تبلیغات
شعر های فارسی - مطالب ابر جاوید سیفی

باده                    جاوید سیفی                   غزل


گرچه زهرم دوست دارم بر لبانت باده باشم
دوست دارم در پی تو از نفس افتاده باشم

کفش هایت را بکن می خواهم از پایت ببوسم
گرچه مقصد نیستم بگذار خاک جاده باشم

دامنت را پهن کردم، چند رکعت از تو گفتم
می رود هوش از سرم وقتی سر سجاده باشم

دزدکی بوسیدمت وجدانم آرامش ندارد
بوسه ای دیگر بده تا آنچه بردم داده باشم

زندگانی پیچ و خم های زیادی دارد اما
یاد من باشد همیشه صاف باشم ساده باشم

بی خبر رفتی ولی هر وقت می خواهی بیایی
لااقل یک روز پیش از آن بگو؛ آماده باشم



شنبه 5 اردیبهشت 1394  00:00

امشب دوباره داغ دلم تازه می شود                   جاوید سیفی                 غزل مثنوی(؟)


امشب دوباره داغ دلم تازه می شود
پیراهن غمت به تن اندازه می شود

ساک سفر نبسته ام اما مسافرم
دارد به گریه می گذرد آب از سرم

از خود عبور می کنم و جاده مبهم است
حتی بهشت بی تو برایم جهنم است

پک می زنم به زندگی ام دود می شود
هر آنچه داشته ام همه نابود می شود

سرما به مغز اسکلتم نیش می زند
ابلیس طعنه بر من درویش می زند

هشیاراگرچه آمده ام مست می روم
دست مرا بگیر که از دست می روم

خود را به عمق عالم ناسوت می کشم
مثل قطار از هیجان سوت می کشم

در یک جهان بی سر و ته خانه می کنم
بی تو به جای پنجره تابوت می کشم

پیراهن تو وصله ی تاریخ می شود
دارد دوباره مو به تنم سیخ می شود

در ذهن من جنون تو بیداد می کند
حتی سرم به خاطر تو باد می کند

با جیغ و داد گوش فلک کر نمی شود
حالم چنان بد است که بدتر نمی شود

وقتی بهشت بی تو برایم جهنم است
می خواستم که رگ بزنم جرأتم کم است

تنها تر از همیشه به خود تکیه داده ام
همراز عشق و هم نفس جام باده ام

در من زنی شبیه تو رقصید و دور شد
یک بار با صدای تو خندید و دور شد

باد آمد و دهان مرا بو کشد و رفت
باد آمد و به دور تو پیچید و دور شد

باد آمد و تمام مرا باد برده است
دیگر مرا خداری تو از یاد برده است

از تو عبور می کنم و جاده مبهم
آی بهشت بی تو برایم جهنم است؟

هم خشک و هم ترم که به آتش کشی مرا
هیزم می آورم که به آتش کشی مرا

من مانده ام هنوز و غزل عاشق من است
پیراهنت هنوز هم اندازه تن است

از دیو و دد ملول به انسان رسیده ایم
با هم به انتهای خیابان رسیده ایم

ما هر چه هست و هرچه که بوده است پیش از این
له کرده ایم و حال به وجدان رسیده ایم

آب از سر من و تو و دریا گذشته است
دیگر قبول کن که به پایان رسیده ایم

دیگر غرور چشم تو را کور کرده است
از من هزارسال تو را دور کرده است

حالا که از نبود تو حیرت نمی کنم
مثل گذشته ختم به خیرت نمی کنم

با چشم بسته دست به دیوار می روم
بانو خدای عشق نگه دار می روم



گلوله                         جاوید سیفی                      غزل


گلی بودم، فرو بردی به قلبم خارهایت را
تو ای تبریز!بر دوشم نهادی بارهایت را

گذشت آب از سرم، ای شهر!بعد از این مواظب باش
جنون من به آتش می کشد بازارهایت را

پلی دیگر به تاریخت بزن، اما بترس از من
که شاید منفجر کردم پل سردارهایت را

صدای ناله ها و ضجه ها دیوانه ام کرده ست
محبت کن شبانه رگ بزن بیمارهایت را!

بگو تا بادها هر صبح مثل برگ پاییزی
بروبند از خیابان لاشه ی مردارهایت را

شعار زنده باد و مرگ بر ... هرگز! به یاد ارک
"گلوله" می نویسم سینه ی دیوارهایت را

دلم می سوزد و از داغ و دردم دم نخواهم زد
به روی سینه ام خاموش کن سیگارهایت را



سخت است ...                                 جاوید سیفی                    غزل


به روی برگ های ارغوان شبنم شدن سخت است
تو دریایی، تو دریایی، برایت کم شدن سخت است

درختی در مسیر تندبادم آن درختی که
برای او شکستن ساده اما خم شدن سخت است

من اینجا در شب موهات گم گشتم خودت اما
نمی دانی اسیر ِ یک شب مبهم شدن سخت است

بیابان صاف و یکرنگ است، مجنون کاش می دانست
که سرگردان شهری درهم و برهم شدن سخت است

تو آسان پاک بودی مردم این شهر قبل از تو
همیشه فکر می کردند که مریم شدن سخت است

دل آدم برایت می تپد تا سیب می بیند
تو خود را باش ای حوای من آدم شدن سخت است



فانوس ها                                   جاوید سیفی              غزل
وزن عروضی  : مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن

وقتی که می لرزد دلم در سینه ی فانوس ها
شبهای خوبی هست... می رقصیم با کابوس ها
از شب دگر راه گریزی نیست من با دست خود
خورشید را خوابانده ام در مهد اقیانوس ها
یک گوشه ای باید نشست و در پی اعجاز بود
وقتی که دردم را نمی فهمند جالینوس ها
تو نا امید از من مشو یک بار دیگر فوت کن
شاید به پا خیزند از خاکسترم ققنوس ها
مشروطه خواه و مقتدر مانند تبریزی ولی
من مثل رشتم در کف قزاق ها و روس ها
دیگر ندارم چاره ای جز اینکه بر ساحل زنم
مگذار خوابم را بیاشوبند اختاپوس ها
امشب اگر مردم فقط یک چیز می خواهم و آن
این است که در بسترم دفنم بکن با بوس ها
گفتی بخواب و شعله را خاموش کردی تا دلم
هرشب بلرزد تا سحر در سینه ی فانوس ها



چهارشنبه 14 آبان 1393  00:00

کافر                 جاوید سیفی                 غزل
وزن عروضی : فاعلات فاعلاتن فاعلاتن فاعلن


آنچه از عشق تو آمد بر سرم ناگاه بود
اتفاقات قشنگ دیگری در راه بود

من شکستم ؛ خوش به حالت باشد اما قلب من ...
او گناهی کرده آیا ؟ او که خاطرخواه بود!

من نمی دانستم از چشمت گدایی کرده ام
من ندانستم نگاهت فی سبیل الله بود

می رسید آسان به زنگ خانه ات انگشت من
دستم اما یک وجب از باورت کوتاه بود

من به نامت شعر می گفتم ، خدا دلگیر شد
شاعرت کافر که نه ، تنها کمی گمراه بود

شعر من جز بوسه پاداشی نمی خواهد ولی
سکه دادی انتظار دیگری از شاه بود



دوشنبه 17 شهریور 1393  00:00
نوع مطلب: (شعر های فارسی ،غزل ،) توسط: مهدی شرقیان

نام شعر : خداحافظ ...                        شاعر : جاوید سیفی                      نوع شعر : غزل


خداحافظ، اگر با من سلام دیگری باشد
نگاهم نیز باید یک نگاه بهتری باشد

من و تو آخرین عاشقان بودیم و بگسستیم
بگو با عشق بعد از این به فکر مشتری باشد

قدم برداشتن کافیست رقص دامنت را، باد
خودش همواره باید در کمین روسری باشد

نگاهت آتشم زد تُرک من! تبریز خواهد سوخت
در این سرما اگر رقصیدنت هم آذری باشد

اگرچه من بدم، گرچه تو حق داری ولی مگذار
کسی بین من و تو در لباس داوری باشد

کتاب آورده ام، پای غزل ها را تو امضا کن
که باید این چنین اعجاز را پیغمبری باشد



آخرین پست ها
  • کد نمایش افراد آنلاین