تبلیغات
شعر های فارسی - مطالب حسین منزوی

نام شعر : این بار که می آیم                                شاعر : حسین منزوی                    نوع شعر : غزل


در دست گلی دارم ، اینبار که می آیم
کانرا به تو بسپارم ، اینبار که می آیم

در بسته نخواهد ماند ، بگذار کلیدش را
در دست تو بسپارم ، اینبار که می آیم
 
هم هر کس و هم هر چیز ، جز عشق تو پالوده است
از صفحه پندارم ، اینبار که می آیم

خواهی که اگر سنجی ، می سنج که جز مهرت
از هر چه سبکبارم ، اینبار که می آیم

سقفم ندهی باری ، جایی بسپار، آری
در سایه دیوارم ، اینبار که می آیم

باور کن از آن تصویر آن خستگی ، آن تخدیر
بیزارم و بیزارم ، اینبار که می آیم

دیروز بهل جانا! با تو همه از فردا
یک سینه سخن دارم ، اینبار که می آیم


  • آخرین ویرایش:-

نام شعر : عجب...                 شاعر : حسین منزوی                      نوع شعر : غزل

عجب لبی ! شکرستان که گفته اند ، اینست
چه بوسه ! قند فراوان که گفته اند اینست
 
به بوسه حکم وصال مرا موشح کن
که آن نگین سلیمان که گفته اند اینست
 
تو رمز حسنی و می گنجی ام به حس اما
نگنجی ام به بیان آن که گفته اند اینست
 
مرا به کشمکش خیره با غم تو چه کار ؟
که تخته پاره و توفان که گفته اند اینست
 
کجاست بالش امنی که با تو سر بنهم
که حسرت سر و سامان که گفته اینست
 
نسیمت آمد و رؤیای دفترم آشفت
نه شعر ، خواب پریشان که گفته اند اینست
 
غم غروب و غم غربت وطن بی تو
نماز شام غریبان که گفته اند اینست


  • آخرین ویرایش:-

شنبه 18 شهریور 1391  00:00

نام شعر : هوای تو                شاعر : حسین منزوی                 نوع شعر : نو


یک شب هوای گریه

یک شب هوای فریاد

امشب دلم...

هوای تو کرده است...


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 16 شهریور 1391

نام شعر : مرا ...              شاعر : حسین منزوی                      نوع شعر : غزل

مرا ، آتش صدا كن تا بسوزانم سراپایت
 
مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش هایت
 
مرا اندوه بشناس و كمك كن تا بیامیزم
 
مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت
مرا روی بدان و یاری ام كن تا در آویزم
 
به شوق جذبه وارت تا فرو ریزم به دریایت
 
كمك كن یك شبح باشم مه آلود و گم اندرگم
 
كنار سایه ی قندیل ها در غار رؤیایت
 
خیالی ، وعده ای ،‌وهمی ، امیدی ،‌مژده ای ،‌یادی
 
به هر نامه كه خوش داری تو ،‌ بارم ده به دنیایت
 
اگر باید زنی همچون زنان قصه ها باشی
 
نه عذرا را دوستت دارم نه شیرین و نه لیلایت
 
كه من با پاكبازی های ویس و شور رودابه
خوشت می دارم و دیوانگی های زلیخایت
 
اگر در من هنوز آلایشی از مار می بینی
 
كمك كن تا از این پیروزتر باشم در اغوایت
 
كمك كن مثل ابلیسی كه آتشوار می تازد
 
شبیخون آورم یك روز یا یك شب به پروایت
 
كمك كن تا به دستی سیب و دستی خوشه ی گندم
رسیدن را و چیدن را بیاموزم به حوایت
 
مرا آن نیمه ی دیگر بدان آن روح سرگردان
 
كه كامل می شود با نیمه ی خود ، روح تنهایت


  • آخرین ویرایش:-

نام شعر : خیال خام                        شاعر : حسین منزوی               نوع شعر : غزل

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
و مـاه را زِ بلندایش به روی خاك كشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
كه عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

گل شكفته ! خداحافظ، اگرچه لحظــه دیـــدارت
شروع وسوسه‌ای در من، به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیـم آری، موازیــان به ناچاری
كه هردو باورمان ز آغـاز، به یكدگــر نرسیدن بود

اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد امّا
بهار در گل شیپـوری، مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به كام من
فریبكــار دغل‌پیشه، بهانه ‌اش نشنیـدن بود

چه سرنوشـت غم‌انگیزی، كه كرم كوچك ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فكر پریدن بود


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 18 مرداد 1391

چهارشنبه 17 خرداد 1391  12:58

 نام شعر: من خود نمی روم...         شاعر : حسین منزوی            نوع شعر : غزل

من خود نمی روم دگری می برد مرا
 نابرده باز سوی تو می آورد مرا
 كالای زنده ام كه به سودای ننگ و نام
 این می فروشد آن دگری می خرد مرا
یك بار هم كه گردنه امن و امان نبود
 گرگی به گله می زند و می درد مرا
 در این مراقبت چه فریبی است ای تبر
هیزم شكن برای چه می پرورد مرا ؟
 عمری است پایمال غمم تا كه زندگی
 این بار زیر پای كه می گسترد مرا
 شرمنده نیستیم ز هم در گرفت و داد
 چندانكه می خورم غم تو ، می خورد مرا
 قسمت كنیم آنچه كه پرتاب می شود
 شاخه گل قبول تو را ، سنگ رد مرا


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 18 مرداد 1391

نام شعر : تا صبحدم به یاد تو ...              شاعر : حسین منزوی               نوع شعر : غزل

تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم
 آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
 با آسمان مفاخره كردیم تا سحر
 او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شب تب كرده خط كشید
 من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
 تا كور سوی اختركان بشكند همه
 از نام تو به بام افق ها ،‌ علمزدم
 با وامی از نگاه تو خورشید های شب
 نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم
 هر نامه را به نام و به عنوان هر كه بود
 تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم
 تا عشق چون نسیم به خاكسترم وزد
 شك از تو وام كردم و در باورم زدم
از شادی ام مپرس كه من نیز در ازل
همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم



  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 18 مرداد 1391

نام شعر : مرا ندیده بگیرید و ...      شاعر : حسین منزوی                        نوع شعر : غزل


مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من
که جز ملال نصیبی نمیبرید از من

زمین سوخته ام نا امید و بی برکت
که جز مراتع نفرت نمی چرید از من

عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز
در انتظار نفس های دیگرید از من

خزان به قیمت جان جار می زنید اما
بهار را به پشیزی نمی خرید از من

شما هر آینه، آیینه اید و من همه آه
عجیب نیست کز اینسان مکدرید از من

اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی
چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من

برایتان چه بگویم زیاده بانوی من
شما که با غم من آشناترید از من


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 18 مرداد 1391

  • تعداد کل صفحات :2  
  • 1  
  • 2  
آخرین پست ها
  • کد نمایش افراد آنلاین