تبلیغات
شعر های فارسی - مطالب غزل

گلوله                         جاوید سیفی                      غزل


گلی بودم، فرو بردی به قلبم خارهایت را
تو ای تبریز!بر دوشم نهادی بارهایت را

گذشت آب از سرم، ای شهر!بعد از این مواظب باش
جنون من به آتش می کشد بازارهایت را

پلی دیگر به تاریخت بزن، اما بترس از من
که شاید منفجر کردم پل سردارهایت را

صدای ناله ها و ضجه ها دیوانه ام کرده ست
محبت کن شبانه رگ بزن بیمارهایت را!

بگو تا بادها هر صبح مثل برگ پاییزی
بروبند از خیابان لاشه ی مردارهایت را

شعار زنده باد و مرگ بر ... هرگز! به یاد ارک
"گلوله" می نویسم سینه ی دیوارهایت را

دلم می سوزد و از داغ و دردم دم نخواهم زد
به روی سینه ام خاموش کن سیگارهایت را



پنجشنبه 2 بهمن 1393  01:00

کاشکی                            دقیقی                                 قالب: قصیده یا غزل*


کاشکی اندر جهان شب نیستی
تـا مــرا هجـران آن لــب نیستی

زخـم عقـرب نیستی بر جان من
گــر ورا زلــــف معـقــرب نیستی

ور نبـــودی کـوکبـش در زیـر لـب
مـونســم تـا روز کوکـب نیستی

ور مــرکّــب نیستـی از نیکویــی
جانم از عشقش مرکّب نیستی

ور مـــرا بی یـــار بایـــد زیستـن
زنــدگانــی کاش یـا رب نیستی

*شاید قسمتی از یک قصیده باشد یا یک غزل.



بیت الغزل                            استاد هوشنگ ابتهاج (سایه)                    غزل


این عشق، چه عشق است ندانیم که چون است
عقل است و جنون است و نه عقل و نه جنون است

فرزانه چه دریابد و دیوانه چه داند
از مستی این باده که هروز فزون است

ماهی ست نهان بر سر این بحر پریشان
کاین موج سر آسیمه بلند است و نگون است

حالی و خیالی ست که بر عقل نهد بند
این طرفه چه آهوست کزو شیر زبون است

آن تیغ کجا بود که ناگه رگ جان زد
پنهان نتوان داشت که اینجا همه خون است

با مطلع ابروی تو هوش از سر من رفت
پیداست که بیت الغزل چشم تو چون است

با زلف تو کارم به کجا می کشد آخر
حالی که ز دستم سر این رشته برون است

سایه! سخن از نازکی و خوش بدنی نیست
او خود همه جان است که در جامه درون است

برخیز به شیدایی و در زلف وی آویز
آن بخت که می خواستی از وقت، کنون است

با خلعت خاکی طلبی طلعت خورشید
رخساره بر افروز که او آینه گون است



درون آینه                                       حسین منزوی                غزل

درون آینه ی روبرو چه می بینی؟
تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی؟

تویی برابر تو -چشم در برابر چشم-
در آن دو چشم پر از گفت و گو چه می بینی؟

تو هم شراب خودی هم شراب خواره ی خود
سوای خون دلت در سبو چه می بینی؟

به چشم واسطه در خویشتن که گم شده ای
میان همهمه و های و هو چه می بینی؟

به دار سوخته ، این نیم سوز عشق و امید
که سوخت در شرر آرزو ، چه می بینی؟

در آن گلوله ی آتش گرفته ای که دل است
و باد می بَرَدَش سو به سو چه می بینی؟!



سخت است ...                                 جاوید سیفی                    غزل


به روی برگ های ارغوان شبنم شدن سخت است
تو دریایی، تو دریایی، برایت کم شدن سخت است

درختی در مسیر تندبادم آن درختی که
برای او شکستن ساده اما خم شدن سخت است

من اینجا در شب موهات گم گشتم خودت اما
نمی دانی اسیر ِ یک شب مبهم شدن سخت است

بیابان صاف و یکرنگ است، مجنون کاش می دانست
که سرگردان شهری درهم و برهم شدن سخت است

تو آسان پاک بودی مردم این شهر قبل از تو
همیشه فکر می کردند که مریم شدن سخت است

دل آدم برایت می تپد تا سیب می بیند
تو خود را باش ای حوای من آدم شدن سخت است



خنده ی تو...(ابلیس)                     مجید ترکابادی                      غزل
وزن عروضی : مستفعلن مفاعلُ مستفعلن فَعل  


ای خنده ات تجلی غم بی امان بخند
آری بخند یکسره با این و آن بخند

تا بغض،خوب گیر کند در گلوی من
با من سکوت کرده و با دیگران بخند

چون قرص ماه در شب تاریک و بی قرار
گیسو به هم بریز و سپید آن میان بخند

چون بادبادکی که نخش دست کودکی است
بازی بده مرا و خود از آسمان بخند

وقتی تمام اهل زمین عاشقت شدند
ابلیس وار رو به خدای جهان بخند...



دوباره زندگی                         میرزا حبیب خراسانی                   غزل
وزن عروضی : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن


کفر زلف تو دگر باره مسلمانم کرد
کافری،راهنمایی سوی ایمانم کرد

گبرکی بودم بهروز لقب،نور رسول
تافت از روزن دل حضرت سلمانم کرد

مکن انکار که از همّت مردان چه عجب
مور بودم نفس پیر سلیمانم کرد

خصر وقت آمد و از لطف به یکباره خلاص
نا گه از پیروی غول بیابانم کرد

مرده ای بودم پوسیده تن اندر،به کفن
نفحه ی عیسوی آمد همه تن جانم کرد

آدمی نیستم ار شاکر نعمت نبوم
دیو بودم،کرم و لطف تو انسانم کرد

دُرد بودم کرم و جود تو بخشید صفا
دَرد بودم نظر لطف تو درمانم کرد



تو چه مظهری ...                              عبدالرحمن جامی                                  غزل(ملمع)

نــفحات وصلک اوقدت جمرات شوقک فی‌الحشا1
ز غمت به سینه کم‌ آتشی ‌که ‌نزد ‌زبانه ‌کما تشا2

به تو داشت ‌خو دل ‌گشته‌ خون ز تو بود جان مرا سکون
فهجرتنی فجعلتنی متحیراً متوحشا3

دل من به عشق تو می‌نهد قدم وفا به ره طلب
فلئن سعی فبه سعی و لئن مشی فبه مشی4

ز شکنج زلف تو هر شکن گرهی فتاده به کار من
به‌ گره‌‌گشائی زلف خود تو ز ‌کار من گرهی ‌گشا

تو چه ‌مظهری ‌که ز جلوه‌ تو صدای صیحه قدسیان
گذرد ز ذروه‌ لامکان که ‌خوشا‌ جمال‌ ازل ‌خوشا

همه ‌اهل ‌مسجد‌ و صومعه پی ورد صبح و دعای شب
من و ذکر طره و طلعت تو، من الغداء ‌الی ‌العشا

چه جفا که «جامی» خسته دل ز جدایی تو نمی‌کشد
قدم ‌از طریق وفا مکش، سوی عاشقان جفا کشا

پی نوشت :
1.نسیم وصل تو، آتش اشتیاق را در دل شعله ­ور ساخت (چنانکه باد بر آتش بدمد)

2. کما تشا: چنانکه میخواهی 
3.مرا آواره و متحیر و پریشان [خود] کردی
4.هر گونه سعی و اقبال من و هر گونه راهپیمایی من به سوی تو بواسطه حرارت عشق توست که قدم میزنم .



تا تو...                               محمدعلی بهمنی                غزل
وزن عروضی : مستفعلُ مفعولُ مفاعیلُ فعولن


پر میکشم از پنجره ی خواب تو تا تو
هر شب من و دیدار، در این پنجره با تو

از خستگی روز همین خوابِ پُر از راز
کافی ست مرا،ای همه‌ی خواسته ها تو

دیشب من و تو بسته ی این خاک نبودیم
من یکسره آتش،همه ذرات هوا تو

بیدارم اگر دغدغه‌ی روز نمی کرد
با آتشمان سوخته بودی همه را تو

پژواک خودم بودم و خود را نشنیدم
ای هرچه صدا ، هرچه صدا ، هرچه صدا - تو

آزادگی و شیفتگی ، مرز ندارد
حتی شده ای از خودت آزاد و رها تو

یا مرگ و یا شعبده بازانِ سیاست؟
دیگر نه وُ هرگز نه، که یا مرگ که یا تو

وقتی همه جا از غزل من سخنی هست
یعنی همه جا - تو، همه جا - تو، همه جا - تو

پاسخ بده ازاین همه مخلوق چرا من؟
تا شرح دهم، از همه ی خلق چرا تو



باز آی ...                      مهرداد اوستا                غزل
وزن عروضی : مستفعلُ مستفعلُ مستفعلُ فع لن

باز آی که چون برگ خزانم رخ زردی است
با یاد تو دمساز دل من دم سردی است

گر رو به تو آورده ام از روی نیازی است
ور دردسری می دهمت از سر دردی است

از راهروان سفر عشق در این دشت
گلگونه سرشکی است اگر راهنوردی است

در عرصه اندیشه من با که توان گفت
سرگشته چه فریادی و خونین چه نبردی است

غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد
جز درد که دانست که این مرد چه مردی است

از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بی درد ندانی که چه دردی است


چون جام شفق موج زند خون به دل من
با این همه دور از تو مرا چهره زردی است

زین لاله بشکفته در دامن صحرا
هر لاله نشان قدم راه نوردی است

یا خون شهیدی است که جوشد از دل خاک
هر جا که در آغوش صبا غنچه وردی است



  • تعداد کل صفحات :37  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
آخرین پست ها
  • کد نمایش افراد آنلاین