تبلیغات
شعر های فارسی - نمایش آرشیو ها

می‌روم، رفتن از این دیدار مشکل‌تر که نیست
نخواهی دید جز من، در کسی این سربه راهی را
کافی است...
غزل سرودم و گفتی که شاعران آری !
هنوز از بوی گیسویی پریشان می توانم شد
حدّ پروازم نگاه توست بالم را نگیر
چه رفته است که امشب سحر نمی آید؟
دلی که پیش تو ره یافت باز پس نرود
نیستیم...
پشت روز روشنم، شام سیاهی دیگر است
امشب غزل! مرا به هوایی دگر ببر
زود سور و سات کوچم را فراهم میکنم
نه دل آزرده،نه دلتنگ،نه دلسوخته ام
دوستت دارم پریشان، شانه می خواهی چه کار ؟
کجاست کاهن دربار؟ خواب بد دیدم
معنی بخشیدن یک دل به یک لبخند چیست؟
مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را
من به بعضی چهره‌ها چون زود عادت می‌کنم
زیبای من! آیینه ی تنها شدنم باش
حالم خراب بود و کسی باورش نشد
نمی‌رنجم اگر کاخ مرا ویرانه می‌خواهد
رفتم که از دیـوانه بازی دست بردارم
تو هیچ عهد نبستی که عاقبت ننشستی
امروز هم به رخوت بی بادگی گذشت
دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم
از راه درست گر تو بیایی خطــــری نیست
از این به بعد من از دوست شر نخواهم دید
امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
نفس کشیدم و گفتی زمانه جانکاه است
می گویم اما درد دل سر بسته تر بهتر
وقتی که حالت از غم دنیا گرفته است
عاشقی محنت بسیار کشید
امشب به یادت پرسه خواهم زد غریبانه
غم را زمن و مرا گزیر از غم نیست
اگر روم ز پی اش فتنه‌ها برانگیزد
بیدل و خسته در این شهرم و دلداری نیست
نرگس مردم فریبی داشت شبنم می فروخت
رفتیم و پای بر سر دنیا گذاشتیم
بنشین مرو چه غم که شب از نیمه رفته است
خَمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
تو رفته ای و غزل های دیگری هم هست
شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم
گریه کن ای دل که دوست از بر ما می رود
باز كن نغمه ی جانسوز از آن ساز امشب
خمِ زلفِ تو دامِ کفر و دین است
از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب
گفتمش کشتی مرا بر گردنت خون من است
بر من گذشتی سر بر نکردی
این که دلتنگ تو ام اقرار می خواهد مگر
دلم با سرد پاییزی عجب خویی گرفته است
  • تعداد کل صفحات :11  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
آخرین پست ها
  • کد نمایش افراد آنلاین