تبلیغات
شعر های فارسی - مطالب دیگر شاعران

نام شعر : کشتی مرا...                    شاعر : دکترمحمد سیاسی                 نوع شعر : غزل


گفتمش کـُشتی مرا بر گردنت خون من است
گفت از جان بگذرد آن کس که مفتون من است

گفتمش با بوسه ای کردی ز خود بیخود مرا
گفت این خاصیّت لبهای میگون من است

گفتمش عشق تو عالمگیر کرد افسانه ام
گفت این افسانه سازی ها ز افسون من است

گفتمش من واله و شیدا و مجنون توام
گفت شهری واله و شیدا و مجنون من است

گفتم ای گل رسم و قانون نکویان چیست؟ گفت
بی وفایی رسم من،بیداد قانون من است

گفتمش چون طبع من قد تو موزون است ٬ گفت
طبع  موزون  تو هم  از  قد  موزون  من  است



نام شعر : مگر؟                     شاعر : مهدی مظاهری                                   نوع شعر : غزل


این  که  دلتنگ  تو ام  اقرار  می خواهد مگر
این که از من دلخوری انکار می خواهد مگر

وقت   دل کندن  به  فکر  باز   پیوستن  مباش
دل  بریـدن   وعـده ی   دیدار  می خواهد مگر

عـقل اگر غیرت کند  یک بار عاشق می شویم

اشـتباه    ناگهـان    تـکـرار   می خواهد مگر

من  چرا رسوا شوم؟ یک شهر مشتاق تو اند
لشکر   عـشاق    پرچـم دار   می خواهد مگر

بـا    زبـان   بی زبـانی    بارها   گـفـتی   بـرو
من که  دارم می روم  اصرار می خواهد مگر

روح سرگردان  من  هـر جا  بخـواهـد  می رود
خانـه ی    دیـوانگان    دیـوار  می خواهد مگر



نام شعر : ... هنوز              شاعر : ابوالحسن ورزی               نوع شعر : غزل


رفتی از چشمم و دل محو تماشاست هنوز
عکس روی تو در این آینه پیداست هنوز

هر که در سینه دلی داشت به دلداری داد
دل نفرین شده ی ماست که تنهاست هنوز

در دلم عشق تو چون شمع به خلوتگه راز
در سرم شور تو چون باده به میناست هنوز

گر چه امروز من آیینه ی فردای منست
دل دیوانه در اندیشه ی فرداست هنوز

عشق آمد به دل و شور قیامت برخاست
زندگی طی شد و این معرکه برپاست هنوز

لب فرو بسته ام از شرم و زبان نگهم
پیش چشمان سخنگوی تو گویاست هنوز



نام شعر : به اخمت...                    شاعر : بهمن صباغ زاده                  نوع شعر : غزل


به اخمت خستگی در می رود ، لبخند لازم نیست
کنار سینی چای تو اصلاً قند لازم نیست

همیشه دوستت دارم - به جان مادرم - اما
- تو از بس ساده ای ، خوش باوری ، سوگند لازم نیست

به لطف طعم لب های تو شیرین می شود شعرم
غزل را با عسل می آورم ، هرچند لازم نیست

مرا دیوانه کردی و هنوز از من طلبکاری
بپوشان بافه های گیسویت را ، بند لازم نیست

"به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را"
عزیزم ، بس کن ، از این بیشتر ترفند لازم نیست

فدای آن کمان های به هم پیوسته ات ، هر یک -
جدا دخل مرا می آورد ، پیوند لازم نیست


توضیحی درباره ی این شعر از زبان خود شاعر :

با درود. مردادماه سال ۸۶ دو بیت اول این غزل رو گفتم. تا اینکه بعد از گذشت چند سال همون دو بیت رو چند بار به صورت پیامک دریافت کردم که نشون می داد مورد استقبال قرار گرفته و به ذهنم رسید که اگه بتونم چند بیت دیگه هم بهش اضافه کنم ممکنه غزل خوبی بشه. تا اینکه نوروز امسال این اتفاق افتاد و چهار بیت دیگه بهش اضافه کردم.



سه شنبه 26 شهریور 1392  00:00

نام شعر : ای شب از...               شاعر : فروغ فرخزاد                   نوع شعر : مثنوی


ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده

ای بروی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زالودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من

ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پربارتر

ای در بگشوده بر خورشید ها
در هجوم ظلمت تردیدها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر جز درد خوشبختیم نیست

این دل تنگ من و این بار نور؟
هایهوی زندگی در قعر گور؟

 ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش ازینت گرکه در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکیست درد  خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلبودن به چرک کینه ها

در نوازش نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرارها
گم شدن در پهنه بازارها

 آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان

از تو تنهائیم خاموشی گرفت
پیکرم بو هم آغوشی گرفت

جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگهام را سیلاب تو

در جهانیاینچنین سرد وسیاه
با قدمهایت قدمهایم براه

 ای بزیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هایم از هرم خواهش سوخته

آه ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم

آه ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب

آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر

عشق دیگر نیست این ، این خیرگیست
چلچراغی در سکوت وتیرگیست

عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد

این دگر من نیستم من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم

این دل تنگ من واین دود عود؟
در شبستان زخمه های چنگ و رود؟

این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش واین آوازها؟

ای نگاهت لای لای سحربار
گاهوار کودکان بی قرار

ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من

ای مرا با شور وشعر آمیخته
اینهمه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی



سه شنبه 12 شهریور 1392  00:00

نام شعر : نیستی                        شاعر : محمدرضا طریقی                نوع شعر : غزل


حالم بد است مثل زمانی که نیستی
دردا که تو همیشه همانی که نیستی

وقتی که مانده ای نگرانی که مانده ای
وقتی که نیستی نگرانی که نیستی

عاشق که می شوی نگران خودت نباش
عشق آنچه هستی است نه آنی که نیستی

با عشق هر کجا بروی حیّ و حاضری
در بند این خیال نمانی که نیستی

تا چند من غزل بنویسم که هستی و
تو با دلی گرفته بخوانی که نیستی

من بی تو در غریب ترین شهر عالمم
بی من تو در کجای جهانی که نیستی؟



نام شعر : شاعر می شود                   شاعر : نجمه زارع                 نوع شعر : غزل


غم که می‌آید در و دیوار، شاعر می‌شود
در تو زندانی‌ترین رفتار، شاعر می‌شود

می‌نشینی چند تمرین ریاضی حل کنی
خط‌کش و نقاله و پرگار، شاعر می‌شود

تا چه حد این حرف‌ها را می‌توانی حس کنی؟
حس کنی دارد دلم بسیار شاعر می‌شود
 
تا زمانی با توام انگار شاعر نیستم
از تو تا دورم دلم انگار شاعر می‌شود

باز می‌پرسی: چه‌طور این‌گونه شاعر شد دلت؟
تو دلت را جای من بگذار! شاعر می‌شود

گرچه می‌دانم نمی‌دانی چه دارم می‌کشم
از تو می‌گوید دلم هر بار شاعر می‌شود



نام شعر : عشق                       شاعر : مجتبی کاشانی            نوع شعر : مثنوی


ای‌ که‌ می‌پرسی‌ نشان‌ عشق‌ چیست‌
عشق‌ چیزی‌ جز ظهور مهر نیست

عشق یعنی مهر بی‌چون و چرا
عشق یعنی کوشش بی‌ادعا

عشق یعنی عاشق بی‌زحمتی
عشق یعنی بوسه بی‌شهوتی

عشق یعنی دشت گل کاری شده
در کویری چشمه‌ای جاری شده
 
یک شقایق در میان دشت خار
باور امکان با یک گل بهار
 
عشق یعنی ترش را شیرین کنی
عشق یعنی نیش را نوشین کنی
 
عشق یعنی این که انگوری کنی
عشق یعنی این که زنبوری کنی

عشق یعنی مهربانی در عمل
خلق کیفیت به کندوی عسل
 
عشق یعنی گل به جای خار باش
پل به جای این همه دیوار باش
 
عشق یعنی یک نگاه آشنا
دیدن  افتادگان  زیر  پا
 
عشق یعنی تنگ بی ماهی شده
عشق یعنی ، ماهی راهی شده
 
عشق یعنی مرغ‌های خوش نفس
بردن آنها به بیرون از قفس
 
عشق یعنی جنگل دور از تبر
دوری سرسبزی از خوف و خطر

عشق یعنی از بدی ها اجتناب
بردن پروانه از لای کتاب

در میان این همه غوغا و شر
عشق یعنی کاهش رنج بشر
 
ای توانا ، ناتوان عشق باش
پهلوانا ، پهلوان عشق باش
 
عشق یعنی تشنه‌ای خود نیز اگر
واگذاری آب را بر تشنه تر

عشق یعنی ساقی کوثر شدن
بی پر و بی پیکر و بی سر شدن
 
نیمه شب سرمست از جام سروش
در به در انبان خرما روی دوش

عشق یعنی مشکلی آسان کنی
دردی از درمانده‌ای درمان کنی

عشق یعنی خویشتن را نان کنی
مهربانی را چنین ارزان کنی

عشق یعنی نان ده و از دین مپرس      
در مقام بخشش از آیین مپرس

هرکسی او را خدایش جان دهد
آدمی باید که او را نان دهد

عشق یعنی عارف بی خرقه ای
عشق یعنی بنده ی بی فرقه ای

عشق یعنی آنچنان در نیستی
تا که معشوقت نداند کیستی
 
عشق یعنی جسم روحانی شده
قلب خورشیدی نورانی شده
 
عشق یعنی ذهن زیباآفرین
آسمانی کردن روی زمین

هر که با عشق آشنا شد مست شد
وارد یک راه بی بن بست شد
 
هرکجا عشق آید و ساکن شود
هرچه ناممکن بود ممکن شود
 
درجهان هر کارخوب و ماندنی است
رد پای عشق در او دیدنی است

سالک آری عشق رمزی در دل است
شرح و وصف عشق کاری مشکل است
 
عشق یعنی شور هستی در کلام
عشق یعنی شعر، مستی؛ والسلام



پنجشنبه 31 مرداد 1392  00:00

نام شعر : زکات لبت              شاعر : محمدرضا شرفی خبوشان                      نوع شعر: غزل


قدری بخند تا که زکات لبت شود
چیزی نصیبم از برکات لبت شود

نیت کن و زیارت لب های من بیا
یک بوسه نذر کن که نبات لبت شود

یک لحظه کافی است زبان بر لبت کشی
دریا مرید آب حیات لبت شود

یک فوج بلبل از غزل خواجه پر کشید
تا در شنیدن نغمات لبت شود

هرواژه ای که ترشده و ترد و تازه است
انگار زاده شد که صفات لبت شود


  • آخرین ویرایش:-

نام شعر : ... گرفت                      شاعر : لا ادری                        نوع شعر : چهارپاره


یک نظر بر یار کردم ، یار نالیدن گرفت
یک نظر بر ابر کردم ، ابر باریدن گرفت

یک نظر بر باد کردم ، باد رقصیدن گرفت
یک نظر بر کوه کردم ، کوه لرزیدن گرفت

تکیه بر دیوار کردم ، خاک بر فرقم نشست
خاک بر فرقش نشیند ، آنکه یار از من گرفت

رنگ زردم را ببین ، برگ ِ خزان را یاد کن
با بزرگان کم نشین ، اُفتادگان را یاد کن

مرغ ِ صیاد تو ام ، افتاده ام در دام ِ عشق
یا بکش  یا دانه ده ، یا از قفس آزاد کن

ابر اگر از قبله خیزد ، سخت باران می شود
شاه اگر عادل نباشد ، مُلک ویران می شود

یک نصیحت با تو دارم ، تو به کس ظاهر مکن
خانه یِ نزدیک دریا زود ویران میشود

یار ِ من آهنگر است و دم ز خوبان می زند
دم به دم آتش به جان مستمندان می زند

طاقت هجران ندارد ، قلب پاکش نازکست
گه به آب و گه به آتش ، گه به سندان میزند


  • آخرین ویرایش:-

  • تعداد کل صفحات :10  
  • ...  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • ...  
آخرین پست ها
  • کد نمایش افراد آنلاین