تبلیغات
شعر های فارسی - مطالب غزل

نام شعر : امشب...              شاعر : هوشنگ ابتهاج                  نوع شعر : غزل

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
 
این دُر همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی تو کجا گوش می کنی

دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش می کنی

در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
هشیار و مست را همه مدهوش می کنی

می جوش می زند به دل خم بیا ببین
یادی اگر ز خون سیاووش می کنی

گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی

سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می کنی
 



نام شعر : سر به هوا...               شاعر : فاضل نظری              نوع شعر : غزل


نفس کشیدم و گفتی زمانه جانکاه است
نفس نمی‌کشم، این آه از پیِ آه است

در آسمان خبری از ستاره‌ی من نیست
که هرچه بخت بلند است، عمر کوتاه است

به جای سرزنش من به او نگاه کنید
دلیل سر به هوا گشتن زمین ماه است

شب مشاهده‌ی چشم آن کمان‌ابروست
کمین کنید رقیبان سر بزنگاه است

اگر نبوسم، حسرت؛ اگر ببوسم، شرم
شب خجالت من از لب تو در راه است



نام شعر : بهتر...                       شاعر : حسین زحمتکش                  نوع شعر : غزل


می گویم اما درد دل سر بسته تر بهتر
بغض گلوی مردها نشکسته تر بهتر

وقتی که چای چشم پر رنگ تو دم باشد
مردی که پیشت می نشیند خسته تر بهتر

در مکتب چشمت گرفتم کاردانی را
ابروی تو هر قدر ناپیوسته تر بهتر

سخت است فتح کشوری که متحد باشد
موهای تو آشفته و صد دسته تر بهتر

از دور می آیی و شعرم بند می آید
موی تو وا باشد زبانم بسته تر بهتر



نام شعر : نفرین نکن...                       شاعر : زهرا شعبانی               نوع شعر : غزل


وقتی که حالت از غم دنیا گرفته است
حال من و تمام غزلها گرفته است

دلشوره های خود به خود چند روز پیش
حالا چقدر یک شبه معنا گرفته است

بعد از تو جای آن همه تاب و تب مرا
مشتی چرا و باید و امّا گرفته است

این سرنوشت غمزده تاوان عشق را
روزی هزار مرتبه از ما گرفته است

حتی خدا نخواست ببیند در این جهان
کار دو عاشق این همه بالا گرفته است

یک لحظه چشم بستم و دیدم کسی برام
تصمیم گریه آور کبری گرفته است

حالا منم و میز و دو فنجان قهوه و...
مردی که روی صندلی ات جا گرفته است

حرفی نمی زنم نکند برملا شود
بغضی که توی حنجره ام پا گرفته است

دارد به عمق فاجعه پی میبرد دلم
نفرین نکن که آه تو من را گرفته است!

 

باز هم برای کریم عزیز البته اگر این طرف ها بیاید



نام شعر : امشب...                             شاعر : حسین منزوی                نوع شعر : غزل


امشب به یادت پرسه خواهم زد غریبانه
در کوچه های ذهنم-اکنون بی تو ویرانه-

پشت کدامین در کسی جز تو تواند بود؟
ای تو طنین هر صدا و روح هر خانه!

اینک صعودم تا به اوج عشق ورزیدن
با هر صعود جاودان پیوند پیمانه

امشب به یادت مست مستم تا بترکانم
بغض تمام روزهای هوشیارانه

بین تو و من این همه دیوار و من با تو؛
کز جان گره خورده ست این پیوند جانانه

چون نبض من در هستی ام پیچیده می آیی
گیرم که از تو بگذرم سنگین و بیگانه

گفتم به افسونی تو را آرام خواهم کرد
عصیانی من! ای دل! ای بیتاب دیوانه!

امشب ولی می بینمت دیگر نمی گیرد
تخدیر ِهیچ افیون و خواب ِهیچ افسانه



چهارشنبه 13 آذر 1392  00:00
نوع مطلب: (شعر های فارسی ،غزل ،حافظ ،) توسط: مهدی شرقیان

نام شعر : اگر روم ...                        شاعر : حافظ                   نوع شعر : غزل


اگر روم ز پی اش فتنه‌ها برانگیزد

ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد

و گر به رهگذری یک دم از وفاداری

چو گرد در پی اش افتم چو باد بگریزد

و گر کنم طلب نیم بوسه صد افسوس

ز حقه دهنش چون شکر فروریزد

من آن فریب که در نرگس تو می‌بینم

بس آب روی که با خاک ره برآمیزد

فراز و شیب بیابان عشق دام بلاست

کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد

تو عمر خواه و صبوری که چرخ شعبده باز

هزار بازی از این طرفه‌تر برانگیزد

بر آستانه تسلیم سر بنه حافظ

که گر ستیزه کنی روزگار بستیزد



نام شعر : بیدل و ...              شاعر : همای شیرازی             نوع شعر : غزل


بیدل و خسته در این شهرم و دلداری نیست
غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست
 
رو مداوای خود ای دل،بکن از جای دگر
کاندر این شهر، طبیب دل بیماری نیست
 
یارب این شهر  چه شهری است که صد یوسف دل
به کلافی بفروشیم و خریداری نیست

شب به بالین من خسته به‌غیر از غم دوست
ز آشنایان کهن، یار و پرستاری نیست

به‌جز از بخت تو و دیده ی من، در غم تو
شب در این شهر به بالین سر بیداری نیست

گر«هما» را ندهد ره به در صومعه شیخ
در خرابات مگر سایه ی دیواری نیست؟

 



نام شعر : نرگس...               شاعر : فاضل نظری               نوع شعر : غزل


نرگس مردم فریبی داشت شبنم می فروخت
با همان چشمی که می زد زخم، مرهم می فروخت

زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر
داشت یوسف را به مشتی خاک عالم می فروخت

زندگی- این تاجر طماع ناخن خشک پیر-
مرگ را همچون شراب ناب، کم کم می فروخت

در تمام سال های رفته بر ما، روزگار
شادمانی می خرید از ما و ماتم می فروخت

من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها
گل فروش ای کاش با آنها مرا هم می فروخت



نام شعر : رفتیم و ...                   شاعر : رهی معیّری          نوع شعر : غزل


رفتیم و پای بر سر دنیا گذاشتیم
کار جهان به اهل جهان واگذاشتیم

بالای هفت پرده ی نیلی است جای ما
پا چون حباب بر سر دریا گذاشتیم

ما را بس است جلوه‌گه شاهدان قدس
دنیا برای مردم دنیا گذاشتیم

صد غنچه ی دل از نفس ما شکفته شد
هر جا که چون نسیم سحر پا گذاشتیم

بودیم شمع محفل روشندلان«رهی»
رفتیم و داغ خویش به دلها گذاشتیم



نام شعر : خم ابرو...                 شاعر : حافظ              نوع شعر : غزل


خَمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

به قصد جان من زار ناتوان انداخت

نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود

زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت

به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد

فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت

شراب‌خورده و خوی‌کرده می‌روی به چمن

که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت

به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم

چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت

بنفشه طره‌ی مفتول خود گره می‌زد

صبا حکایت زلف تو در میان انداخت

ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردم

سمن، به دست صبا، خاک در دهان انداخت

من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش

هوای مغ‌بچگانم در این و آن انداخت

کنون به آب می لعل خرقه می‌شویم

نصیبه‌ی ازل از خود نمی‌توان انداخت

مگر گشایش حافظ در این خرابی بود

که بخشش ازلش در می مغان انداخت

جهان به کام من اکنون شود که دور زمان

مرا به بندگیِ خواجه جهان انداخت



آخرین پست ها
  • کد نمایش افراد آنلاین