد و بوسید مرا

پرتو دیدار خوشش، تافته در دیده‌ی من
آینه در آینه شد: دیدمش و دید مرا

آینه خورشید شود، پیش رخ روشن او
تاب نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا

گوهرِ گُم‌بوده نگر، تافته بر فرق فلک
گوهری خوب‌نظر، آمد و سنجید مرا

نور چو فواره زند، بوسه بر این باره زند
رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا

هر سحر از کاخ کرم، چون که فرو می‌نگرم
بانگ لک‌الحمد رسد، از مه و ناهید مرا

چون سر زلفش نکشم، سر ز هوای رخ او
باش که صد صبح دمد، زین شب امید مرا

پرتو بی‌پیرهنم، جان رها کرده تنم
تا نشوم «سایه»‌ی او، باز نبینید مرا


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 18 مرداد 1391

نام شعر : شبهای ملال آور پاییز است             شاعر : هوشنگ ابتهاج(سایه)    نوع شعر: غزل


شب های ملال آور پاییز است

هنگام غزل های غم انگیز است

گویی همه غم های جهان امشب

در زاری این بارش یکریز است


ای مرغ سحر ناله به دل بشکن

هنگامه ی آواز شباویز است


دورست ازین باغ خزان خورده

آن باد فرح بخش که گلبیز است


ساقی سبک آن رطل گران پیش آر

کاین عمر گران مایه سبک خیز است


خاکستر خاموش مبین ما را

باز آ که هنوز آتش ما تیز است


این دست که در گردن ما کردند

هش دار که با دشنه ی خونریز است


برخیز و بزن بر دف رسوایی

فسقی که در این پرده ی پرهیز است


سهل است که با سایه نیامیزند

ماییم و همین غم که خوش آمیز است


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 18 مرداد 1391

چهارشنبه 23 شهریور 1390  22:11

نام شعر : همیشه در میان                 شاعر : هوشنگ ابتهاج(سایه)      نوع شعر: غزل

نامدگان و رفتگان از دو کرانه زمان
سوی تو می‌دوند هان! ای تو همیشه در میان

در چمن تو می‌چرد آهوی دشت آسمان
گرد سر تو می‌پرد باز سپید کهکشان

هر چه به گرد خویشتن می‌نگرم در این چمن
آینه ضمیر من جز تو نمی‌دهد نشان

ای گل بوستان سرا از پس پرده‌ها درآ
بوی تو می‌کشد مرا وقت سحر به بوستان

ای که نهان نشسته‌ای باغ درون هسته‌ای
هسته فرو شکسته‌ای کاین همه باغ شد روان

آه که می‌زند برون از سر و سینه موج خون
من چه کنم که از درون دست تو می‌کشد کمان

پیش وجودت از عدم، زنده و مرده را چه غم؟
کز نفس تو دم به دم می‌شنویم بوی جان

پیش تو جامه در برم نعره زند که بر دَرم!
آمدنت که بنگرم، گریه نمی‌دهد امان...


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 18 مرداد 1391

نام شعر: امروز نه آغاز و ...               شاعر : هوشنگ ابتهاج                  نوع شعر : غزل


امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهروی دیرینه ی سر منزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه ی ایام دل آدمیان است
دل بر گذر غافله ی لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردی است در این سینه که همزاد جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یا رب چقدر فاصله ی دست و زبان است
خون می رود از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من می کنم افشردن جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی است که اندر قدم راهروان است 


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 18 مرداد 1391

  • تعداد کل صفحات :3  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
آخرین پست ها
  • کد نمایش افراد آنلاین