تبلیغات
شعر های فارسی - مطالب مثنوی
جمعه 13 اردیبهشت 1392  00:00

نام شعر : جان و تن                    شاعر : پروین اعتصامی                 نوع شعر : مثنوی

کودکی در بر، قبائی سرخ داشت

روزگاری زان خوشی خوش میگذاشت

همچو جان نیکو نگه میداشتش

بهتر از لوزینه می پنداشتش

هم ضیاع و هم عقارش می شمرد

هر زمان گرد و غبارش می سترد

از نظر باز حسودش می نهفت

سر خیش میدید و چون گل میشکفت

گر بدامانش سرشکی میچکید

طفل خرد، آن اشک روشن میمکید

گر نخی از آستینش میشکافت

بهر چاره سوی مادر میشتافت

نوبت بازی بصحرا و بدشت

سرگران از پیش طفلان میگذشت

فتنه افکند آن قبا اندر میان

عاریت میخواستندش کودکان

جمله دلها ماند پیش او گرو

دوست میدارند طفلان رخت نو

وقت رفتن، پیشوای راه بود

روز مهمانی و بازی، شاه بود

کودکی از باغ می آورد به

که بیا یک لحظه با من سوی ده

دیگری آهسته نزدش می نشست

تا زند بر آن قبای سرخ دست

روزی، آن رهپوی صافی اندرون

وقت بازی شد ز تلی واژگون

جامه اش از خار و سر از سنگ خست

این یکی یکسر درید، آن یک شکست

طفل مسکین، بی خبر از سر که چیست

پارگیهای قبا دید و گریست

از سرش گر چه بسی خوناب ریخت

او برای جامه از چشم آب ریخت

گر بچشم دل ببینیم ای رفیق

همچو آن طفلیم ما در این طریق

جامه رنگین ما آز و هوی است

هر چه بر ما میرسد از آز ماست

در هوس افزون و در عقل اندکیم

سالها داریم اما کودکیم

جان رها کردیم و در فکر تنیم

تن بمرد و در غم پیراهنیم


  • آخرین ویرایش:جمعه 13 اردیبهشت 1392

چهارشنبه 17 آبان 1391  00:00

نام شعر : آزادی                     شاعر : فریدون مشیری              نوع شعر : مثنوی


پشه ای در استکان آمد فرود
تا بنوشد آنچه واپس مانده بود

کودکی از شیطنت بازی کنان
بست با دستش دهان استکان

پشه دیگر طعمه اش را لب نزد
جست تا از دام کودک وارهد

خشک لب می گشت، حیران، راه جو
زیر و بالا، بسته هرسو، راه او

روزنی می جست در دیوار و در
تا به آزادی رسد بار دگر

هرچه بر جهد و تکاپو می فزود
راه بیرون رفتن از چاهش نبود

آنقدر کوبید بر دیوار سر
تا فروافتاد خونین بال و پر

جان گرامی بود و آن نعمت لذیذ
لیک آزادی گرامی تر، عزیز


  • آخرین ویرایش:-

نام شعر : دزد و قاضی              شاعر : پروین اعتصامی                نوع شعر : مثنوی

برد دزدی را سوی قاضی عسس

خلق بسیاری روان از پیش و پس

گفت قاضی کاین خطاکاری چه بود

دزد گفت از مردم آزاری چه سود

گفت، بدکردار را بد کیفر است

گفت، بد کار از منافق بهتر است

گفت، هان بر گوی شغل خویشتن

گفت، هستم همچو قاضی راهزن

گفت، آن زرها که بردستی کجاست

گفت، در همیان تلبیس شماست

گفت، آن لعل بدخشانی چه شد

گفت، میدانیم و میدانی چه شد

گفت، پیش کیست آن روشن نگین

گفت، بیرون آر دست از آستین

دزدی پنهان و پیدا، کار تست

مال دزدی، جمله در انبار تست

تو قلم بر حکم داور میبری

من ز دیوار و تو از در میبری

حد بگردن داری و حد میزنی

گر یکی باید زدن، صد میزنی

میزنم گر من ره خلق، ای رفیق

در ره شرعی تو قطاع الطریق

می‌برم من جامه‌ی درویش عور

تو ربا و رشوه میگیری بزور

دست من بستی برای یک گلیم

خود گرفتی خانه از دست یتیم

من ربودم موزه و طشت و نمد

تو سیهدل مدرک و حکم و سند

دزد جاهل، گر یکی ابریق برد

دزد عارف، دفتر تحقیق برد

دیده‌های عقل، گر بینا شوند

خود فروشان زودتر رسوا شوند

دزد زر بستند و دزد دین رهید

شحنه ما را دید و قاضی را ندید

من براه خود ندیدم چاه را

تو بدیدی، کج نکردی راه را

میزدی خود، پشت پا بر راستی

راستی از دیگران میخواستی

دیگر ای گندم نمای جو فروش

با ردای عجب، عیب خود مپوش

چیره‌دستان میربایند آنچه هست

میبرند آنگه ز دزد کاه، دست

در دل ما حرص، آلایش فزود

نیست پاکان چرا آلوده بود

دزد اگر شب، گرم یغما کردنست

دزدی حکام، روز روشن است

حاجت ار ما را ز راه راست برد

دیو، قاضی را بهرجا خواست برد


  • آخرین ویرایش:-

پنجشنبه 11 آبان 1391  00:00

نام شعر : طوطی و بقال                       شاعر : مولوی              نوع شعر : مثنوی

بود بقالی و وی را طوطیی

خوش‌نوایی سبز و گویا طوطیی

بر دکان بودی نگهبان دکان

نکته گفتی با همه سوداگران

در خطاب آدمی ناطق بدی

در نوای طوطیان حاذق بدی

جست از سوی دکان سویی گریخت

شیشه‌های روغن گل را بریخت

از سوی خانه بیامد خواجه‌اش

بر دکان بنشست فارغ خواجه‌وش

دید پر روغن دکان و جامه چرب

بر سرش زد گشت طوطی کل ز ضرب

 
 
بقیه در ادامه ی مطلب>>>


  • آخرین ویرایش:جمعه 12 آبان 1391

یکشنبه 23 مهر 1391  00:00

نام شعر : غروب پاییز                           شعر : فریدون مشیری             نوع شعر : مثنوی


دلم خون شد از این افسرده پاییز
از این افسرده پاییز غم انگیز
غروبی سخت محنت بار دارد
همه درد است و با دل کار دارد
شرنگ افزای رنج زندگانی ست
غم او چون غم من جاودانی ست
 افق در موج اشک و خون نشسته
شرابش ریخته جامش شکسته
گل و گلزار را چین بر جبین است
نگاه گل نگاه واپسین است
پرستوهایی وحشی بال در بال
امید مبهمی را کرده دنبال
نه در خورشید نور زندگانی
نه در مهتاب شور شادمانی
فلق ها خنده بر لب فسرده
سفق ها عقده در هم فشرده
کلاغان می خروشند از سر کاج
که شد گلزار ها تاراج تاراج
درختان در پناه هم خزیده
ز روی بامها گردن کشیده
خورد گل سیلی از باد غضبنک
به هر سیلی گلی افتاده بر خک
چمن را لرزه ها در تار و پود است
رخ مریم ز سیلی ها کبود است
گلستان خرمی از یاد برده
به هر جا برگ گل را باد برده
نشان مرگ در گرد و غبار است
حدیث غم نوای آبشار است
چو بینم کودکان بینوا را
که می بندند راه اغنیا را
مگر یابند با صد ناله نانی
در این سرمای جان فرسا مکانی
سری بالا کنم از سینه کوه
دلم کوه غم و دریای اندوه
اهم می شکافد آسمان را
مگر جوید نشان بی نشان را
به دامانش درآویزد به زاری
بنالد زینهمه بی برگ و باری
حدیث تلخ اینان باز گوید
کلید این معما باز جوید
چه گویم بغض می گیرد گلویم
اگر با او نگویم با که بگویم
 فرود اید نگاه از نیمه راه
که دست وصل کوتاهست کوتاه
نهیب تند بادی وحشت انگیز
رسد همراه بارانی بلاخیز
بسختی می خروشم های باران
چه می خواهی ز ما بی برگ و باران
برهنه بی پناهان را نظر کن
در این وادی قدم آهسته تر کن
 شد این ویرانه ویرانتر چه حاصل
پریشان شد پریشان تر چه حاصل
تو که جان می دهی بر دانه در خک
غبار از چهر گل ها می کنی پک
غم دل های ما را شستشو کن
برای ما سعادت آرزو کن


  • آخرین ویرایش:-

چهارشنبه 11 مرداد 1391  00:00
نوع مطلب: (شعر های فارسی ،مثنوی ،عطار ،) توسط: مهدی شرقیان

نام شعر : حکایت بوسعید مهنه و قائم     شاعر : عطار(منطق الطیر)     نوع شعر : مثنوی


بوسعید مهنه در حمام بود

قائمیش افتاد و مردی خام بود

شوخ شیخ آورد تا بازوی او

جمع کرد آن جمله پیش روی او

شیخ را گفتا بگو ای پاک جان

تا جوانمردی چه باشد در جهان؟

شیخ گفتا «شوخ پنهان کردن است

پیش چشم خلق ناآوردن است»

این جوابی بود بر بالای او

قایم افتاد آن زمان در پای او

چون به نادانی خویش اقرار کرد

شیخ خوش شد، قایم استغفار کرد

خالقا، پروردگارا، منعما

پادشاها، کارسازا، مکرما

چون جوانمردی خلق عالمی

هست از دریای فضلت شبنمی

قائم مطلق تویی اما به ذات

و از جوانمردی ببایی در صفات

شوخی و بی‌شرمی ما در گذار

شوخ ما را پیش چشم ما میار


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 16 مرداد 1391

نام شعر: آرزوی پرواز         شاعر: پروین اعتصامی            نوع شعر: مثنوی


کبوتر بچه‌ای با شوق پرواز
بجرئت کرد روزی بال و پر باز
پرید از شاخکی بر شاخساری
گذشت از بامکی بر جو کناری
نمودش بسکه دور آن راه نزدیک
شدش گیتی به پیش چشم تاریک
ز وحشت سست شد بر جای ناگاه
ز رنج خستگی درماند در راه
گه از اندیشه بر هر سو نظر کرد
گه از تشویش سر در زیر پر کرد
نه فکرش با قضا دمساز گشتن
نه‌اش نیروی زان ره بازگشتن
نه گفتی کان حوادث را چه نامست
نه راه لانه دانستی کدامست
نه چون هر شب حدیث آب و دانی
نه از خواب خوشی نام و نشانی
فتاد از پای و کرد از عجز فریاد
ز شاخی مادرش آواز در داد
کزینسان است رسم خودپسندی
چنین افتند مستان از بلندی
بدن خردی نیاید از تو کاری
به پشت عقل باید بردباری
ترا پرواز بس زودست و دشوار
ز نو کاران که خواهد کار بسیار
بیاموزندت این جرئت مه و سال
همت نیرو فزایند، هم پر و بال
هنوزت دل ضعیف و جثه خرد است
هنوز از چرخ، بیم دستبرد است
هنوزت نیست پای برزن و بام
هنوزت نوبت خواب است و آرام
هنوزت انده بند و قفس نیست
بجز بازیچه، طفلان را هوس نیست
نگردد پخته کس با فکر خامی
نپوید راه هستی را به گامی
ترا توش هنر میباید اندوخت
حدیث زندگی میباید آموخت
بباید هر دو پا محکم نهادن
از آن پس، فکر بر پای ایستادن
پریدن بی پر تدبیر، مستی است
جهان را گه بلندی، گاه پستی است


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 16 مرداد 1391

چهارشنبه 28 تیر 1391  15:49
نوع مطلب: (شعر های فارسی ،مثنوی ،جامی ،) توسط: مهدی شرقیان

نام شعر : مشق نام لیلی          شاعر : جامی            نوع شعر : مثنوی


دید مجنون را یکی صحرا نورد
در میان بادیه بنشسته فرد
کرده صفحه ریگ و انگشتان قلم
میزند با اشک خونین این رقم
گفت ای مجنون شیدا ، چیست این؟
می نویسی نامه  ، بهر کیست این؟
گفت مشق نام لیلی میکنم
خاطر خود را تسلی میکنم
چون میسر نیست من را کام او
عشق بازی میكنم با نام او


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 18 مرداد 1391

یکشنبه 18 تیر 1391  19:27

نام شعر : جامه ی عرفان            شاعر : پروین اعتصامی             نوع شعر : مثنوی


به درویشی، بزرگی جامه ای داد

که این خلقان بنه، کز دوشت افتاد

چرا بر خویش پیچی ژنده و دلق

چو می بخشند کفش و جامه ات خلق

چو خود عوری، چرا بخشی قبا را

چو رنجوری، چرا ریزی دوا را

کسی را قدرت بذل و کرم بود

که دیناریش در جای درم بود

بگفت ای دوست، از صاحبدلان باش

بجان پرداز و با تن سرگران باش

تن خاکی به پیراهن نیرزد

وگر ارزد، بچشم من نیرزد

ره تن را بزن، تا جان بماند

ببند این دیو، تا ایمان بماند

قبائی را که سر مغرور دارد

تن آن بهتر که از خود دور دارد

از آن فارغ ز رنج انقیادیم

که ما را هر چه بود، از دست دادیم

از آن معنی نشستم بر سر راه

که تا از ره شناسان باشم آگاه

مرا اخلاص اهل راز دادند

چو جانم جامه ممتاز دادند

گرفتیم آنچه داد اهریمن پست

بدین دست و در افکندیم از آندست

شنیدیم اعتذار نفس مدهوش

ازین گوش و برون کردیم از آن گوش

در تاریک حرص و آز بستیم

گشودند ار چه صد ره، باز بستیم

همه پستی ز دیو نفس زاید

همه تاریکی از ملک تن آید

چو جان پاک در حد کمال است

کمال از تن طلب کردن وبال است

چو من پروانه ام نور خدا را

کجا با خود کشم کفش و قبا را

کسانی کاین فروغ پاک دیدند

ازین تاریک جا دامن کشیدند

گرانباری ز بار حرص و آز است

وجود بی تکلف بی نیاز است

مکن فرمانبری اهریمنی را

منه در راه برقی خرمنی را

چه سود از جامه آلوده ای چند

خیال بوده و نابوده ای چند

کلاه و جامه چون بسیار گردد

کله عجب و قبا پندار گردد

چو تن رسواست، عیبش را چه پوشم

چو بی پرواست، در کارش چه کوشم

شکستیمش که جان مغزست و تن پوست

کسی کاین رمز داند، اوستاد اوست

اگر هر روز، تن خواهد قبائی

نماند چهره جان را صفائی

اگر هر لحظه سر جوید کلاهی

زند طبع زبون هر لحظه راهی


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 18 مرداد 1391

سه شنبه 6 تیر 1391  13:19

نام شعر : ای کرمت...                            شاعر : هاشمی کرمانی         نوع شعر : مثنوی


ای كرمت همنفس بی كسان

 جز تو كسی نیست كس   بی كسان

بی كَسم و همنفس من تویی            

رو به كه آرم  كه  كَس  من   تویی

كون و مكان مظهر نور تو،اند        

جمله   جهان محض حضور تواند

در دل هر ذره بوَد سیر تو                

نیست  درین  پرده كسی غیر  تو

جز تو كسی نیست به بالا و پست        

ما همه هیچیم و تویی هر چه هست

بزم  بقا را  می و ساقی تویی       

جز  تو همه فانی و باقی تویی

كیست  كه قائل به ثنای تو نیست          

كیست كه مایل به لقای  تو نیست

ما    همه مشغول ثنای توایم            

واله و مشتاق لقای توایم

روزن جان بر دل ما بازكن            

خاطر ما را صدف راز كن

مرد رهی از كجی اندیشه  كن          

راستی و راست وری  پیشه  كن

هر كه كند روی طلب سوی او        

قبله ذرات شود روی او


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 18 مرداد 1391

  • تعداد کل صفحات :3  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
آخرین پست ها
  • کد نمایش افراد آنلاین