تبلیغات
شعر های فارسی - مطالب ابر غزل

...دیگری هم هست                شاعر : سعید بیابانکی              نوع شعر : غزل


تو رفته ای و غزل های دیگری هم هست
بمان که شاعر تنهای دیگری هم هست

به جز هوای تو و شانه های آرامت
برای گریه مگر جای دیگری هم هست؟

بیا و با نفس روشنت به مرده دلان
بباوران که مسیحای دیگری هم هست

به کام دل نرسیدیم اگر در این دنیا
به این خوشیم که دنیای دیگری هم هست

به گریه گفتمش، ای ماه نیمه شب، واکن!
اگر به میکده مینای دیگری هم هست

به خنده ساغر ما را گرفت،ساقی و گفت:
برو رفیق که شب های دیگری هم هست

چقدر ساقی ما ساده بود، می پنداشت
که بی جمال تو فردای دیگری هم هست



یکشنبه 19 آبان 1392  00:00

نام شعر : شاهد مرگ ...              شاعر : سید حسن حسینی                نوع شعر : غزل


شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم
ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم

نیست از هیچ طرف راه برون شد ز شبم
زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم

از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند
سخت دلبسته این ایل و تبارم چه کنم

من کز این فاصله غارت شده چشم تو ام
چون به دیدار تو افتد سر و کارم چه کنم

یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است
میله های قفسم را نشمارم چه کنم



نام شعر : اشک وداع                شاعر : مهدی سهیلی             نوع شعر : غزل


گریه کن ای دل که دوست از بر ما می رود
وای که از باغ عشق عطر وفا می رود

زانکه دل تنگ ما جای دو شادی نبود
تا ز در آمد سهیل و سها می رود

گر چه ز چشمم رود همراه اشک وداع
مهرعزیزان کجا از دل ما می رود

خانه ی دلتنگ ما تشنه ی آوای اوست
آه که از این سرا نغمه سرا می رود

باغ دل ما از او لطف و صفا می گرفت
حیف کزین بوستان لطف و صفا می رود

گر چه به ما هر نفس لطف خدا می رسد
از سرمان سایه ی لطف خدا می رود

می رود اما دلش ساز وطن می زند
این نگران ر نگر رو به قفا می رود

آب و گلش در حضر جان و دلش در سفر
عاشق اشفته حال دل به دو جا می رود

لحظه ی بدرود خویش تا نزند آتشم
با دل اندهگین شادنما می رود

تا که بگردد بلا از قد و بالای او
برلب بی خنده ام ذکر دعا می رود


دل به چه کارآیدم گر که دلارام نیست؟
خانه نخواهم اگر خانه خدا می رود

ناله برآید ز سنگ گر که بداند دمی
از غم یاران چه ها بر سر ما می رود

ناله ی جانسوز من سر به ثریا کشید
آتش دل را ببین تا به کجا می رود

داغ به جان سها دوری سامان نهاد
خسته ی بیمار دل بهر شفا می رود

نیست عجب گر سها راه به سامان برد
اختر تابان ما سوی سما می رود



نام شعر : نغمه ی جانسوز                            شاعر : شهریار               نوع شعر : غزل


باز كن نغمه ی جانسوز از آن ساز امشب
تا كنی عقده ی اشك از دل من باز امشب

ساز در دست تو سوز دل من می گوید
من هم از دست تو دارم گله چون ساز امشب
 
مرغ دل در قفس سینه ی من می نالد
بلبل ساز تو را دیده هم آواز امشب

زیر هر پرده ی ساز تو هزاران راز است
بیم آن است كه از پرده فتد راز امشب !

گرد شمع رخت ای شوخ من سوخته جان
پر چو پروانه كنم باز به پرواز امشب

گلبن نازی و در پای تو با دست نیاز
می كنم دامن مقصود پر از ناز امشب

گرد شوق چمن وصل تو ای مایه ی ناز
بلبل طبع مرا قافیه پرداز امشب



یکشنبه 5 آبان 1392  00:00
نوع مطلب: (شعر های فارسی ،غزل ،حافظ ،) توسط: مهدی شرقیان

نام شعر : خم زلف تو                        شاعر : حافظ             نوع شعر : غزل


خمِ زلفِ تو دامِ کفر و دین است

ز کارستان او یک شمه این‌است

جمالت مُعجز حسن است لیکن

حدیث غمزه‌ات سحر مبین است

ز چشم شوخ تو جان کِی توان برد

که دایم با کمان اندر کمین است

بر آن چشم سیه صد آفرین باد

که در عاشق‌کُشی سحرآفرین است

عجب عِلمیست عِلم هیأت عشق

که چرخ هشتمش هفتم زمین است

تو پنداری که بدگو رفت و جان بُرد

حسابش با کرام‌الکاتبین است

مشو حافظ ز کید زلفش ایمن

که دل بُرد و کنون دربند دین است



نام شعر :... امشب                     شاعر : محمدعلی بهمنی             نوع شعر : غزل


از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب 
شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب
 
پشت ستون سایه ها روی درخت شب
می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب

می دانم اری نیستی اما نمی دانم
بیهوده می گردم بدنبالت، چرا امشب؟

هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب
 
ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب
 
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب
 
گشتم تمام کوچه ها را، یک نفس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
 
طاقت نمی آرم، تو که می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم، بی تو، تا امشب
 
ای ماجرای شعر و شب های جنون من
آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب



نام شعر : کشتی مرا...                    شاعر : دکترمحمد سیاسی                 نوع شعر : غزل


گفتمش کـُشتی مرا بر گردنت خون من است
گفت از جان بگذرد آن کس که مفتون من است

گفتمش با بوسه ای کردی ز خود بیخود مرا
گفت این خاصیّت لبهای میگون من است

گفتمش عشق تو عالمگیر کرد افسانه ام
گفت این افسانه سازی ها ز افسون من است

گفتمش من واله و شیدا و مجنون توام
گفت شهری واله و شیدا و مجنون من است

گفتم ای گل رسم و قانون نکویان چیست؟ گفت
بی وفایی رسم من،بیداد قانون من است

گفتمش چون طبع من قد تو موزون است ٬ گفت
طبع  موزون  تو هم  از  قد  موزون  من  است



جمعه 26 مهر 1392  00:00

نام شعر : بر من گذشتی                       شاعر : سیمین بهبهانی              نوع شعر : غزل


بر  من  گذشتی سر بر نکردی
 از  عـشق  گـفتم  باور  نکردی

دل را  فکندم  ارزان  به  پایت
سودای مهرش  در سر نکردی

گفتم  گلم را  می بویی از لطف
حتی  به  قهرش  پرپر  نکردی

دیدی  سبویی  پر  نوش  دارم
با  تشنگی هـا  لـب  تر  نکردی

هنگام  مستی  شور آفـرین بود
لطفی که  با  ما  دیگر  نکردی

آتش  گرفتم  چون  شاخ نارنج
گفتم  نظر کن  سر  بر  نکردی



نام شعر : مگر؟                     شاعر : مهدی مظاهری                                   نوع شعر : غزل


این  که  دلتنگ  تو ام  اقرار  می خواهد مگر
این که از من دلخوری انکار می خواهد مگر

وقت   دل کندن  به  فکر  باز   پیوستن  مباش
دل  بریـدن   وعـده ی   دیدار  می خواهد مگر

عـقل اگر غیرت کند  یک بار عاشق می شویم

اشـتباه    ناگهـان    تـکـرار   می خواهد مگر

من  چرا رسوا شوم؟ یک شهر مشتاق تو اند
لشکر   عـشاق    پرچـم دار   می خواهد مگر

بـا    زبـان   بی زبـانی    بارها   گـفـتی   بـرو
من که  دارم می روم  اصرار می خواهد مگر

روح سرگردان  من  هـر جا  بخـواهـد  می رود
خانـه ی    دیـوانگان    دیـوار  می خواهد مگر



چهارشنبه 17 مهر 1392  00:00
نوع مطلب: (شعر های فارسی ،غزل ،سعدی ،) توسط: مهدی شرقیان

نام شعر : دست به جان...                        شاعر : سعدی                 نوع شعر : غزل


دست به جان نمی‌رسد تا به تو برفشانمش

بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش؟

قوتِ شرحِ عشقِ تو نیست زبان خامه را

گِرد درِ امیدِ تو چند به سر دوانمش؟

ایمنی از خروش من، گر به جهان دراوفتد

فارغی از فغان من، گر به فلک رسانمش

آهِ دریغ و آبِ چشم ار چه موافق منند

آتشِ عشق آن‌چنان نیست که وانشانمش

هر که بپرسد ای فلان! حال دلت چگونه شد؟

خون شد و دم‌به‌دم همی از مژه می‌چکانمش

عمرِ منست زلفِ تو، بو که دراز بینمش

جانِ منست لعلِ تو، بو که به لب رسانمش

لذت وقت‌های خوش قدر نداشت پیش من

گر پس از این دمی چنان یابم قدر دانمش

نیست زمام کام دل در کف اختیار من

گر نه اجل فرارسد زین همه وارهانمش

عشق تو گفته بود هان! سعدی و آرزوی من

بس نکند ز عاشقی تا ز جهان جَهانمش

پنجهٔ قصد دشمنان می‌نرسد به خون من

وین که به لطف می‌کشد منع نمی‌توانمش



  • تعداد کل صفحات :14  
  • ...  
  • 9  
  • 10  
  • 11  
  • 12  
  • 13  
  • 14  
آخرین پست ها
  • کد نمایش افراد آنلاین