تبلیغات
شعر های فارسی - نمایش آرشیو ها

باز آی که چون برگ خزانم رخ زردی است
نه یک سراغ،نه حتی نشانه ای مریم!
دل و دین و عقل و هوشم همه را بر آب دادی
ای راحت روانم، دور از تو ناتوانم
ز دست دیده و دل هر دو فریـــاد
وقتی که می لرزد دلم در سینه ی فانوس ها
ز دستم بر نمیخیزد که یک دم بی تو بنشینم
نصرت! شنیده ام که تو تریاک می کشی
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را
مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را
همواره عشق بی خبر از راه می رسد
چند رباعی زیبا از جلیل صفر بیگی
عمرگذشت و همچنان داغ وفاست زندگی
ای یار دور دست که دل می بری هـنوز
باغ در زردی پاییز تماشا دارد
معشوق من! بعد از تو جایت همچنان خالی است
آنچه از عشق تو آمد بر سرم ناگاه بود
لذت مرگ نگاهی ست به پایین کردن
با لبان تشنه آن ساعت که افتادی به خاک
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
باشد پرنده! كوچ بكن سمت خانه ات
مــی نــوازد دل مــا را بــه نگــاهی گــاهی
خداحافظ، اگر با من سلام دیگری باشد
ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم
از بهر خدا عشق دگر یار مدارید
خیز که امروز جهان آن ماست
می‌روم شاید کمی حال شما بهتر شود
من از عالم تو را تنها گزینم
نــم باران نشسته روی شعـــرم ، دفترم یعنی
چرا رفتی،چرا؟ من بی قرارم
بانهایت تاسف،استاد محمدرضا لطفی در گذشت!
ما برفتیم، تو دانی و دل غمخور ما
به سر شوق سر کوی ته دیرم
به خدا کز غم عشقت نگریزم نگریزم
عمریست شبانه روز لب هایت را...
این که با خود می کشم هر سو، نپنداری تن است!
به دریایی در افتادم که پایانش نمی‌بینم
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
ما را بجز خیالت، فکری دگر نباشد
همین عقلی که با سنگ حقیقت خانه می سازد
باید به فکر تنهایی خودم باشم
آهو ندیده ای که بدانی فرار چیست
آوِِخ هنوز زخمیم و رنج می برم
در این محاکمه تفهیم اتّهامم کن
دیری است که از روی دل آرام تو دوریم
نـه فـقـط از تـو اگــر دل بـکنـم می میرم
درد من و تمام تبر خورده ها یکی است
هرکسی حال مرا پرسید گفتم عالی ام
پرستو!خداحافظت پربگیر
  • تعداد کل صفحات :11  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
آخرین پست ها
  • کد نمایش افراد آنلاین