تبلیغات
شعر های فارسی - مطالب فاضل نظری
پنجشنبه 16 اردیبهشت 1395  00:00

شراب تلخ..                   فاضل نظری                      غزل


شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی ست!
که آنچه در سر من نیست ، ترس رسوایی ست!

چه غم که خلق به حُسن تو عیب میگیرند؟
همیشه زخم زبان خون بهای زیبایی ست!

اگر خیال تماشاست در سرت بشتاب!
که آبشارم و افتادنم تماشایی ست...!

شباهت تو و من هرچه بود ثابت کرد
که فصل مشترک عشق و عقل تنهایی ست!

کنون اگرچه کویرم هنوز در سر من
صدای پر زدن مرغ های دریایی ست



تا ذره ای ...                    فاضل نظری                         غزل
وزن عروضی:مستفعلن مفاعلُ مستفعلن فَعَل

تا ذره ای ز درد خودم را نشان دهم
بگذار در جدا شدن از یار جان دهم

همچون نسیم می گذرد تا به رفتنش
چون بوته زار دست برایش تکان دهم

دل بُرده از من آنکه ز من دل بریده است
دیگر در این قمار نباید زیان دهم

یعقوب صبر داشت و دوری کشیده بود
چون نیستم صبور چرا امتحان دهم؟

یوسف فروختن به زر ناب هم خطاست
نفرین اگر تو را به تمام جهان دهم



لبنان تشنه                          فاضل نظری                غزل
وزن عروضی : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

با لبان تشنه آن ساعت که افتادی به خاک
لَم‌تَقُل شیئًا سِوی قُم یا أخا أدرِك أخاك

مشک دور از دست گریان است و قدری دورتر
مانده در صحرا لبی خندان و جسمی چاک‌چاک

عِندَما کُلٌّ یَرَونَ الموتَ أحلی مِن عَسَل
خاک گلگون را نمی‌شویند جز با خون پاک

کُلُّ مَن فی المَوکِبِ قالَ خُذینی یا سُیُوف
تشنگان عشق را از جان فدا کردن چه باک

یَلمَعُ النّورُ الّذی سَمّاه مصباحَ الهُدی
تا قیامت می‌درخشد این چراغ تابناک

داوری عادل‌تر از تاریخ در تاریخ نیست
نور هرگز در شب ظلمت نمی‌گردد هلاک



نام شعر : زمستان رفت                         شاعر : فاضل نظری                  نوع شعر : غزل


زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش1 جز گردی به دامانی نمی بینم
 
چه بر ما رفته است ای عمر ؟ ای یاقوت بی قیمت !
که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم ؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

1-با تشکر از تذکر دوستان عزیز ، خانم نسرین و فردی که نامشان را ننوشته بودند.



نام شعر : عقل                     شاعر : فاضل نظری             نوع شعر : غزل


همین عقلی که با سنگ حقیقت خانه می سازد
زمانی از حقیقت های ما افسانه می سازد

سر مغرور من ! با میل دل باید کنار آمد
که عاقل آن کسی باشد که با دیوانه می سازد

مرنج از بیش و کم ، چشم از شراب این و آن بردار
که این ساقی به قدر "تشنگی" پیمانه می سازد

مپرس از من چرا در پیله ی مهر تو محبوسم
که عشق از پیله های مرده هم پروانه می سازد

به من گفت ای بیابان گرد غربت کیستی؟ گفتم  :
پرستویی که هر جا می نشیند لانه می سازد

مگو شرط دوام دوستی دوری است ، باور کن
همین یک اشتباه از آشنا بیگانه می سازد

Download PDF



پنجشنبه 10 بهمن 1392  01:00

نـام شعر : جدایی                         شاعر : فاضل نظری                        نوع شعر : غزل


پشت روز روشنم، شام سیاهی دیگر است
آنچه آن را کوه خواندم، پرتگاهی دیگر است

شاید از اول نباید عاشق هم می شدیم
این درست اما جدایی اشتباهی دیگر است

در شب تلخ جدایی عشق را نفرین مکن
این قضاوت انتقام از بی گناهی دیگر است

روزگاری دل سپردن ها دلیل عشق بود
اینک اما دل بریدن ها گواهی دیگر است

درد دل کردن برای چشم ظاهربین خطاست
آنچه با آیینه خواهم گفت آهی دیگر است...



نام شعر  : برکه                               شاعر:فاضل نظری                     نوع شعر : غزل


نه دل آزرده،نه دلتنگ،نه دلسوخته ام
یعنی از عمر گران هیچ نیندوخته ام

پاسخ ساده ی من سخت تر از پرسش توست
عشق درسی ست که من نیز نیاموخته ام

رو سیاه محک عشق شدن نزدیک است
سکه ی قلب زیانی ست که نفروخته ام

برکه ای گفت به خود،ماه به من خیره شده ست
ماه خندید که من چشم به "خود" دوخته ام

شده ام ابر که با گریه فروبنشانم
آتش صاعقه ای را که خود افروخته ام



نام شعر : معنی ...                شاعر : فاضل نظری                  نوع شعر : غزل


معنی بخشیدن یک دل به یک لبخند چیست؟
من پشیمانم! بگو تاوان آن سوگند چیست؟

گاه اگر از دوست پیغامی نیاید بهتر است!
داستان هایی که مردم از تو می گویند چیست؟

خود قضاوت کن اگر درمان دردم عشق توست؛
این سر آشفته و این قلب نا خرسند چیست؟

چند روز از عمر گل های بهاری مانده است
ارزش جان کندن گل ها در این یک چند چیست؟

از تو هم دل کندم و دیگر نپرسیدم ز خویش
چاره ی معشوق اگر عاشق از او دل کند چیست؟

عشق، نفرت، شوق، بیزاری، تمنا یا گریز
حاصل آغوش گرم آتش و اسفند چیست؟



نام شعر : بازیچه                   شاعر : فاضل نظری                 نوع شعر : غزل


مرا بازیچه ی خود ساخت چون موسی که دریا را
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را

نسیم مست وقتی بوی گل می داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می کند یک روز گلها را

خیانت قصه ی تلخی است اما از که می نالم؟
خودم پرورده بودم در حواریّون یهودا را

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست
چه آسان ننگ می خوانند نیرنگ زلیخا را

کسی را تاب دیدار سرزلف پریشان نیست
چرا آشفته می خواهی خدایا خاطر ما را؟

نمی دانم چه نفرینی گریبانگیر مجنون است
که وحشی می کند چشمانش آهوهای صحرا را

چه خواهد کرد با ما عشق؟ پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را



چهارشنبه 11 دی 1392  01:00

نام شعر : آزادگی                 شاعر : فاضل نظری                           نوع شعر : غزل


امروز هم به رخوت بی بادگی گذشت
آری گذشت! مستی دلدادگی گذشت

در آتش خیال تو با خود قدم زدم
دوران عاشقی به همین سادگی گذشت

می دانم ای فرشته که باور نمی کنی
شب های قصه گویی و شهزادگی گذشت

روزی ز چشم مردم و روزی به پای تو !
عمر مرا ببین که به افتادگی گذشت

شرمنده ی توایم و سرافراز از اینکه عمر
- گر دین نداشتیم – به آزادگی گذشت

 



  • تعداد کل صفحات :5  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
آخرین پست ها
  • کد نمایش افراد آنلاین