تبلیغات
شعر های فارسی - مطالب ابر نصرت رحمانی

سلام

امروز یکی از بدترین روزهای عمرم بود اما دوستی حالم را بهتر کرد.
از تمامی عزیزانی که کارهایم اذیتشان کرده "معذرت" می خواهم. و برای آن هایی برایم متاسفند شعر زیر را تقدیم می کنم.
یا حق :
نصرت! چه می کنی سر این پرتگاه ژرف
با پای خویش،تن به دل خاک می کشی

گم گشته ای به پهنه تاریک زندگی
نصرت! شنیده ام که تو تریاک می کشی

*

نصرت! تو شمع روشن یک خانواده ای
این دست کیست در رهِ بادت نشانده است؟

پرهیز کن ز قافله سالار راه مرگ
چون،چشم بسته بر سر چاهت کشانده است!

*

بیش از سه ماه رفته که شعری نگفته ای
ای مرغ خوش نوا ز چه خاموش گشته ای؟

روزی به خویش آیی و بینی که ای... دریغ
با این همه هنر،تو فراموش گشته ای!

*

هر شب که مست دست به دیوار می کِشی
از خواب می جهد پدرت،آه... می کِشد!

نجوا کنان به ناله سراید:"که این جوان
گردونه امید به بیراه می کشد"

*

دیشب ملیحه دختر همسایه طعنه زد:
"آمد دوباره شاعر بد نام شهر ما!"


مادر!... بس است...
 وای...
 فراموش کن مرا.
باید که گفت : شاعر ناکام شهر ما!

*

مادر! به تنگ آمده ام از دست ناکسان
دست از سرم بدار،ندانی چه می کشم

دردیست بر دلم که نگنجد به عالمی
این درد،کِی به گفته در آید که می کشم؟


*

نصرت!از آن مردم خویشی،نه مال خود
زنهار!تیرگی نزند راه نام تو

هر گوش ،منتظر به سرود تو مانده است!
" نصرت!"شرنگ مرگ نریزد به جام تو!



آخرین پست ها
  • کد نمایش افراد آنلاین