تبلیغات
شعر های فارسی - مطالب حافظ
سه شنبه 14 خرداد 1392  00:00
نوع مطلب: (شعر های فارسی ،غزل ،حافظ ،) توسط: مهدی شرقیان

نام شعر : بارها...                     شاعر : حافظ              نوع شعر : غزل


بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم

که من دلشده این ره نه به خود می‌پویم

در پس آینه طوطی صفتم داشته‌اند

آن چه استاد ازل گفت بگو می‌گویم

من اگر خارم و گر گل چمن آرایی هست

که از آن دست که او می‌کشدم می‌رویم

دوستان عیب من بی‌دل حیران مکنید

گوهری دارم و صاحب نظری می‌جویم

گر چه با دلق ملمع می گلگون عیب است

مکنم عیب کز او رنگ ریا می‌شویم

خنده و گریه عشاق ز جایی دگر است

می‌سرایم به شب و وقت سحر می‌مویم

حافظم گفت که خاک در میخانه مبوی

گو مکن عیب که من مشک ختن می‌بویم


  • آخرین ویرایش:-

دوشنبه 6 خرداد 1392  00:00
نوع مطلب: (شعر های فارسی ،غزل ،حافظ ،) توسط: مهدی شرقیان

نام شعر : دلم جز مهر...               شاعر : حافظ           نوع شعر : غزل


دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی‌گیرد

ز هر در می‌دهم پندش ولیکن در نمی‌گیرد

خدا را ای نصیحتگو حدیث ساغر و می گو

که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی‌گیرد

بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگین

که فکری در درون ما از این بهتر نمی‌گیرد

صراحی می‌کشم پنهان و مردم دفتر انگارند

عجب گر آتش این زرق در دفتر نمی‌گیرد

من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی

که پیر می فروشانش به جامی بر نمی‌گیرد

از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش

که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمی‌گیرد

سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بردوز

برو کاین وعظ بی‌معنی مرا در سر نمی‌گیرد

نصیحتگوی رندان را که با حکم قضا جنگ است

دلش بس تنگ می‌بینم مگر ساغر نمی‌گیرد

میان گریه می‌خندم که چون شمع اندر این مجلس

زبان آتشینم هست لیکن در نمی‌گیرد

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را

که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی‌گیرد

سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است

چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی‌گیرد

من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروار

اگر می‌گیرد این آتش زمانی ور نمی‌گیرد

خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت

دری دیگر نمی‌داند رهی دیگر نمی‌گیرد

بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم

که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی‌گیرد


  • آخرین ویرایش:-

پنجشنبه 29 فروردین 1392  00:00
نوع مطلب: (شعر های فارسی ،غزل ،حافظ ،) توسط: مهدی شرقیان

نام شعر : دل ما...                    شاعر : حافظ                 نوع شعر : غزل


دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد
که چو سرو پایبند است و چو لاله داغ دارد

سر ما فرونیاید به کمان ابروی کس
که درون گوشه گیران ز جهان فراغ دارد

ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم
تو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد

به چمن خرام و بنگر بر تخت گل که لاله
به ندیم شاه ماند که به کف ایاغ دارد

شب ظلمت و بیابان به کجا توان رسیدن
مگر آن که شمع رویت به رهم چراغ دارد

من و شمع صبحگاهی سزد ار به هم بگرییم
که بسوختیم و از ما بت ما فراغ دارد

سزدم چو ابر بهمن که بر این چمن بگریم
طرب آشیان بلبل بنگر که زاغ دارد

سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ
که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد


  • آخرین ویرایش:-

پنجشنبه 25 آبان 1391  00:00
نوع مطلب: (شعر های فارسی ،غزل ،حافظ ،) توسط: مهدی شرقیان

نام شعر : سالها دل طلب...                       شاعر : حافظ           نوع شعر : غزل

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد

وآن چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

گوهری کز صدف کُوْن و مکان بیرون است

طلب از گمشدگانِ لبِ دریا می‌کرد

مشکل خویش برِ پیرِ مُغان بردم دوش

کو به تایید نظر حل معما می‌کرد

دیدمش خرم و خندان، قدحِ باده به دست

و اندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد

گفتم: «این جام جهان بین به تو کِی داد حکیم؟»

گفت: «آن روز که این گنبد مینا می‌کرد»

بی‌دلی، در همه احوال، خدا با او بود

او نمی‌دیدش و از دور “خدایا” می‌کرد

این همه شعبده خویش که می‌کرد اینجا

سامری پیش عصا و ید بیضا می‌کرد

گفت: «آن یار، کز او گشت سر دار بلند،

جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد»

فیض روح القدس ار باز مدد فرماید

دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد

گفتمش «سلسله زلف بتان از پی چیست؟»

گفت: «حافظ گله‌ای از دل شیدا می‌کرد!»


  • آخرین ویرایش:-

نام شعر : می خواه...                               شاعر : حافظ                             نوع شعر : غزل

می خواه و گل افشان کن از دهر چه می‌جویی

این گفت سحرگه گل بلبل تو چه می‌گویی

مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقی را

لب گیری و رخ بوسی می نوشی و گل بویی

شمشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کن

تا سرو بیاموزد از قد تو دلجویی

تا غنچه خندانت دولت به که خواهد داد

ای شاخ گل رعنا از بهر که می‌رویی

امروز که بازارت پرجوش خریدار است

دریاب و بنه گنجی از مایه نیکویی

چون شمع نکورویی در رهگذر باد است

طرف هنری بربند از شمع نکورویی

آن طره که هر جعدش صد نافه چین ارزد

خوش بودی اگر بودی بوییش ز خوش خویی

هر مرغ به دستانی در گلشن شاه آمد

بلبل به نواسازی حافظ به غزل گویی


  • آخرین ویرایش:-

دوشنبه 30 مرداد 1391  00:00
نوع مطلب: (شعر های فارسی ،غزل ،حافظ ،) توسط: مهدی شرقیان

نام شعر : زاهد ظاهر پرست ...              شاعر : حافظ             نوع شعر : غزل

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست

در حق ما هر چه گوید جای هیچ اِکراه نیست

در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست

در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند

عرصهٔ شطرنج رندان را مجال شاه نیست

چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش؟

زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

این چه استغناست یا رب؛ وین چه قادر حکمت است؟

کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست!

صاحب دیوان ما گویی نمی‌داند حساب

کاندر این طُغرا نشان حَسبه لله نیست

هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو

کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست

بر در میخانه رفتن کار یک‌رنگان بُوَد

خودفروشان را به کویِ مِی فروشان راه نیست

هر چه هست از قامت ناساز بی‌اندام ماست

ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است

ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مَشربیست

عاشق دُردی‌کِش اندر بند مال و جاه نیست


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 30 مرداد 1391

چهارشنبه 18 مرداد 1391  00:00
نوع مطلب: (شعر های فارسی ،حافظ ،غزل ،) توسط: مهدی شرقیان

نام شعر : سحر با باد...                شاعر : حافظ              نوع شعر :غزل


سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی

خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است

بدین راه و روش می‌رو که با دلدار پیوندی

قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز

ورای حد تقریر است شرح آرزومندی

الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور

پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندی

جهان پیر رعنا را ترحم در جبلت نیست

ز مهر او چه می‌پرسی در او همت چه می‌بندی

همایی چون تو عالی قدر حرص استخوان تا کی

دریغ آن سایه همت که بر نااهل افکندی

در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند است

خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

به شعر حافظ شیراز می‌رقصند و می‌نازند

سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 16 مرداد 1391

شنبه 24 تیر 1391  13:08
نوع مطلب: (شعر های فارسی ،غزل ،حافظ ،) توسط: مهدی شرقیان

نام شعر : نیست در شهر...                   شاعر : حافظ                    نوع شعر : غزل


نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد

بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد

کو حریفی کش سرمست که پیش کرمش

عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد

باغبانا ز خزان بی‌خبرت می‌بینم

آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد

رهزن دهر نخفته‌ست مشو ایمن از او

اگر امروز نبرده‌ست که فردا ببرد

در خیال این همه لعبت به هوس می‌بازم

بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد

علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد

ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد

بانگ گاوی چه صدا بازدهد عشوه مخر

سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد

جام مینایی می سد ره تنگ دلیست

منه از دست که سیل غمت از جا ببرد

راه عشق ار چه کمینگاه کمانداران است

هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد

حافظ ار جان طلبد غمزه مستانه یار

خانه از غیر بپرداز و بهل تا ببرد


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 25 مرداد 1391

سه شنبه 13 تیر 1391  17:17
نوع مطلب: (شعر های فارسی ،غزل ،حافظ ،) توسط: مهدی شرقیان

نام شعر : ما سرخوشان مست...        شاعر : حافظ                  نوع شعر : غزل


ما سرخوشان مست دل از دست داده‌ایم

همراز عشق و همنفس جام باده‌ایم

بر ما بسی کمان ملامت کشیده‌اند

تا کار خود ز ابروی جانان گشاده‌ایم

ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده‌ای

ما آن شقایقیم که با داغ زاده‌ایم

پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد

گو باده صاف کن که به عذر ایستاده‌ایم

کار از تو می‌رود مددی ای دلیل راه

کانصاف می‌دهیم و ز راه اوفتاده‌ایم

چون لاله می مبین و قدح در میان کار

این داغ بین که بر دل خونین نهاده‌ایم

گفتی که«حافظ»این همه رنگ و خیال چیست

نقش غلط مبین که همان لوح ساده‌ایم


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 18 مرداد 1391

چهارشنبه 7 دی 1390  14:49
نوع مطلب: (شعر های فارسی ،غزل ،حافظ ،) توسط: مهدی شرقیان

 نام شعر : گر بود عمر بار دگر...                شاعر : حافظ       نوع شعر : غزل

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر

بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر

خرم آن روز که با دیده گریان بروم

تا زنم آب در میکده یک بار دگر

معرفت نیست در این قوم خدا را سببی

تا برم گوهر خود را به خریدار دگر

یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت

حاش لله که روم من ز پی یار دگر

گر مساعد شودم دایره چرخ کبود

هم به دست آورمش باز به پرگار دگر

عافیت می‌طلبد خاطرم ار بگذارند

غمزه شوخش و آن طره‌ی طرار دگر

راز سربسته ما بین که به دستان گفتند

هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر

هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت

کندم قصد دل ریش به آزار دگر

بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاست

غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 18 مرداد 1391

  • تعداد کل صفحات :5  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
آخرین پست ها
  • کد نمایش افراد آنلاین