تبلیغات
شعر های فارسی - مطالب مثنوی
یکشنبه 12 تیر 1390  16:23
نوع مطلب: (شعر های فارسی ،مثنوی ،سعدی ،) توسط: مهدی شرقیان

نام شعر: شبی یاد دارم که چشمم نخفت           شاعر: سعدی       نوع شعر: مثنوی


شبی یاد دارم که چشمم نخفت

شنیدم که پروانه با شمع گفت

که من عاشقم گر بسوزم رواست

تو را گریه و سوز باری چراست؟

بگفت ای هوادار مسکین من

برفت انگبین یار شیرین من

چو شیرینی از من بدر می‌رود

چو فرهادم آتش به سر می‌رود

همی گفت و هر لحظه سیلاب درد

فرو می‌دویدش به رخسار زرد

که ای مدعی عشق کار تو نیست

که نه صبر داری نه یارای ایست

تو بگریزی از پیش یک شعله خام

من استاده‌ام تا بسوزم تمام

تو را آتش عشق اگر پر بسوخت

مرا بین که از پای تا سر بسوخت

همه شب در این گفت و گو بود شمع

به دیدار او وقت اصحاب، جمع

نرفته ز شب همچنان بهره‌ای

که ناگه بکشتش پری چهره‌ای

همی گفت و می‌رفت دودش به سر

همین بود پایان عشق، ای پسر

ره این است اگر خواهی آموختن

به کشتن فرج یابی از سوختن

مکن گریه بر گور مقتول دوست

قل الحمدلله که مقبول اوست

اگر عاشقی سر مشوی از مرض

چو سعدی فرو شوی دست از غرض

فدایی ندارد ز مقصود چنگ

وگر بر سرش تیر بارند و سنگ

به دریا مرو گفتمت زینهار

وگر می‌روی تن به توفان سپار


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 18 مرداد 1391

انواع شعر فارسی :

1-مثنوی: مثنوی شعری است که هردو مصراع تمام ابیاتش به طور جداگانه دارای قافیه ی مستقل می باشد. مثنوی های معروف عبارت اند از: 1-شاهنامه ی فردوسی 2- حدیقه ی سنایی 3- خمسه ی نظامی 4- منطق الطیر عطار 5- مثنوی معنوی 6- بوستان سعدی.

در دوران اخیر پروین اعتصامی و استاد شهریار موفق ترین شاعران قالب مثنوی هستند.

 

نحوه ی قرار گیری قافیه در قالب مثنوی(علایم نشانگر قافیه است) :

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ+

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ+

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ//

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ//

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ@

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ@

 

مثال از کتاب مثنوی مولوی:

بشنو از نی چون شکایت می کند

از جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند

از نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگو شرح درد اشتیاق

هر کسی از ظن خود شد یار من

از درون من نحبست اسرار من

2- رباعی: عبارت از دو بیت شعر است که باید مصراع اول،دوم و چهارم آن قافیه ی یکسانی داشته باشد ولی گاهی مصراع سوم نیز با بقیه ی مصراع ها در قافیه شریک هستند. رباعی بر وزن «لا حولَ و لا قوة الاّ بالله» است و در قدیم به آن ترانه و دوبیتی چهارگانی و چهاربیتی هم می گفتند و مشکلترین نوع شعر فارسی است. و به قول استاد همایی :« رباعیِ خوب گفتن در واقع بحر را در کوزه جای دادن است». از شاعران معروف این روش: عمر خیام نیشابوری، ابو سعید ابوالخیر، عطار ، مولوی، حافظ و عراقی  می باشد.

 

نحوه ی قرار گیری قافیه در قالب رباعی(علایم نشانگر قافیه است) :

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ *

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ *

 

مثال:

گر مرد رهی میان خون باید رفت                                از پای فتاده سرنگون باید رفت

تو پای به راه در نِه و هیچ مپرس                             خود راه بگویَدَت که چون باید رفت

«عطار»

من درد تو را ز دست آسان ندهم                                دل بر نکنم ز دوست تا جان  ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم                                  کان درد به صد هزار درمان ندهم

«مولوی»


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 30 مرداد 1391

یکشنبه 29 خرداد 1390  11:55

نام شعر:کاشکی هستی زبانی داشتی           شاعر:مولانا                نوع شعر:مثنوی
گفت ای عنقای حق جان را مطاف شکر که باز آمدی زان کوه قاف
ای سرافیل قیامتگاه عشق ای تو عشق عشق و ای دلخواه عشق
اولین خلعت که خواهی دادنم گوش خواهم که نهی بر روزنم
گرچه می‌دانی بصفوت حال من بنده‌پرور گوش کن اقوال من
صد هزاران بار ای صدر فرید ز آرزوی گوش تو هوشم پرید
آن سمیعی تو وان اصغای تو و آن تبسمهای جان‌افزای تو
آن بنوشیدن کم و بیش مرا عشوه‌ی جان بداندیش مرا
قلبهای من که آن معلوم تست بس پذیرفتی تو چون نقد درست
بهر گستاخی شوخ غره‌ای حلمها در پیش حلمت ذره‌ای
اولا بشنو که چون ماندم ز شست اول و آخر ز پیش من بجست
ثانیا بشنو تو ای صدر ودود که بسی جستم ترا ثانی نبود
ثالثا تا از تو بیرون رفته‌ام گوییا ثالث ثلاثه گفته‌ام
رابعا چون سوخت ما را مزرعه می ندانم خامسه از رابعه
هر کجا یابی تو خون بر خاکها پی بری باشد یقین از چشم ما
گفت من رعدست و این بانگ و حنین ز ابر خواهد تا ببارد بر زمین
من میان گفت و گریه می‌تنم یا بگریم یا بگویم چون کنم
گر بگویم فوت می‌گردد بکا ور نگویم چون کنم شکر و ثنا
می‌فتد از دیده خون دل شها بین چه افتادست از دیده مرا
این بگفت و گریه در شد آن نحیف که برو بگریست هم دون هم شریف
از دلش چندان بر آمد های هوی حلقه کرد اهل بخارا گرد اوی
خیره گویان خیره گریان خیره‌خند مرد و زن خرد و کلان حیران شدند
شهر هم هم‌رنگ او شد اشک ریز مرد و زن درهم شده چون رستخیز
آسمان می‌گفت آن دم با زمین گر قیامت را ندیدستی ببین
عقل حیران که چه عشق است و چه حال تا فراق او عجب‌تر یا وصال
چرخ بر خوانده قیامت‌نامه را تا مجره بر دریده جامه را
با دو عالم عشق را بیگانگی اندرو هفتاد و دو دیوانگی
سخت پنهانست و پیدا حیرتش جان سلطانان جان در حسرتش
غیر هفتاد و دو ملت کیش او تخت شاهان تخته‌بندی پیش او
مطرب عشق این زند وقت سماع بندگی بند و خداوندی صداع
پس چه باشد عشق دریای عدم در شکسته عقل را آنجا قدم
بندگی و سلطنت معلوم شد زین دو پرده عاشقی مکتوم شد
کاشکی هستی زبانی داشتی تا ز هستان پرده‌ها برداشتی
هر چه گویی ای دم هستی از آن پرده‌ی دیگر برو بستی بدان
آفت ادراک آن قالست و حال خون بخون شستن محالست و محال
من چو با سوداییانش محرمم روز و شب اندر قفص در می‌دمم
سخت مست و بی‌خود و آشفته‌ای دوش ای جان بر چه پهلو خفته‌ای
هان و هان هش دار بر ناری دمی اولا بر جه طلب کن محرمی
عاشق و مستی و بگشاده زبان الله الله اشتری بر ناودان
چون ز راز و ناز او گوید زبان یا جمیل الستر خواند آسمان
ستر چه در پشم و پنبه آذرست تا همی‌پوشیش او پیداترست
چون بکوشم تا سرش پنهان کنم سر بر آرد چون علم کاینک منم
رغم انفم گیردم او هر دو گوش کای مدمغ چونش می‌پوشی بپوش
گویمش رو گرچه بر جوشیده‌ای همچو جان پیدایی و پوشیده‌ای
گوید او محبوس خنبست این تنم چون می اندر بزم خنبک می‌زنم
گویمش زان پیش که گردی گرو تا نیاید آفت مستی برو
گوید از جام لطیف‌آشام من یار روزم تا نماز شام من
چون بیاید شام و دزدد جام من گویمش وا ده که نامد شام من
زان عرب بنهاد نام می مدام زانک سیری نیست می‌خور را مدام
عشق جوشد باده‌ی تحقیق را او بود ساقی نهان صدیق را
چون بجویی تو بتوفیق حسن باده آب جان بود ابریق تن
چون بیفزاید می توفیق را قوت می بشکند ابریق را
آب گردد ساقی و هم مست آب چون مگو والله اعلم بالصواب
پرتو ساقیست کاندر شیره رفت شیره بر جوشید و رقصان گشت و زفت
اندرین معنی بپرس آن خیره را که چنین کی دیده بودی شیره را
بی تفکر پیش هر داننده هست آنک با شوریده شوراننده هست


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 18 مرداد 1391

شنبه 21 خرداد 1390  09:35

نام شعر:شنیدستم که مجنون دل افگار        شاعر:ملاپناه واقف     نوع شعر:مثنوی


شنیدستم که مجنون دل افگار                          چو شد از مردن لیلی خبردار

گریبان چاک زد با آه و افغان                         بسوی تربت لیلی شتابان

در آنجا کودکی دید ایستاده                            بهر سو دیده ی حسرت گشاده

نشان قبر لیلی را از او جست                        چو ان کودک بخندید و بدو گفت

تو ای مجنون ترا گر عقل بودی                      ز من کی این تمنا می نمودی

میان قبرها را جستجو کن                             ز هر مرقد کفی از خاک بو کن

ز هر خاکی که بوی عشق برخواست               یقین کن تربت لیلی همانجاست

تو هم واقف در این دیر جگرسوز                   رموز عشق از آن کودک بیاموز.


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 18 مرداد 1391

  • تعداد کل صفحات :3  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
آخرین پست ها
  • کد نمایش افراد آنلاین